روانشناسی رشد اخلاق و نقش اخلاق در روابط انسانی 1
از :
10/02/2010 22:42:00
مقدمه: در لغت نامه ی دهخدا «اخلاق» اینگونه معنا شده است:
علم اخلاق عبارتست از علم معاشرت با خَلق و آن از اقسام حکمت عملیه است و آنرا تهذب اخلاق و حکمت خُلقیه نیز نامند.
امیر نیک آئین در مقاله ی «اتیک» یا علم اخلاق می نویسد: اخلاق بر خلاف سیاست و حقوق، پدیده ای نیست که در مرحله ی معین تکامل اجتماع و هم زمان با وجود طبقات بوجود آید. موازین و معیارهای اخلاقی از جانب قوانین مصوب دولت ها حمایت نمی شود، بلکه نیروی افکار عمومی، نیروی سنت ها و آداب جاریه و عادت عمومی و قدرت تربیت از آنها نگاهداری می کند و ا حترام به آنها بر شالوده وجدان شخصی و خواست عامه و تأثیر افکار عمومی استوار است.
اخلاق به دو بخش پراتیک که اجرای آنها در عمل برای ادامه ی حیات جامعه ضرور است و سپس آگاهی اخلاقی که در همان جریان کار و از همان ابتدای پیدایش جامعه ی انسانی پدیدار شد. زیرا که بدون آن تنظیم و سازمان زندگی جامعه امکان نداشت.
ماتریالیسم تاریخی «اتیک» را اینگونه معنا می کند که موازین و معیارهای اخلاقی تنظیم کننده روش انسان است در مقابل خانواده و سایر افراد بشری، در مقابل طبقه و ملت، در مقابل تمامی جامعه و مردم و سایر ملت ها و کشورها. اخلاق با جامعه بشری زائیده می شود زیرا اجتماع افراد همیشه از فرد عضو خود توقعات و انتظاراتی داشته و زندگی اجتماعی و همزیستی واحترام و اجرای مقررات و موازین اخلاقی معینی را ایجاب می کرده است.
اخلاق عبارتست از وحدتی بین آگاهی انسان و رفتار او. اخلاق به مثابه شکلی از آگاهی اجتماعی و بازتابی از هستی اجتماع، دارای مقولات ویژه اساسی خویش است که مهمترین آنها عبارتند از نیکی و بدی، عدل و ظلم، وظیفه و مسئولیت، شرافت و رذالت، حقانیت و ستم، مدارا و قهر و غضب...
در نگاهی دیگر به اخلاق، موضوع اخلاق به یک تقسیم بندی دیگر نیز می انجامد، اول اخلاق بیرونی که محدوده های روابط مناسب با دیگران را تعیین می کند و دوم اخلاق درونی که شیوه ی زیست مناسب شخص با خویشتن را که برای تکامل و رشد و شکوفائی فرد ضروری است تعیین می کند.
اکثر ادیان اخلاق را در چهاچوب های رفتاری و مراسم و مناسکی که اجرای آن وظیفه ی دینداران است می بینند و لذا اخلاقیات قالب مشخصی دارند که فرد رستگار شیوه ی زیست خود را در این قالب قرار می دهد و دنیا و آخرت خود را تضمین می کند. در این نگاه سنتی به دین و اصول اخلاقی آن، پیوسته به وسیله ی نوگرایان دینی زیر سئوال رفته و اصول روابط انسانی، موضوع زمان مند و مکان مند و لذا پویا تلقی شده است که پیوسته قالب های کهنه را می شکند و قالبی نوین بنیاد می کند که جوابگوی نیازهای روز باشد. البته این نوگرائی در میدان روابط انسان با دیگران و مسئولیت های اجتماعی، بیشتر معنا پیدا می کند، و بعد اصول اخلاق فردی و درونی انسان که از تزکیه ی نفس و پالایش نیازهای خود مدارانه، سخن می گوید و راه می گشاید، فقط در چکیده و جوهر ادیان یعنی عرفان می توان یافت. یک تعریف ساده از عرفان، قضیه را بهتر روشن می کند. وقتی در تعریف عرفان این بیان می شود که :
یک قدم بر فرق خود نِه
یک قدم در کوی دوست
جای تردید باقی نمی ماند که برای وصلت عاطفی و برای رعایت اخلاق ارتباطی باید از خود شیفتگی و خود محوری و خود مداری فاصله گرفت و از خود تهی شد تا راهی و جایی برای دوست در دل و ذهن گشاده شود. اگر این چند جمله را بخواهیم در قابل مفاهیم و یافتهای علمی روانشناسی روز قرار بدهیم باید بگوئیم رفتار اخلاقی در ارتباط با انسان دیگر بر اصل، هم دلی، توجه و احترام، آزادی، پختگی عاطفی و حساسیت به نیازهای طرف دیگر رابطه، بنا می گردد و البته هر عاملی که رابطه را مخدوش می کند، از جمله تکبر و خود برتر بینی، شقاوت و خشونت، ظلم و بی انصافی، و.... قادر است از یکسو ارتباط را بر هم زند و از دیگر سو رشد و تکامل معنوی فرد را متوقف کند. جای تعجب نیست اگر امروزه علم عصب شناسی رفتار این راز مهم را برای ما فاش می کند که هم تجربه ی اخلاقی و هم تجربه ی «هم حسی» یا هر دو از عملکرد های مغز پیشانی است.
