صفحه اصلی | طنز | آقای خامنه ای، من شما را نصیحت می کنم!

آقای خامنه ای، من شما را نصیحت می کنم!

از :
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
آقای خامنه ای، من شما را نصیحت  می کنم!

آسید علی یادت هست آن زمان ها که یک الف بیشتر نبودی یک کسی در قم نشسته بود و فریاد می زد آقای شاه من شما را نصیحت می کنم، نکن از این کارها، نکن تا هنگامی که  می خواهی این مملکت را ترک کنی همه شادی کنند، مگر تو با اسراییل عهد اخوت و برادری بسته ای که کسی جرات بدگویی نسبت به آن ها را ندارد. و ما می خندیدیم که این پیرمرد عقلش را از دست داده است.  اما دیدیم  روزگاری آمد که این حرف ها، اتفاقا و از قضای روزگار، درست طابع النعل به المیخ درست درآمد و مردم به خیابان ها ریختند و با شادی فریاد زدند «شاه رفت» در حالی که نمی دانستند این تازه اول بدبختی است و بیچارگی است و شیطان  در راه آمدن است.

حال ای سید لجباز کینه توز یک دنده، من به تو نصیحت می کنم، دست از این کارهایت بردار.  با این مردمی که تو را از یک روضه خوان پنج تومانی ویک صندلی لهستانی، تبدیل کردند به رهبری که ادعا می کنی رهبر مسلمانان جهان شده ای، از این کارها نکن.  اینها مگر با تو چه پدرکشی دارند که این گونه کمر به قتل آنان بسته ای.  یادت می آید نادر، آن پسر پینه دوز را که از اسیری ترکمانان فرار کرد و آمد و آمد و آمد و بالاخره شد پادشاه این مردم و بعد کمر قتل همین مردم را بست؟ آن نادری که در زمان های آخر سلطنتش مردم دست ها از ظلم او بر آسمان کرده بودند که خدایا شر این ظالم را از سر ما کم بفرما.  خدایا، آن تاجر برده خر نپسندید تو نیز نپسند که این برما رود، و ریختند و در چادرش او را تکه تکه کردند و به دنبال آن، مملکت نیز تکه تکه شد. حال تو نیز می خواهی برای رسیدن به آروزهای دور و درازت این مملکت را به باد نیستی بدهی و هرگوشه آن را به قبرستانی و هر قطعه آن را به ایرانستانی تبدیل کنی؟  ازجان این مردم چه می خواهی؟  یادت می آید که سال ها لباس های وصله دار به تن می کردی؟ یادت هست که آروزی یک جای گرم و نرم داشتی؟ یادت هست آن زمانی که ازقم آمده در شمس العماره پیاده شدی و هیچ مسافرخانه ای حاضر نبود اتاقی به تو اجاره دهد؟ یادت هست چه روزگار تیره ای داشتی و چه مکافاتی در زندگی کشیدی؟ حال تو را چه شده است که این گونه شدادی و نمرودی وفرعونی می کنی؟ ای سید لجباز ،من ترا نصیحت می کنم.  به راه مردم باز گرد! یک لحظه فکر کن که توهم مثل دیگران هستی، حتا از بسیاری از آنان فرودست تری.  مرگ در انتظارت نشسته و بالاخره خرقه تهی خواهی کرد. اگر نکیری از نوع منکر، همان داستان هایی که ساخته و پرداخته اعوان و انصار و افرادی از جنس خودت است، درست باشد، بالاخره در آن شب تنگ و تاریک قبر سراغت خواهند آمد و از تو پرسش ها خواهند کرد که خون این جوانان را برای چه و به خاطر که و برای رسیدن به چه هدف هایی پایمال کردی؟ از تو خواهند پرسید آیا آن نگاه آخرین «ندا» یادت هست؟ آن چشم هایی که یک دنیا حیات درآن بود، اما با آن حال نگران و پرسش گر از دنیا رفت؟ برای چه این جوانان پرپر شدند. سهراب را یاد داری، محسن روح الامینی، آن چهره دوست داشتنی او را یاد داری، برای چه؟ برای چه این جوانان گلگون کفن شدند؟  برای آن بود که تو پیرمرد مردنی به آرزوهایت برسی؟ پاسخ آنها را ای سید لجباز چه خواهی داد؟ خواهی گفت که برای راضی کردن مجتبایم این کارها را کردم؟ خواهی گفت که برای راضی کردن نفس علیل و بیمارم این کارها را کردم؟ خواهی گفت که نتوانستم بر نفس اماره ام غلبه کنم؟  سید لجباز، خجالت بکش من تو را نصیحت می کنم.  ازخواب غفلت بیدار شو.  استغفار کن.  از پیشگاه خداوند، اگر اعتقادی به خداوند داری، پوزش بخواه و دراین روزها و ماه های آخر عمرت وآخر سلطنتت، به درگاه مردم و ملت توبه کن و در گوشه ای بنشین و از کارهای گذشته ات طلب مغفرت کن.  ای سید لجباز ،من ترا نصیحت می کنم. آدم شو!

