روانشناسی منطق الطّیر عطار- بخش پایانی
مقدمه: از خوانندگان عزیز پوزش می طلبم که در ماه گذشته بدلیل اشتغالات زیاد کاری و شرکت در چند کنفرانس، فرصت نوشتن آخرین بخش این سلسله مقالات از دست بنده رفت و سر دبیر محترم پیام آشنا آقای مصطفوی که عمری در خدمت به فرهنگ ایران زمین سپری کرده است عذر بنده را پذیرفتند.
اگر خوانندگان عزیز بیاد داشته باشند، در آخرین بخش منتشر شده، دوست جوانی سئوال کرده بود حکمت های کهن خوابیده در متون عرفانی و ادبی جهان دیروز، چه نوع کارآیی در دنیای شتابزده و پر تنش و چالش امروزی ما دارد.
و آموزه های حافظ و مولانا و عطار، چه باری از دوش پر از بار ما جوانان رانده شده از فرهنگ مادری بر می دارد که در تلاش رسیدن به قطار سریع السیر عصر اینترنت هستیم، و راز بقاء ما نیز به سازگاری با این محیط و خواسته هایش بستگی دارد؟
ماه گذشته من بجای پاسخ مستقیم به این سئوال بسیار بجا و فکورانه، ابتداء خلاصه و چکیده ی منطق الطیر عطار را در یک مقاله برای وضوح بیشتر توضیحات این شماره، باستحصار رساندم. و حالا نوبت به پاسخ مستقیم به سئوال این جوان خوش فکر است.
پاسخ باین سئوال احتیاج به تفاهم بر سر چند مقوله ذهنی و پیش فرضی دارد، که یک به یک مطرح می کنیم.
ابتدا اینکه ما باید در مورد نیاز انسان و انواع و چگونگی این نیازها، ذهنیت روشنی داشته باشیم.
اگر تجربه ی ما در زندگی و تاریخ بشریت به ما آموخته بود که تنها نیاز انسان در زندگی، کسب موفقیت و کسب ابزار زندگی مرفه است، آنوقت ما با خیال راحت می توانستیم ادعا کنیم که نیازهای معنوی و بخصوص روحانی و فرا مادی، جز درد سر آفرینی، سودی برای انسان نداشته است و جهان پیشرفته باید تلاش کند، آثار و بقایای اینگونه گرایش ها را در فرهنگ و ذخائر تاریخی بشریت حذف کند، تا پس از این یکسویه شدن ذهن انسان، راه برای دست یافت های مادی و موفقیت در جنبه های مادی و مصرفی، صاف و مهیا گردد.
اما واقعیت عمومی و بخصوص واقعیت تخصصی و حرفه ای من، خبر دیگری را گزارش می کند و آن اینکه: چرا بسیاری از انسانهای موفق، ثروتمند، توانا و دارای شاخصیت های ممتاز، احساس شادی و خوشبختی نمی کنند؟ شاید عده ای را افسرده بنامیم، عده ای دیگر را خسته و زیر فشار و برخی را تنها، ولی هر چه که هست، ناشادی آنها به عاملی غیر از نداشتن مال و امکانات و موقعیت اجتماعی بر می گردد. کار هر کارشناس آشنا به روان انسان، اینست که این عامل (X) یا مبهم را شناسایی کند و به درمان و علاج آن بپردازد.
دکتر ویکتور فرانکل روانپزشک معروف اطریشی که بنده نیز افتخار شاگری او را داشـتم در دو کتاب معروفــــش به نام (Dr. and Soul) (دکتر و روح) و دیگر کتاب (Mens Search for meaning) (انسان در جستجوی معنا) که ترجمه ی خود من است به فارسی. به بازشناسی این عامل (X) بسیار نزدیک شده است.
او معتقد است، آغاز فلاکت انسان زمانی است که معنای زندگی او از دست می رود. در کتاب دیگرش می گوید روح یا روان ما نیازهای خودش را ابتداء اعلام می کند ولی وقتی که آنها را ندیده می گیریم آنوقت فریاد این نیاز، راه خوشحالی را بر ما می بندد.