به عبارت دیگر اگر وجه تمایز انسان در رده ی تکامل دستگاه عصبی با حیوانات دیگر، بالا رفتن نسبت مغز پیشانی (که در انسان 33٪ مغز) و در شمپانزه های با هوش فقط 11٪ وزن مغز را تشکیل می دهد. آنچه ما را انسان کرده و از بقیه موجودات متفاوت، در مغز پیشانی رخ می دهد. و از جمله ی عمل کردهای مغز پیشانی، تنظیم تعادل و هم آهنگی در حرکات، تنطیم عواطف - آگاهی به خویشتن - هم حسی با دیگران - تجربیات معنوی و قدرت تجزیه و تحلیل - کاربُرد منطق در حل مسائل و ...
اینکه آیا اخلاق آنچنان که مارکس می گوید: بر شالوده ی ماتریالیسم دیالیکتیکی یا دست آوردهای علوم اجتماعی مشخص مانند انسان شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی به منشاء و ماهیت و خصلت اخلاق پاسخ علمی و دقیق می دهد، یا اینکه نظریه های مطلق گرایانه و ایده آلیستی که ادعای جاودانی و ازلی بودن و تغییر ناپذیر بودن اخلاق را می کنند، کدام درست است؟ شاید امروز به شیوه ای دیگر بیان می گردد. اینکه مارکسیسم بر این باور است که اخلاق را باید همچو پدیده ای اجتماعی - تاریخی مورد بررسی قرار داد و تحول و تکامل اخلاقیات و موازین و قواعد رفتار مربوط به آنرا در اعصار مختلف مطالعه کرد، کاملاً درست است ولی شاید بر این ادعای مارکسیم که انسانها محتوی موازین آگاهی و رفتار اخلاقی خود را از منافع اقتصادی و طبقاتی و از شرایط زندگی اجتماعی خویش می گیرند، بتوان شکی اصولی و اسلوبی روا داشت بدین گونه که اگر ذهن انسان یا در تکامل بین یک لوح ژنیتیکی و تجربه ی زندگی فردی و اجتماعی شکل می گیرد. و اگر این «ذهن فردی» که خود بر عملکرد و تصمیمات ما اثر می گذارد و معنا سازی های ما را از جهان رخ دادهای آن تعیین می کند، همه ی ما انسانها دارای یک طرح نوعی جهان شمول از آنچه اخلاقی است خواهیم بود که ربطی به ظرف مکانی و فرهنگی و طبقاتی ما ندارد و از این زاویه است که اصول کلی اخلاق مانند شجاعت - عفت - حکمت - عدالت - آزادی و....فرم می گیرد. سپس در تجربیات فردی ما، هر کدام از ما و یا هر طبقه ی اجتماعی-اقتصادی، فرصت بهره برداری از این لوح و طرح ژنیتیکی - تکامل، را دارد یا نه و بر این مبناء و به انگیزه های درونی انسانی و تصمیم وجدانی، اخلاقی عمل می کند و یا نه؟
البته از دید ماتریالیست ها، اخلاق به مثابه شکل آگاهی اجتماعی دارای وظیفه ی اجتماعی مشخص است و این وظیفه عبارتست از تأیید یا تکذیب، قبول یا رد معنوی و وجدانی مناسبات اجتماعی اساسی موجود در هر مرحله ی معین، به منظور حفظ و تحکیم این مناسبات یا تغییر و تحول آنها و فراموش نکنیم که البته (هدف وسیله را توجیه می کند) معنای اخلاق بعنوان یک پدیده ی روانی که با مراحل مختلف رشد عاطفی-عقلانی همراه است و از طریق ارتباطات عصبی سلامت مغز در رفتارهای یک انسان به صورت نیروی مؤثر تصمیم گیری عمل می کند، ضرورتاً موضوع طبقاتی و اقتصادی نیست و به پرولتاریا و یا بورژوازی منسوب و متکی نیست.
