از گوشه و کنار تاریخ
• بقیه شعوبیه• پدر و فرزند بر ضد یکدیگر جاسوس دارند• سوگند نامه عیاران• جغرافیای تاریخی ایران باستان• همه بت پرستند.
بقیه شعوبیه
آزار عرب به ایرانیان در زمان بنی امیه چنان شدید بود که منجر به قیام های ستم دیدگان می شد. از این رو بهترین راهی که ایرانیان در پیش گرفتند برانداختن خلافت بنی امیه بود. به همین سبب دعوت بنی هاشم و بنی عباس نیرو گرفت ایرانیان به سرعتی شگفت آور متوجه آن دعوت شدند از کوفه و بصره گرفته تا اقصی نقاط خراسان شروع به گردآوری پیروانی برای آل عباس و آل ابوطالب کردند. بنی عباس هم که در سیاست از بنی امیه عاقلانه تر رفتار می کردند چون متوجه نقطه ضعف سیاست اموی گردیده بودند در تبلیغات مذهبی خود جانب ایران را گرفتند و چنانکه ابن اثیر نقل می کند در نامه ای که ابراهیم بن محمد امام به ابومسلم نوشته بود و بدست مروان افتاد وی به ابومسلم چنین گفت که «اگر بتوانی هر که را به زبان تازی سخن گوید به قتل برساند!» بی گمان این گونه گفته ها تنها برای جلب ابومسلم و ایرانیان بود و یا شاید مروان، خلیفه بنی امیه آن را برای خشم عرب ها عنوان کرده است.
در این هنگام خراسان دچار تاخت و تاز و آزار قبایل عرب ساکن آن سرزمین بود که به دو دسته «یمانیه» و مُضریهّ» تقسیم می شدند. ابو مسلم سردار بزرگ و لایق و مدبر ایرانی که صاحب دعوت بنی عباس در این سامان بود از مخالفت و دو دستگی این دو گروه عرب استفاده کرد و حتی گروهی از تازیان «قحطبه و طائی» که در میان قوم خود نفوذی عظیم داشت و همچنین «علی بن کرمانی» که از یماینه بود با وی همداستان شدند. قحطبه در خطبه ای که برای اهل خراسان کرد به نژاد خود یعنی عرب تاخت و ایرانیان را به کشتار آنان تحریض کرد و گفت خداوند شما را بر آن قوم مسلط کرد که از ایشان انتقام بکشید تا رنج و عذاب آنان بیش از صدمه شما گردد. پس از آنکه تازیان جنگ را خاتمه دادند ابومسلم سرداران ایشان را کشت و اقوام عرب را پراکنده کرد و حکومت را به آل عباس سپرد.
پدر و فرزند بر ضد یکدیگر جاسوس دارند
در زمان سلطنت سلطان محمود، فرزندش مسعود در هرات بود و در آنجا پنهان از پدرش شراب می خورد. چون می دانست که «ریحان» خادم حضور او جاسوس پدر اوست در حضور او پیاله نمی گرفت. دستور داد در باغ او خانه ای بسازند و بهانه اش این بود که آنجا محلی است برای خواب پیش یا بعد از ظهر و کسی نباید مزاحم استراحت او شود. در آنجا پرده ای که «خیش» می نامیدند به میان خانه آویختند و برای خنگ کردن آنرا حرکت می دادند. آب حوض را به بام خانه می فرستادند تا «خیش» را تر کند.
افزون بر این، از سقف خانه تا پائین نقش هایی نگاشتند. نقاشی ها گویان صورت زنان و مردان برهنه و آویختن با یگدیگر بود که آ نرا «الفیه» می گفتند. امیر محمود اگر چه بر مسعود جاسوس گماشته بود و آگاهی داشت که فرزندش با ندیمان و هم نفسان هم سخن و معاشر بود. جاسوس او نمی توانست در همه اوقات او را تحت نظر بگیرد. اما از گفتار مردم، غلامان، فراش، پیرزنان و مطربان بر آنچه می گذشت دهان به دهان می شد و همان گفتار به آگاهی محمود می رسید. پدر به مسعود می نوشت که هیچ چیز بر او پوشیده نمی ماند و می کوشید با نامه ولیعهد خود را متوجه زشتکاری خود بسازد.
نوشتگین، «خاصه خادم» از همه خدمتگاران به محمود نزدیکتر بود. جاسوس محرمانه آنچه در خانه الفیه می گذشت سلطان محمود را آگاه ساخت. برای اینکه مأموری از سوی سلطان برسد چنین راهنمایی کرد که «چون از سرای عدنانی بگذرد، باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ، و بر کران حوض از چپ این خانه است و شب و روز بر او دو قفل باشد زیر و زبر و آنوقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود، و کلیدها به دست خادمی است که او را بشارت گویند.»