نیازهای معنوی، عاطفی، روحی ما همان اهمیتی را دارند که نیازهای جسمانی ما. ابراهام مازلو روانشناس انسان گرای آمریکایی، در برخورد با همین بُعد وجودی انسان موفق شد که نظریه «سلسله مراتب نیازها» را مطرح کند. او اگر چه نیازهای مادی را پایه و بنیادی ترین نیازها که به بقاء جسمانی ما بستگی دارند قرار داد، اما به درستی دریافت که پس از ارضاء این دسته نیازها، نیاز به امنیت، نیاز به تعلق داشتن، نیاز به دوست داشتن و بالاخره نیاز به رشد و خود شکوفائی ظاهر می شود و پشت کرد به هر کدام از این نیازها، آغاز نوعی رنج و حرمان است.
موضوع دیگری که باید بر سر آن نیز با هم به تفاهم برسیم اینست که آیا انسان بعنوان موجودی در رده ی تکامل انواع، دارای مغزی متکامل تر ، پیچیده تر از بقیه موجودات عالم هست یا نه؟
اگر هست این تکامل و پیچیدگی، ویژگیهایی متفاوت از انواع پست تر ا راو به او بخشیده اند یا نه؟
اگر پاسخ باین سئوال هم مثبت است، آن ویژگیهای تکاملی یا شاخصیت های بشری چیست؟
اجازه بدهید پاسخ این سئوال را از پژوهشهای عصب شناسی و عصب شناسی رفتار بدست بیاوریم. ذکر نام محققینی مانند اَلن شور Alen Shor و دانیال سی گال Daniel Seagal و دیانا فوشه Diana Fousheh وظیفه اخلاقی ماست که از دست یافت های علمی آنها در اینجا بهره می گیریم.
مهم ترین شاخص مغز انسان با دیگر موجودات در نسبت و حجم مغز پیشانی اوست. (31٪) سی و یک در صد مغز انسان به مغز پیشانی تعلق دارد و این نسبت در نزدیکترین شمپانزه به ما به 11٪ یازده در صد اُفت می کند و در سگ به 7 درصد و در موش و گربه به 3 در صد می رسد.
وقتی به این نسبت ها نگاه می کنیم، تردیدی باقی نمی ماند که مغز پیشانی ما نقش بسیار مهمی در رفتار های انسانی ما دارد. پس باید این رفتار ها را شناسائی کنیم. در این راه چند محقق و پژوهشگر متخصص اعصاب و روانپزشگ و روانشناس از جمله سه نفری که نامشان را بردیم باین نتیجه رسیده اند که ما (آدم) هستیم زیرا مغز پیشانی ما (9) ویژگی (آدم مرامی) را در ما تنظیم می کنند از آن جمله اند:
تنظیم تعادل بدن در این موجود دو پا-سپس تنظیم عواطف، و آگاهبودی از خویشتن یا به باطن خود اِشراف و دسترسی داشتن.
احساس هم حسی با دیگران و قدرت تجربه ی مائی یا (Usness). دیگر قدرت تجزیه و تحلیل و بکار گرفتن تجربه که در بایگانی حافظه موجود است.
ویژگی دیگر نیاز و گرایش به معنویت و تجربیات روحانی.
داشتن منطق و گزینش های منطقی.
درک روابط علت و معلولی.
با داشتن این اطلاعات در دست ما، که از طریق مشاهدات عینی و علمی و یاری گرفتن از دستگاههای (F. MRI) است تردیدی باقی نمی ماند که سازمان پیچیده و پیشرفته ی مغز ما انسانها نیازهای غیر مادی و ویژگیهای روانی خاصی را بر وجود و هستی ما تحمیل کرده اند و یا به لطافت وجود ما بعنوان وجودی آگاه برخود افزوده است که نامش SELF یا خویشتن است.
در چند مقاله قبل از قول سورن کِرک ریکارد «فیلسوف معروف اشاره کردیم که :
انسان عبارتست از روح و روح عبارتست از خویشتن و خویشتن عبارتست از آن عنصر پویا و جوشنده که تلاش دارد به زور و قوت (اراده ی روحانی) (Spiritual will) در نبرد سه جفت متضاد که هر کدام به نفع خود و به ضرر دیگری میل یکسویه شدن انسان را دارند، حفظ کند.