شاید بهترین تلاقی و ارتباط نظری و تئوریک را در نظریه ی سلسله مراتب نیازهای آبراهام مزلو و اریک فرام در کتاب جامعه ی سالم بتوان جستجو کرد. وقتی مازلو به عنوان یک روانشناس انسان گرا، انسان را موجودی می بیند که بوسیله ی سلسله مراتب نیازهای درونی و عمیق و طبیعی خود برانگیخته می شود و پایه ای ترین این نیازها، نیازهای فیزیولوژیک است. ولی بر آورده شدن این نیازها فقط راه را برای ظهور نیازهای مراتب بالاتر باز می کند. و به این دلیل است که رشد و تکامل انسانی، محتاج داشتن حداقل زندگی است.
همینطور اریک فرام با برداشتی متفاوت از نظر مارکس به انسان، انسان را دارای طرحی و لوحی نوعی و بشری می بیند که اگر ستم و خشونت و احتیاج و وحشت و زور او را از این طرح اخراج نکند، به رشد و تحول خود در همه زمینه ها، از جمله اخلاق و بشر دوستی ادامه می دهد.
شاید با این جمله این بخش را به پایان ببرم که اخلاق یقیناً یک پدیده ی تکاملی مغز در نوع انسان و یک تجربه ی عملی در طول زندگی و شرایط زندگی اوست که آگاه بودن او را از جهان، نقش و وظیفه او در این جهان و راه رستگاری، را رقم می زنند.
ماه آینده این مطلب را با نظریه ی اخلاقی ارسطو و قیاس آن با یافته های جدید عصب شناسی رفتار دنبال می کنیم. خدا نگهدار
علم اخلاق عبارتست از علم معاشرت با خَلق و آن از اقسام حکمت عملیه است و آنرا تهذب اخلاق و حکمت خُلقیه نیز نامند.
امیر نیک آئین در مقاله ی «اتیک» یا علم اخلاق می نویسد: اخلاق بر خلاف سیاست و حقوق، پدیده ای نیست که در مرحله ی معین تکامل اجتماع و هم زمان با وجود طبقات بوجود آید. موازین و معیارهای اخلاقی از جانب قوانین مصوب دولت ها حمایت نمی شود، بلکه نیروی افکار عمومی، نیروی سنت ها و آداب جاریه و عادت عمومی و قدرت تربیت از آنها نگاهداری می کند و ا حترام به آنها بر شالوده وجدان شخصی و خواست عامه و تأثیر افکار عمومی استوار است.
اخلاق به دو بخش پراتیک که اجرای آنها در عمل برای ادامه ی حیات جامعه ضرور است و سپس آگاهی اخلاقی که در همان جریان کار و از همان ابتدای پیدایش جامعه ی انسانی پدیدار شد. زیرا که بدون آن تنظیم و سازمان زندگی جامعه امکان نداشت.
ماتریالیسم تاریخی «اتیک» را اینگونه معنا می کند که موازین و معیارهای اخلاقی تنظیم کننده روش انسان است در مقابل خانواده و سایر افراد بشری، در مقابل طبقه و ملت، در مقابل تمامی جامعه و مردم و سایر ملت ها و کشورها. اخلاق با جامعه بشری زائیده می شود زیرا اجتماع افراد همیشه از فرد عضو خود توقعات و انتظاراتی داشته و زندگی اجتماعی و همزیستی واحترام و اجرای مقررات و موازین اخلاقی معینی را ایجاب می کرده است.
اخلاق عبارتست از وحدتی بین آگاهی انسان و رفتار او. اخلاق به مثابه شکلی از آگاهی اجتماعی و بازتابی از هستی اجتماع، دارای مقولات ویژه اساسی خویش است که مهمترین آنها عبارتند از نیکی و بدی، عدل و ظلم، وظیفه و مسئولیت، شرافت و رذالت، حقانیت و ستم، مدارا و قهر و غضب...