امیر محمود چون بر این حال واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتکین خاصه خادم بگفت که فلان فراش را که سوار سبک پوی و تندرو است احضار کند تا برای مأموریتی برود. نوشتکین گفت فرمانبردارم. امیر بخفت و وی به اطاق خود آمد و سواری از دیوسواران خویش نامزد کرد با سه اسب برگزیده خویش و قرار گذاشت که به شش روز و شش شب و نیم روز به هرات رود نزدیک امیر مسعود. هیچ کس نباید از آن آگاه شود. به خط خود فرمانی نوشت و احوال را با امیر مسعود بیان کرد و گفت «پس از این سوار من نماینده من است و باید آن خانه را ببیند. پس از رسیدن سوار به یک روز و نیم، چنان که از کسی باک ندارد و یکسر تا آن خانه می رود و قفل ها را بشکند. امیر این کار را سخت زود گیرد چنانکه صلاح بداند.» آن دیو سوار در وقت، تازان برفت. پس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی بیامد.
امیر محمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد و فارغ شد. نوشتگین را بخواند و گفت خیلتاش آمد؟ گفت آمد، بوثاق نشسته است. گفت مرکبدان و کاغذ بیاور. نوشتگین بیاورد و امیر به خط خویش نامه مفصلی بنوشت بر این جمله «محمود بن سبکتکین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود رود و از کس باک ندارد و شمشیر برکشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد، گردن وی بزند، و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سوی عدنانی بباغ فرود رود، دست راست باغ حوضی است و بر کران آن خانه ای بر چپ، درون آن رود و دیوارهای آنرا نیکو نگاه کند تا در آن خانه چه ببیند و در وقت باز گردد، چنانکه با کس سخن نگوید و بسوی غزنین باز گردد. وظیفه «قتلغ تگین» حاجب بهشتی پسرم آن است که بر این فرمان کار کند و اگر همکاری نکند کشته می شود. هر یاری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا به موقع رضا باشد.»
این نامه چون نوشته شد خیلتاش را پیش بخواند و آن نامه مفصل را مهر کرد و به وی داد و گفت چنان باید که به هشت روز به هرات روی و چنین و چنان کنی و همه حالهای شرح کرده معلوم کنی و این حدیث را پوشیده داری. خیلتاش زمین بوسه داد و گفت فرمان بردارم و بازگشت. امیر نوشتکین خاصه را گفت اسبی نیک رو از آخور خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم. نوشتکین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین است روزگاری کشید وقت را با تعلل گذرانید تا اینکه شام انتخاب اسب را انجام داد و خیلتاش با گرفتن اسب بشتاب حرکت کرد. آن دیو سوار نوشتکین چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید و امیر مسعود برنامه ملاطفت آمیز آگاه شد. فرمان داد تا سوار را جائی فرود آورند و در ساعت فرمود تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و با ماله همه جای لازم را کشیدند و بطوری که کسی باور نمی کرد پیش از آن بر دیوار ها نقاشی هایی بوده.
روز بعد دیو سوار خیلتاش در رسید. روز هشتم چاشتگاه فراخ و امیر مسعود در صفه سرای عدنانی نشسته بود با ندیمان و حاجب «قتلغ تگین» بهشتی بر درگاه نشسته بود با حاجبان و حشم و مربته داران و خیلتاش در رسید، از اسب فرود آمد و شمشیر بر کشید و گرز را زیر بغل گرفت و اسب بگذاشت. قتلغ تگین بر پا خاست و گفت چیست؟ خیلتاش پاسخ نداد و نامه را بدو داد و به سرای فرو رفت. قتلغ تگین نامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت چه باید کرد؟ امیر گفت هر فرمانی که هست، بجای باید آورد. سر و صدا و غوغا و آشفتگی در گرفت. خیلتاش تا بدر خانه و گرز در نهاد و هر دو قفل بشکست و در خانه باز کرد و در رفت خانه ای دید سپید و پاکیزه. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسید و گفت بندگان را از فرمان برداری چاره نیست و این بی ادبی بنده به فرمان سلطان محمود بود و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم باز گردم، اکنون رفتم. امیر مسعود گفت: تو به وقت آمدی فرمان خداوند سلطان پدر را بجای آوردی، اکنون به فرمان ما یک روز باش که شاید به غلط نشان خانه بداده باشند تا همه سرای ها و خانه ها بتو نمایند. گفت فرمانبردارم هر چند بنده را این دستور نداده اند امیر بر نشست و بدو فرسنگی باغی است که «بیلاب» گویند. جایی حصین که وی را و قوم را آنجا جای بود و فرمود تا مردم سرای ها آنجا رفتند و خالی کردند و حرم و غلامان برفتند خیلتاش با همراهان همه سراها را بازدید کرد و چیزی ندید. بعد خیلتاش به غزنین بازگشت و آنچه بدیده بود به عرض امیر محمود رسانید و او گفت «بر این فرزند من دروغها بسیار می گویند.» دیگر جست و جویی نکرد.
(تاریخ بیهقی - عین متن نوشته می شد جزو واژه ها جای لغت های مشکل ترجمه شد.)