آقا مجتبا بفرما!
آقا مجتبا شما حتما شعارهای بسیار دلنشین «مجتبا بمیری، رهبری رو نبینی»را بارها و بارها شنیده ای که میلیون ها نفر از ته دل برای شخصی بدنام  وبسیار مورد تنفر به اسم «مجتبا» سرداده بودند.

این شعار نشان می داد که این شخص گمنام مشهور به «مجتبا» تا چه اندازه مورد علاقه از نوع نفرت این مردم است. حتما اگر مختصر احساسی داشتی نسبت به این بینوا که پس از شعار«مرگ بر دیکتاتور»مردم سراغ او رفته و حق وی را کف دستش گذاشتند، احساس دلسوزی بسیار می کردی.
اما تاریخ نشان داده است که بسیاری از افرادی که مثل این مجتبای معلوم الحال مورد تف و لعنت مردم بوده اند، بر اثر کارهایی که بعدا کردند، یا تغییر رویه ای که دادند، مورد بخشش مردم و حتا مورد محبت آنان قرار گرفتند.  نمونه اش همین حربن ریاحی معروف خودتان است که قبلا از همکاران شما بود اما بعدا به گروه مقابل پیوست و سبز شد.

اخیرا در خبر ها آمده بود که فرزند بسیاری از دیوهای آدم خواری چون اسماعیل احمدی مقدم، سرتیپ پاسدار افضلی، یا سال ها پیش پسر همین آدمی که روزی روزگاری برای خودش آدمی بود، محسن رضایی، یا چرا دور برویم شوهر خواهر بابا جانت که شوهر عمه جان خودتان باشد، یا پسرعمه محترم یعنی آقای مراد خانی تهرانی و... هزاران تن شناس و ناشناس دیگر توبه کردند و به راه مردمی قدم گذاشتند. حال به نظر من نوبت، نوبت توست که پس از این همه جنایاتی که شده و به هرحال چه شما کرده باشی و چه نکرده باشی به اسم تو ثبت شده است، دامن آلوده خود را پاک کنی و به سوی مردم بیایی.  من راست ِ حسینی به تو می گویم این که روزی و روزگاری جانشین باباجانت بشوی، مگر این که خوابش را ببینی!  به «جمال مبارک»نگاه کن.  به آن «سیف الاسلام» بدبخت نگاه کن. که با یک سخنرانی چطور سکه یک پول شد، دکترای قلابی اش هم نقش برآب شد و به دکترای دکتر کردان پیوست. به آن پسران صدام حسین نگاه کن که چطور تکه تکه شدند.  این که تو هم یک روزی مثل این «ایلهام علی یوف» یا «آنتن اسد» یا آن یکی کوتوله کره شمالی جانشین پدر شوی، من که مثل این احمدک بی تربیت نیستم که بگویم «آن ممه را لولو برد»، نه خیر آقا ما تربیت داریم و سر سفره پدر و مادر، آن هم فقط یک جفت، نه یک قبرستان، بزرگ شده ایم و به جای آن می گوییم «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت» یعنی آقا مجتبا خوابش را ببینی.  پس بیا تا دیر نشده یا درهمان تهران، یا بزن برو به یکی از این کشورها، هرچه دورتر، بهتر و در یک مصاحبه رسانه ای اعلام تبرا کن و بگو اصلا من گمان نکنم فرزند این پدر باشم. والله اگر مردم حتا پی ببرند که تو حرامزاده هم هستی هم ترا هم خانم والده را می بخشند تا بدانند ومطمئن شوند که نخیر آقا شما از نسل این مقام عظمای رهبری هستی! به خدا حرامزاده باشی نزد مردم عزیز تری و محترم تر و بخشوده تر، تا از تخم و ترکه این بابا باشی.  بیا تا دیر نشده آب پاک توبه را برسرت بریز و اگر به خودت رحم نمی کنی به این همسربدبخت وآن جگرپاره چند میلیونی ات رحم کن و بگذار آب خوشی از گلوی آن ها پایین برود.  مجتبا تاریخ خوانده ای؟ یا آنقدر مشغول خواندن آداب بول و غایط بودی و سرگرم طرح توطئه و جنایت که فرصت تاریخ خوانی نداشته ای؟ به هر حال درتاریخ ها آمده که فرزندان فرماندهان و رهبران و پادشاهان جنایتکار و آدم خوار که صد برابر آقا جان شما زور و قدرت و قلدری داشته اند، مخصوصا فرزندانی که  در جرم پدرانشان سهیم و شریک بوده اند، سرانجامشان بدجوری بوده است که بهترین آنان و خوشبخت ترین آنان، پس از روز واقعه،  در بنادر جنوبی خلیج فارس که امروز کشورهای امارات متحده و قطر و... باشند مشغول سقایی و آب یخ فروشی بوده اند. البته اگر تکه بزرگه آنان پس از مرگ پدر جنایتکارشان، گوش های آنان نبوده باشد. مجتبا ببین من کی دارم به تو نصیحت می کنم. بیدار شو. آدم شو، به آغوش مردم بازگرد.  این ملت خیلی بزرگوار است. حتا تو جنایتکار را هم اگر به موقع طلب بخشش کنی، خواهد بخشید.

