صفحه اصلی | سلامت روان | ۵ - پلی میان روانشناسی غرب و عرفان شرق

۵ - پلی میان روانشناسی غرب و عرفان شرق

از :
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
۵ - پلی میان روانشناسی غرب و عرفان شرق

 

ماه قبل اگر خوانندگان بخاطر داشته باشید درباره وادی نخست یعنی وادی طلب سخن گفتیم و ویژگیهای این وادی را بیان داشتیم و اشاره کردیم که در وادی طلب، دل استحاله می یابد و دگرگون می شود و زمینه برای ظهور وادی بعد که وادی عشق است فراهم می گردد.  

یکی از موازنه سازیهای بسیار جالبی که در چند سال  گذشته دل مشغولی نویسنده بوده است مسئله رشد و تحول «دل» که نه در عرفان شرق و نه در روانشناسی غرب به مفهوم ساده این عضو گوشتی که آنرا قلب می نامیم گفته نمی شود.

کما این که وقتی درزبان  انگلیسی می گویند ?Don't  you  have  heart  منظور شان این نیست که تو قلب نداری.  چون انسان بی قلب که وجود ندارد، بلکه منظور اینستکه  «مگر دل نداری؟»  و جالب است در ادبیات ما اکثر لغاتی که بیانگر حالات آدمی است یا پیش وند و یا پسوند دل دارد.  بعنوان مثال دل رحم، دل سوز، دلگیر، دلواپس، سنگ دل، دل شوره، دلداده، بیدل، دلبر، خوشدل و روشن دل.

بنابراین «دل» ربط مستقیمی به حالات روانی و عاطفی انسان دارد.

 حالا جالب است که باین نکته توجه کنید که در عرفان ایرانی, دل تولدی دارد، کودکی دارد، بلوغی دارد و بیماری دارد و سلامتی دارد . لذا گویا دل و تولد دل و رشد و تحول دل از مسیری خاص عبور می کند و باید هر شرایطی ویژه قرار گیرد که دل سالمی متولد شود و اگر آن شرایط فراهم نبود. «دل گرفتار بیماری می شود بیماری دل را فقط «عشق» درمانگر است.

حالا برگریدم به تئوری رشد و تحول روانکاوی غرب از نظام تئوریسین های رشد ارتباطی، به خانم «مارگرت مالر» بسنده می کنم و مدل او را که تقریباً مورد پذیرش بسیاری دیگر نیز هست بزبان بسیار ساده، و خلاصه بیان می دارم.

خانم «مالر» می گوید تولد روانی انسان به هنگام تولد جسمانی او و بریدن بند ناف او از مادر صورت نمی گیرد، بلکه تولد روانی طی پنج یا شش سال آینده زندگی کودک و در رابطه او با مادر و یا کسی که نقش مادر را ایفا می کند صورت می پذیرد.  اگر کیفیت ارتباطی کودک و مادر نسبتاً مناسب بود و کودک مادر را موجودی حاضر (حضور عاطفی) حساس به نیازهای خود، مراقب حامی، گرم، مهربان، قابل اعتماد، توانا، آرام که می شود به او تکیه داد، احساس کرد آنوقت مراحل مختلف جدايی و استقلال طی می شود و موجودی با هیأت روانی مستقل و سالم متولد می شود اگر بر عکس روابط کودک و مادر از کیفیتی متفاوت بر خودار بود، و کودک ترس، ناتوانی و عجز، تنهایی و وانهادگی بحال خویش و بی اعتمادی را تجربه کرد.  مراحل رشد و تحول روانی گرفتار مسائلی جدی می شود و کودک به انواع آسیب های عاطفی و روانی مبتلا می گردد و باین ترتیب حیات روانی او نه مستقل و نه سالم شکل می گیرد.

نکته جالب قابل مشاهده در این دو «مدل» فرم گیری دل و یا «روان» ماست که اولا همراه ما به دنیا نمی آید و ثانیا بستگی  به کیفیت ارتباطی سالهای نخست زندگی ما دارد و ثالثاً یا به سمت سلامتی می رود و یا بیماری و وابستگی، مسئله حساسیت نزدیکی، همدلی، حمایت، مهربانی، پذیرش غیر مشروط، تحمل و صبوری و صداقت و شفافیت رفتاری کلید سلامت و یا بیماری است.و تمامی این را یک «کل»که  آن «عشق» است در بر می گیرد.

 انسان عشق ناچشیده چیزی کم دارد و آن «دل زنده» و سلامت، و یا «روان سالم» و آسیب ندیده است.