سوگند نامه عیاران
به یزدان دادار و به نور و نار و به قدح مردان و به اصل نیکان و پاکان که با هم باشیم و دوست کنیم و به جان از هم باز نگردیم و مکر و قدر و خیانت نکنیم و کار به مراد یکدیگر کنیم.
(نقل از کتاب سمک عیّار»
جغرافیای تاریخی ایران باستان
آشوریان در «ماد کوچک» یا آذربایجان از قرن دهم قبل از میلاد به آذربایجان دست اندازی کرد. اولین بار به ایالت «زاموا» که جزیی از کشور «لولوبی» بود حمله کرد. «آداد نیراری » پادشاه آشور (971-980 ق. م.) از طرف زاب سفلی تا ناحیه زاموا در جنوب دریاچه ارومیه پیش آمد و نواحی کوهستانی شمال غربی «زامو» را که در آن عهد «خانجی» می خواندند تسخیر کرد و این تجاوزات از سوی شاهان دیگر آسور دنبال شد. آشور نصیراپال دوم در سالهای 833 و 881 و 880 ق. م. ساکنان سرزمین گیل زان در کرانه غربی دریاچه ارومیه را به اطاعت در آورد و مغلوبان هدایایی تقدیم داشتند.
لولو بیان که در «زاموا» سکونت داشتند مردم را متحد کرده به پیشوائی سرداری بنام «نورآداد» در سال 881 ق. م. علیه آشور قیام کردند ولی شکست خوردند و به کوهها پناه بردند. آسور نصیر آپال تا کوه نصیر که به زبان لولوئی Kinaba خوانده می شد و آشوریان آنرا قرارگاه کشتی نوح می دانستند پیش راند و شد ولایت کوچک «زاموا» را که «داگارا»، (موساسینا) کیرتیا را نام داشت تسخیر کرد و غنائم فراوان از اسب و سیم و زر بدست آورد. در سال 855 ق. م. باز آشور به فرماندهی پادشاه خود «سالما نسر سوم (شلم نصر» به زاموا حمله آورد و نزدیک دریاچه ارومیه «با تیک دپارا» فرمانروای آن کشور پیکار برد ولی از این جنگ طرفی نبست. سپس آشوریان به سرزمین Messi و قسمت علیای رود جبنتو (سیمینه رود) حمله آورد و از آنجا به سوی ناحیه آراسیاش و خارکه در آن عهد به اتحاد قبایل ماد تعلق داشت رهسپار شدند. منابع آشوری برای نخستین بار از این سرزمین به نام «آمادا» یاد می کنند. سالها نسار سوم در لشکر کشی به کشور زاموا در جنوب آن کشور به کشور پارسوا حمله آورد و از 27 امیر آن کشور کوچک خراج گرفت.
کلمه «پارسوا» در زبان اکدی به معنی خط و مرز است و در کتیبه های آشور نصیر آبال، محل کشور پارسوا در جنوب کشور زاموا یاد شده و بر خلاف عقیده رایج هیچ دلیلی جز مشابهت لفظی در دست نیست که پارسواها از اواسط قرن نهم ق. م. از آذربایجان مهاجرت کرده به سرزمین پارس که 600 کیلومتر با آن ناحیه فاصله داشته رفته باشند، مضافاً بر اینکه نام مکان و اشخاص در کشور پارسوا که در آذربایجان بود به هیچ وجه ایرانی نیست. مردم ایالت پارسوا به مرور زمان بعلت همسایگی با آشور، آشوری شدند. بطلمیوس سرزمین مزبور را »سوری مادی» نوشته زیرا یونانیان آشوریان را «سوری» می نامیدند. در سال 837 ق. م. دایان آشور از طرف سلمانسر سوم به آذربایجان و نواحی دریاچه ارومیه لشکرکشید و سرزمین گیلزان را از کرانه غربی آن دریاچه گرفته تا ولایت آندیا بر مسیر سفلی رود قزل اوزن تسخیر کرد.
(جغرافیای تاریخی ایران باستان - دکتر مشکور)
همه بت پرستند!
عزیزالدین نسفی به نقل از جامی می نویسد «بیشتر خلق بت پرستند و باید که ترا در این سخن هیچ شک نباشد که این چنین است: ترک، عبارت از آن است که ترک بت پرستی کنند که با وجودیت، سالک به جایی نرسد. هر چیز که سالک را به خود مشغول می کند و مانع ترقی سالک می شود، بت است. نا برخاستن بت باشد، مانند این بسیار است. از اینجا گفته اند ترک باید که با اجازت شیخ باشد. هر چیز را گوید ترک کن، ترک باید کرد دنیوی و یا اخروی. از جهت آنکه هیچ کس بت خود را نشناسد و هیچ کس نداند که وی بت پرست است. همه کس خود را فارغ و آزادگان برند و موحد و بت شکن شناسند.
(دکتر هروی این نقل را بمناسبت معنی بیت حافظ آورده که گوید:
تنها نه منم کعبه دل بتکده کرده
در هر قدمی صومعه ای هست و کنشتی»



نظر خود را بنویسید