آن سه جفت متضاد عبارتند از:
نا محدود************محدود
ضروری************ممکن
ابدی****************موقت
خویشتن یا Self تلاش می کند که به قدرت اراده ی معنوی به هیج یک از این موقعیت های ثابت که پویایی و حرکت را از او می گیرند و سیستم باز فعالیت های مغزی، ابتداء به سیستم بسته و سپس به سمت ایستایی و میرائی می رود و بنا به گفته سورن کرک ریگارد، موجب 9 نوع فلاکت روحی می شود، گرفتار نیاید. بنا براین باید خلاصه کنم که مغز انسان از او موجودی ساخته که دارای نیازهای نیمکره ی چپ که کارش منطق و علم و ریاضیات و موفقیت طلب است از یکسو و نیمکره راست مغز که نیازش رابطه وصلت عاطفی و هم حسی و احساس تعلق و هنر و زیبایی و تجربه ی عاشقانه است، می باشد. این موجود باید از خود پرنده ای پرورش دهد که با دو بال متوازن و متعادل به پرواز زندگی ادامه می دهد و تازه، این پرواز سمت و سویی نیز دارد که همان طرح هوشمندانه ی طبیعت در تکامل اوست.
حالا اگر از این زاویه به انسان و نیازهایش نگاه کردیم. احتمالاً جوان فکور ما یا پاسخ سئوالش را یافته است که مولانا و عطار و حافظ چه کمکی به ما و نسل گرفتار در چرخه شتاب زده ی زندگی صنعتی دارند یا اگر این پاسخ را هنوز دریافت نکرده، من به توضیح مختصر دیگری می پردازم.
این نگارنده را از سالها پیش که دل مشغول تفکیک بین زبان عقل و زبان دل بود، فرصتی پیش آمد و به یاری استادی با مقولات عرفانی مختصر آشنایی پیدا شد. از انروز که بسیار جوان بودم تا امروز که هنوزم دل زنده و شادابم، با پیشرفت های علمی بدست آمده در عصب شناسی رفتار، بیشتر و بیشتر به اهمیت مفاهیم عمیق عرفانی، بخصوص در توصیف انسان، دل آدمی، اسباب دل آرام، ابزار تشویش دل، رهایی از دلتنگی و دل مردگی، فرق بین لذت و بهجت و خلاصه دل و بیماری دل و سلامت و حال خوش، پی برده و می برم و گاه از خود می پرسم که انسان چند صد سال پیش چگونه به این آگاهی ها دست یافته است؟ و در پاسخ کتاب دکتر مهدی حائری یزدی را بیاد می آورم (هِرم هستی-چاپ هاروارد) که در آنجا اشاره به دو راه برای رسیدن به شناخت و آگاهی و حقیقت مطرح می کند. یکی راه تجربی و با شیوه ی استقرائی، یعنی از مشاهده اجزاء پی به شناخت کلّ می بریم و راه دوم شیوه ی شهودی که او آنرا «علم حضوری» نامیده است و آن مشاهده کلی است از طریق شهود که احتیاج به شیوه های غیر رایج علوم تجربی دارد. و همانگونه که انیشتن ریاضی دان معروف می گوید شهود، خلص ترین بجربه زندگی تسن
باین ترتیب آنچه من می گویم اینست:
متونی چون مثنوی، منطق الطیر، حافظ و متون عرفانی کهن در فرهنگ های دیگر، اگر فرمولی برای تصفیه آب، تولیدات کشاورزی، کامپیوتر و علم طب و تکنولوژی پزشکی ندارند، دلیلی برای بیهودگی آنها نیست، بلکه آنها حرفی برای گفتن، خوراکی برای بلعیدن، و راهی برای نجات دل انسان سخت تنها شده، سخت خودخواه شده، عشق فراموش کرده، ایثار را حماقت شمرده، بهجت را قربانی لذت های گذرا کرده، دارد و خواهد داشت. انسانی که رابطه و نفوذ در دلها و دلبستگی هایش را بزرگترین معنای زندگی می داند ولی در راه بدست آوردنش غافل شده است. و لذا بر سکوی پر افتخار موفقیت های چشم گیر تحسین هزاران را دریافت می کند ولی شب هنگام در حسرت تجربه ی یک عشق به شکلی خود را بی حس به فردایی شلوغ می رساند که در میان هیاهوی دنیا، خود را فراموش کند.
در این دنیا پیر ما هنوز حرفی برای گفتن دارد.
به صورت کمتریم از نیم ذرّه
ز روی عشق از عالم فزونیم
خدا نگهدار



نظر خود را بنویسید