عقل در سودای عشق استاد نیست

عشق کار عقل مادر زاد نیست

گر ترا آن چشم غیبی باز شد

بی تو ذرات جهان همراز شد

خوب! باز گردیم به وادی عشق، از ویژگی های وادی عشق یکی این است که مثل آتش همه چیز را که منظور تعلقات و ارزشهای کهنه را می سوزاند تا شور و سر زندگی را تجربه کند.

تا بریشم در وجود خود نسوخت

در مفرح کی تواند دل فروخت

 

•••

 

تبصره:

 این خط شعر نیاز به قدری تفسیر دارد در طب قدیم مواد شعف آوری برای غم زدایی تهیه می شد که «مفرحات» نامیده می شد.  انواع مختلفی نیز داشت ولی در یکی از این «مفرحات» که مانند مواد مخدر امروزی برای مبارزه با افسردکی و تشویش، به آن روی می آورند که تشکیل شده بود از سوخته ابریشم ،مروارید سائیده شده و طلای مذاب و غیره که جز مفرحات و با مواد شادی زا بود.

عطار که خود حرفه اش نیز عطاری و شناخت داروهای شفابخش است از این سمبول استفاده کرده و می گوید. همانگونه که تا ابریشم در خود نسوزد و خاکستر نشود، او را در مفرحات که مخلوط   ضد غم و دل مردگی استنمی ریزند، عشق نیز جز انسان پاک باخته و آتش به تمام دلبستگی های کهنه زده را به خود راه نمی دهد.

تا نسوزد خویش را یکبارگی

کی تواند رست از غم خوارگی؟

لذا شرط اول ورود به وادی عشق، پاکبازی است و حساب و کتاب را کنار گذاشتن دیگر از ویژگی های وادی عشق بالا رفتن شدت حیات و پر زور شدن احساس است که بقول مولانا تمام زباله های وجود را از جای می کند و با خود می برد و نوعی تازگی و در لحظه بودن را به فرد ارمغان می کند.

معیارهای کهنه جای به ارزشهای نو می سپارند.   مولانا در این زمینه می گوید،

تابش جان یافت دلم

واشد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم

دشمن آن کهنه شدم

 از دیگر ویژگیهای شهر عشق اینست که بردگان را در آن راهی نیست و دروازه آذین نمی بندد.  بردگان نام، بردگان مقام، بردگان پول، و بردگان ایمان و باور خشک را در دیار آزادگی راهی نیست.

از نگاه و زاویه روانشناسی عطار ساکنین وادی عشق را مردمی می داند که 

1- از تغییر نمی هراسند

2- از ایثار گریزان نیستند

3- در لحظه زندگی می کنند و حضور در حال دارند 

4- اهل قضاوت و موعظه نیستند.

5- برای تجربه های تازه شوق و پذیرش دارند 

6- فرا فرهنگی هستند و خط سنتی بین «خودی» و «غیر خودی» ندارند.  قبل از اینکه از وادی عشق بیرون بیايیم و به وادی معرفت برسیم، لازم است توضیحی در زمینه عقل مادر زاد، که در شعر زیر امده است بپردازیم.  

 

عقل در سودای عشق استاد نیست

عشق کار عقل مادر زاد نیست

 

اگر از نظر علم عصب شناسی به مبحث عقل نگاه کنیم می بینیم عقل مادر زاد عبارتست از مجموعه تجربیات حسی-حرکتی ما که از ابتدای تولد آغاز به فعالیت می کند و سپس از طریق ادراکات مغزی و ارتباطات سلولهای مغز، وسیله ای در دست ما می گذارد برای فهمیدن جهان محسوس 

واکنش نشان دادن  به تحریکات آن  و این وسیله را عقل مادر زاد یا عقل تجربی یا خرد محسوس می گویند.  و بقول دکارت در تقسیم این عقل هیچ انسانی بر خداوند خرده نمی گیرد زیرا وسیله سنجش عقل، خود عقل است و لذا بیشتر از ظرفیت خود را نمی شناسد که بر آن حسرت برد و لذا در تقسیمش بر خدا ایراد بگیرد ولی در عرفان از عقل یا خرد برتری هم سخن بمیان می آید که آنرا فراتر از عشق یا هوشیاری بعد از مستی می گویند.  و بزبان بسیار ساده حاصل رستن از عقل تجربی و دل سپردن به وحدت عاشفانه و رسیدن به عالم مشهودات و امور غیر تجربی است (در برابر تجربیات مادی) که در این صورت فرد از طریق «علم حضوری» صاحب عقل برتری می شود و واقعیات را از دریچه وسیع تری می بیند به همین دلیل هم عطار وادی معرفت را بعد از وادی عشق آورده چون خرد برتر و عقل ثانی خود همان معرفت است از مهم ترین ویژگیهای وادی معرفت فردی بودن این راه و در نظر گرفتن ظرفیت هاست.  در این وادی راه بسیار فردی و یکتا می شود.  در این وادی راه های بسیاری نمایان می شود و هر کس باندازه ظرفیت خود و در چهار چوب امکانان و محدودیت های خود از:

1-رشد و تحول جان

2- صمیمیت و نزدیکی با همراهان

3- بینایی و بیداری دل برخوردار می شود در اینجا بهترین قصه را مولای روم ارائه می کند و آن قصه موسی و شبان است که هر کدام در حد و امکا نات معرفت خود با خداوند برخورد می کردند،  و همانگونه که مید انید، وقتی موسی خواست معرفت خود را از ذات حق به شبان تحمیل کند، خداوند خشمگین شد و گفت بنده ما را چرا کردی جدا .  عطار معرفت به عرفان و در واقع ورود به عالم وحدت و یگانگی هستی را تحقق این وادی می داند و می گوید:

هست دایم سلطنت در معرفت

جهد کن تا حاصل آید این صفت

هر که هست عالم عرفان بود

بر همه خلق جهان سلطان بود.

•••

 

سپس عطار دشمنی را نیز که در این وادی در کمین است معرفی می کند.

پاسبانی کن نی در کوی دل

زان که دزداننددر  پهلوی دل

هست از دزدان دل نگرفته راه

جوهر دل دار از آن دزدان نگاه

چون ترا این پاسبانی شد صفت

عشق زود آید پدید و معرفت.

از این ساده تر نمی شود گفت که تمام سلولهای بدن انسان به صورت یک مجموعه موزون با هم همکاری دارند.  و DNA و RNA کروموزومهای خصوصیات ارثی را منتقل می کنند.  پرتوهای کیهانی و انرژی فضا با یک کُد، انرژی های زمینی را به سلول زنده تبدیل می کند.  و حیات انسان مستقیماً نتیجه ی نفوذ نیروها و پرتوهای کیهانی در این مجموعه ی موزون حیاتی است.

دانشمندان می گویند اگر ما قادر باشیم جعبه ای اختراع کنیم که تمام امواج کیهانی را مسدود کند و سلول انسانی یا DNA را در آن جعبه بگذاریم به موجودی زنده تبدیل نمی شود.

ولی اختراع چنین جعبه ای محال است.  چون ذرات «نوترینو» از ضخامت یک میلیارد کیلومتر سُرب عبور می کنند.

«این جهان نیست چون هستان شده»

و آن جهان هست بس پنهان شده

اینکه بر کار است، بیکار است و پوست

«و آنکه پنهان است مغز و اصل دوست»

این خلفت چیست و جایگاه انسان در این هستی کجاست؟  مولانا جلال الدین رومی  می گوید هدف غائی به وحدت رسیدن با خالق هستی از راه عشق است.  این اولویت عشق و نیروی آن است که نیروی محرکه ی هستی است.

عشق آن شعله است کو چون بر فروخت

هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت.

لذا در وادی عشق عطار و نماینده ی راز دان او هُدهُد به تک تک مرغان توصیه می کند که باید دلیرانه و بی هراس در این وادی پا نهاد.  چرا که شیرین ترین میوه ی درخت زندگی را در این وادی می توان جست.

«وادی عشق»

مرد کار افتاده باید عشق را 

مردم آزاده باید عشق را

زنده دل باید درین راه صد هزار

تا کند در هر نفس، صد جان نثار

هر چه دارد پاک در بازد به نقد

وز وصال دوست می نازد به نقد

تا نسوزد خویش را یکپاره گی

کی تواند رست از غم خوارگی

بعد از این وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید.

 

تا ماه دیگر، شاد باشید


Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد)

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظر خود را بنویسید

  • Bold
  • Italic
  • Underline
  • Quote

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:

Captcha
  • ارسال به دوستان ارسال به دوستان
  • نسخه چاپی نسخه چاپی
  • نسخه ساده نسخه ساده



Tagged as:

برچسبی برای این خبر وجود ندارد

ارزیابی این خبر

0