مرده ای بر ریاست مجلس مردگان
هنگامی که «جان فاستر دالس» وزیرخارجه آمریکا در زمان ریاست جمهوری آیزنهاور، پس از انجام اشتباهات بسیار فاحش، ناچارشد پست وزارت خارجه را ترک کند، آیزنهاور شخصی به نام «هرتر» را به جای او به این سمت برگزید و مطبوعات آن زمان نوشتند، آیزنهاور بیمار، هرتر بیمار را به جای دالس بیمار به وزارت خارجه برگزید.

حال حکایت مجلس خمرگان ماست که اعضای بیمار این مجلس، به جای هاشمی رفسنجانی که نفس های آخر سیاسی را می کشد، محمدرضا مهدوی کنی جنازه متحرک را به ریاست مجلس خمرگان که درحقیقت مجلسی است مرکب از مردگان انتخاب کرد و اولین درخواست این مجلس، عبارت بود از محاکمه سران فتنه.  کدام فتنه؟ همان فتنه ای که بارها از صغیر تا به کبیر رژیم ادعا کردند که مرده و به تاریخ پیوسته است.  به عبارت دیگر این مجلس که برای انتخاب یا برکناری رهبرجمهوری اسلامی و رسیدگی به کارهای او بنیان گزاری شده است، انگار که هیچ کاری ندارد مگر رسیدگی به کار عده ای که به درستی انتخابات، آن هم در بیست ماه پیش شک برده بودند.  به عبارت ساده تر مجلس مردگان درخواست رسیدگی به کارهای سران فتنه مرده را کرد.

دومین اطلاعیه ای که این مجلس مردگان صادرکرد، درخواست از مردم همیشه در صحنه بود که از آنان خواستند بشتابند و از درگاه خداوند تبارک و تعالی سپاسگزاری کنند که چنین رهبر مدیر، مدبر و شایسته ای را به آنان اعطا کرده است و به واسطه این نعمت بزرگ الهی از درگاه خداوند متعال قدردانی کنند.  بله آقا شما قدر  این رهبر را نمی دانید. همان طور که قبلا هم قدر آن شاهی را که داشتید ندانستید.  «هنری کیسینجر» که وزیر خارجه بسیار معروف و مشهور آمریکا بود و از غول های دنیای سیاست، یک بار از مقامات ایرانی درخواست کرده بود که ای کاش شما این شاهنشاه خود را فقط به مدت چند ماه به ما قرض می دادید که ایشان مشکلات مملکت ما را مثل مملکت خودتان دوسه روزه حل بفرمایند وما را از درد سر مجلس نمایندگان و مجلس سنا و لابی گران و غیره و غیره راحت بفرمایند.  او را باید دوسه هفته  به دوسه هفته، نخیر آقا ماه به ماه، به این یا آن کشور دنیا قرض دهیم که اولا خودمان از شرش دست کم برای مدتی خلاص شویم و بعد ایشان با آن درایت و هوشمندی ارشادهای داهیانه  و رهبری های خردمندانه و پیامبرگونه، مشکلات دنیا را حل بفرمایند.  آقا شما قدر این مقام رهبری را نمی دانید.  نعمت که مفت و مجانی دستتان افتاده باشد همین می شود دیگر.  مثل آن یکی که با چشمان اشکبار راهی فرنگستانش کردید. قدر این یکی را هم ندانید.  شما هم ملت هستید؟ با این یکی هم کاری کنید که برود و دیگر برنگردد.  آقا نکنید از این کارها، قدر این رهبری را بدانید. ای کاش از این رهبر دوتا داشتیم آن وقت می دانستم هر دو را چه کار کنیم، آن درشکه  و یدک را که گفتم نگهدارید، هنوز دارید؟  بله آقا جنس که مفت دست آدمیزاد بیفتد قدرش را نمی داند آقا، قدرش را نمی داند.