در نگاهی دیگر به اخلاق، موضوع اخلاق به یک تقسیم بندی دیگر نیز می انجامد، اول اخلاق بیرونی که محدوده های روابط مناسب با دیگران را تعیین می کند و دوم اخلاق درونی که شیوه ی زیست مناسب شخص با خویشتن را که برای تکامل و رشد و شکوفائی فرد ضروری است تعیین می کند.
اکثر ادیان اخلاق را در چهاچوب های رفتاری و مراسم و مناسکی که اجرای آن وظیفه ی دینداران است می بینند و لذا اخلاقیات قالب مشخصی دارند که فرد رستگار شیوه ی زیست خود را در این قالب قرار می دهد و دنیا و آخرت خود را تضمین می کند. در این نگاه سنتی به دین و اصول اخلاقی آن، پیوسته به وسیله ی نوگرایان دینی زیر سئوال رفته و اصول روابط انسانی، موضوع زمان مند و مکان مند و لذا پویا تلقی شده است که پیوسته قالب های کهنه را می شکند و قالبی نوین بنیاد می کند که جوابگوی نیازهای روز باشد. البته این نوگرائی در میدان روابط انسان با دیگران و مسئولیت های اجتماعی، بیشتر معنا پیدا می کند، و بعد اصول اخلاق فردی و درونی انسان که از تزکیه ی نفس و پالایش نیازهای خود مدارانه، سخن می گوید و راه می گشاید، فقط در چکیده و جوهر ادیان یعنی عرفان می توان یافت. یک تعریف ساده از عرفان، قضیه را بهتر روشن می کند. وقتی در تعریف عرفان این بیان می شود که :
یک قدم بر فرق خود نِه
یک قدم در کوی دوست
جای تردید باقی نمی ماند که برای وصلت عاطفی و برای رعایت اخلاق ارتباطی باید از خود شیفتگی و خود محوری و خود مداری فاصله گرفت و از خود تهی شد تا راهی و جایی برای دوست در دل و ذهن گشاده شود. اگر این چند جمله را بخواهیم در قابل مفاهیم و یافتهای علمی روانشناسی روز قرار بدهیم باید بگوئیم رفتار اخلاقی در ارتباط با انسان دیگر بر اصل، هم دلی، توجه و احترام، آزادی، پختگی عاطفی و حساسیت به نیازهای طرف دیگر رابطه، بنا می گردد و البته هر عاملی که رابطه را مخدوش می کند، از جمله تکبر و خود برتر بینی، شقاوت و خشونت، ظلم و بی انصافی، و.... قادر است از یکسو ارتباط را بر هم زند و از دیگر سو رشد و تکامل معنوی فرد را متوقف کند. جای تعجب نیست اگر امروزه علم عصب شناسی رفتار این راز مهم را برای ما فاش می کند که هم تجربه ی اخلاقی و هم تجربه ی «هم حسی» یا هر دو از عملکرد های مغز پیشانی است.
به عبارت دیگر اگر وجه تمایز انسان در رده ی تکامل دستگاه عصبی با حیوانات دیگر، بالا رفتن نسبت مغز پیشانی (که در انسان 33٪ مغز) و در شمپانزه های با هوش فقط 11٪ وزن مغز را تشکیل می دهد. آنچه ما را انسان کرده و از بقیه موجودات متفاوت، در مغز پیشانی رخ می دهد. و از جمله ی عمل کردهای مغز پیشانی، تنظیم تعادل و هم آهنگی در حرکات، تنطیم عواطف - آگاهی به خویشتن - هم حسی با دیگران - تجربیات معنوی و قدرت تجزیه و تحلیل - کاربُرد منطق در حل مسائل و ...