من که عبدالله خان باشم آقا قدر این رهبری را می دانم و می خواهم به تاسی از توصیه مجلس خمرگان، موضع بسیار شفاف خود را به ایشان نشان دهم که این مقام معظم و محترم بدانند که بالاخره افرادی هستند که در برابر آن مردم ناسپاس قدر ایشان را می دانند.

 
آی آقای وزیر کار
آی آقای وزیر کار بی بخار و بی عرضه جمهوری اسلامی که بالاخره پس از سال ها وزارت بی بو و خاصیت،  امروز نام تو به گوش من رسید و توجه حاصل شد که اسمت «عبدالرضا شیخ الاسلامی»است وبه سبب همین اسم، ترا وزیر کرده اند.  تو به جای آن که بروی به کار اصلی ات که شیخ الاسلامی است برسی چرا آمده ای و در راس وزارت کار قرار گرفته ای؟  آیا تاکنون نام شخصی به نام «منصور اسالو» مشهور به «اسانلو» به گوشت خورده است؟ او رئیس هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی و فعال کارگری است و کسی است که به واسطه جسارت و شجاعت خدادادی، باعث کمبود «خاویار» در بازار شده است. اسالو کسی است که برای حق و حقوق کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی و سندیکای آنان فعالیت ها کرد و بالاخره او را زندانی کردند، از بس حرف حق زده بود، زبانش را میخ کوبیدند، خانواده اش را آزار و اذیت کردند، عروسش را نیمه جان کردند، مادر و همسر وفرزندانش را آواره کوی و برزن کردند و اکنون خودش در زندان جمهوری اسلامی با مرض قلبی دست به گریبان است و سه رگ اصلی قلبش بسته شده و همین روزها است که نزد اجدادش برود.  آیا تو که هم وزیرکاری و هم شیخ الاسلامی فکری به حال این کارگر شریف کرده ای؟ توچه وزیری هستی و شب ها چگونه کپه مرگت را می گذاری؟  اگر به اندازه یک ماهی سیاه کوچولو خاویار داری، فکری به حال این منصور اسالوی ما بکن.  توهم وزیر کاری ای وزیربی بخار بیکاره بی خاویار؟

Subscribe to comments feed نظرات (2 نوشته شد)

avatar
منصورحیدری 04/07/2011 15:36:49
خدالعنت کند شما رودست ازسر ایران بردارید رفتید پی عشق ونشقتون ولم نمیکنید تقصیریم ندارید اگه ایناکاررونکینید خرجی بهتون نمیدن ضدانسان ها
yaranemammahdi.blogfa.com
avatar
Entezam; 07/10/2011 13:32:19
جناب عبدالله خان ، از طنز زيباي شما نه تنها خوشمان امد بلكه خوش خوشكانمان هم شد. وليكن با سيه دل چه سود... به قول اخوان ثالث چه فكر مي كرديم و چه شد. « داديم كله قندي...». قدرت زير دندان اين نا سيد و پسرش كه همان اقا مجتباي فاسد و بسيار تر گل و ورگل باشد مزه كرده و با اين جانم چشمم ها انسان بشو نيستند. كاري نخواهند كرد كه مورد عفو و بخشش مردم قرار بگيرند. وليكن من به شما توصيه مي كنم ، التفات بفرماييد و با محاكمه اين جانوران موافقت بفرماييد. اعدام را هم به كل بر بيندازيد. اينها بايد جوابگوي شكنجه ها، اعدام ها، از كوه پرت كردن ها، چشم در اوردن ها، دست و پا بريدن ها ، تجاوزها، قتل و غارت ها ، ترورهاي داخلي و خارجي،مال مردمخوري ها، دزدي ها..... باشند و در موردشان نبايد از كيسه خليفه پرداخت . تمام وحوش و مار و كفچه مارهاي اين رژيم از اول تا بآخرش بايد منصفانه محاكمه شوند ، انهم بدون هيچ كينه ورزي . در آن صورت اين جانب كه همايون خان باشم به تفاوت حكومت اينده با حكومت اين آدمخواران و چگني ها متقاعد خواهم شد. گفتني زياد دارم وليكن سرتان را نبايد به درد اورم، مضاف انكه با اين چاپار الكترونيكي ،هنوز ارسال قرص سردردـ هوريدون... اگر خاطرتان مانده باشدـ وجود ندارد. با ارزوي موفقيت شما و خواندن طنزهايتان.
مجموعه نتایج: 2 | نمایش: 1 - 2

نظر خود را بنویسید

  • Bold
  • Italic
  • Underline
  • Quote

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha
  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده



Tagged as:

برچسبی برای این خبر وجود ندارد

ارزیابی این خبر

0