اینکه آیا اخلاق آنچنان که مارکس می گوید: بر شالوده ی ماتریالیسم دیالیکتیکی یا دست آوردهای علوم اجتماعی مشخص مانند انسان شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی به منشاء و ماهیت و خصلت اخلاق پاسخ علمی و دقیق می دهد، یا اینکه نظریه های مطلق گرایانه و ایده آلیستی که ادعای جاودانی و ازلی بودن و تغییر ناپذیر بودن اخلاق را می کنند، کدام درست است؟ شاید امروز به شیوه ای دیگر بیان می گردد. اینکه مارکسیسم بر این باور است که اخلاق را باید همچو پدیده ای اجتماعی - تاریخی مورد بررسی قرار داد و تحول و تکامل اخلاقیات و موازین و قواعد رفتار مربوط به آنرا در اعصار مختلف مطالعه کرد، کاملاً درست است ولی شاید بر این ادعای مارکسیم که انسانها محتوی موازین آگاهی و رفتار اخلاقی خود را از منافع اقتصادی و طبقاتی و از شرایط زندگی اجتماعی خویش می گیرند، بتوان شکی اصولی و اسلوبی روا داشت بدین گونه که اگر ذهن انسان یا در تکامل بین یک لوح ژنیتیکی و تجربه ی زندگی فردی و اجتماعی شکل می گیرد. و اگر این «ذهن فردی» که خود بر عملکرد و تصمیمات ما اثر می گذارد و معنا سازی های ما را از جهان رخ دادهای آن تعیین می کند، همه ی ما انسانها دارای یک طرح نوعی جهان شمول از آنچه اخلاقی است خواهیم بود که ربطی به ظرف مکانی و فرهنگی و طبقاتی ما ندارد و از این زاویه است که اصول کلی اخلاق مانند شجاعت - عفت - حکمت - عدالت - آزادی و....فرم می گیرد. سپس در تجربیات فردی ما، هر کدام از ما و یا هر طبقه ی اجتماعی-اقتصادی، فرصت بهره برداری از این لوح و طرح ژنیتیکی - تکامل، را دارد یا نه و بر این مبناء و به انگیزه های درونی انسانی و تصمیم وجدانی، اخلاقی عمل می کند و یا نه؟
البته از دید ماتریالیست ها، اخلاق به مثابه شکل آگاهی اجتماعی دارای وظیفه ی اجتماعی مشخص است و این وظیفه عبارتست از تأیید یا تکذیب، قبول یا رد معنوی و وجدانی مناسبات اجتماعی اساسی موجود در هر مرحله ی معین، به منظور حفظ و تحکیم این مناسبات یا تغییر و تحول آنها و فراموش نکنیم که البته (هدف وسیله را توجیه می کند) معنای اخلاق بعنوان یک پدیده ی روانی که با مراحل مختلف رشد عاطفی-عقلانی همراه است و از طریق ارتباطات عصبی سلامت مغز در رفتارهای یک انسان به صورت نیروی مؤثر تصمیم گیری عمل می کند، ضرورتاً موضوع طبقاتی و اقتصادی نیست و به پرولتاریا و یا بورژوازی منسوب و متکی نیست.
شاید بهترین تلاقی و ارتباط نظری و تئوریک را در نظریه ی سلسله مراتب نیازهای آبراهام مزلو و اریک فرام در کتاب جامعه ی سالم بتوان جستجو کرد. وقتی مازلو به عنوان یک روانشناس انسان گرا، انسان را موجودی می بیند که بوسیله ی سلسله مراتب نیازهای درونی و عمیق و طبیعی خود برانگیخته می شود و پایه ای ترین این نیازها، نیازهای فیزیولوژیک است. ولی بر آورده شدن این نیازها فقط راه را برای ظهور نیازهای مراتب بالاتر باز می کند. و به این دلیل است که رشد و تکامل انسانی، محتاج داشتن حداقل زندگی است.
همینطور اریک فرام با برداشتی متفاوت از نظر مارکس به انسان، انسان را دارای طرحی و لوحی نوعی و بشری می بیند که اگر ستم و خشونت و احتیاج و وحشت و زور او را از این طرح اخراج نکند، به رشد و تحول خود در همه زمینه ها، از جمله اخلاق و بشر دوستی ادامه می دهد.
شاید با این جمله این بخش را به پایان ببرم که اخلاق یقیناً یک پدیده ی تکاملی مغز در نوع انسان و یک تجربه ی عملی در طول زندگی و شرایط زندگی اوست که آگاه بودن او را از جهان، نقش و وظیفه او در این جهان و راه رستگاری، را رقم می زنند.
ماه آینده این مطلب را با نظریه ی اخلاقی ارسطو و قیاس آن با یافته های جدید عصب شناسی رفتار دنبال می کنیم. خدا نگهدار



نظر خود را بنویسید