از گوشه و کنار تاریخ: • سبب پیدایش شعوبی • آثار باستانی در حسنلو • شوش سالها پایتخت دولتی نیرومند بود • تعصب درکلیساها • مغرب فارس ابتدا تعلق به اعیلام داشت • عقاید مانی
از گوشه و کنار تاریخ
• سبب پیدایش شعوبی
• آثار باستانی در حسنلو
• شوش سالها پایتخت دولتی نیرومند بود
• تعصب درکلیساها
• مغرب فارس ابتدا تعلق به اعیلام داشت
• عقاید مانی
سبب پیدایش شعوبیه
پس از شکست، ساسانیان بر دو دسته شدند: گروهی بزرگ از ایشان که بیشتر از روحانیان و اهل بیوتات (مردم دیگر) بودند. با قبول جزیه و خراج دین آباء و اجداد و رسوم و آیین و فرهنگ آنان را محفوظ داشتند. در نزد این گروه که از مذاهب مختلف عیسوی و زرتشتی و مانوی و مزدکی و بودایی بودند روایات و احادیث کهن و کتاب های دینی و تاریخی که به زبان و خط اوستایی و پهلوی یا دیگر خط ها و زبان های متداول باقی مانده بود محفوظ گشت و افتخارات گذشته هیچگاه از یاد آنان نرفت. موبدان و دانشمندان این گروه در ادامه و نگهداری تمدن ایرانیان قدیم تا دیر گاهی کوشیدند. بسیاری از دین شناسان زرتشتیان در این ایام و حتی سده های دوم و سوم به تألیف و تدوین کتاب های دینی و خلاصه کردن و تفسیر اوستا و مانند این کارها مشغول بودند و گروهی از مهم ترین رسالات و کتاب های پهلوی که اکنون در دست داریم از این روزگاران بجا مانده است. دومین گروه کسانی بودند که به دین اسلام در آمدند و بزور شمشیر و گاه به سایقه ایمان و باور و یا برای رفع نیازهای اجتماعی و سیاسی آن را پذیرفتند. یا کسانی بودند که اعراب فاتح آنان را به اسارت میان قبیله های خود بردند و در آن دیار به بندگی گماشتند. در میان این گروه کسانی از خاندان های بزرگ و از اشراف و شاهزادگان ایران نیز بوده اند. این دسته پس از آشنایی به زبان و تمدن عرب در شئون مختلف مدنی و حکومتی مسلمانان نفوذ کردند و به کارهای بزرگ دست زدند.
اسیران و بردگانی که تازیان از ایران و ممالک مفتوحه دیگر با خود بردند میان افراد و قبایل گوناگون پخش کردند و هر دسته ای از آنان به قبیله ای منسوب و به «موالی» معروف شدند. کشور گشایی های پیاپی و چیرگی ها و فرمانروایی بر ملل مختلف، عرب را اندک اندک خودبین ساخت تا به جایی که همه ملل مغلوب را به چشم بنده می نگریستند و آنان را «مولی» و محکوم به فرمانبری و سرافکندگی می شمردند. این غرور شگفت انگیز در زمان بنی امیه چنان قوت گرفت که بعضی از نادانان متعصب عرب هیچکس را از عجمان (غیر عرب ها) لایق فرمانروایی نمی دانستند. هرگاه یکی از موالی عربی را پیاده می دید بر او بود که از اسب فرود آید و او را بر نشاند و خود در رکاب او پیاده رود. در جنگ ها جزو پیاده گان باشد و از غنائم بهره ای نگیرد. ظلم و آزار عاملان بنی امیه نسبت به موالی بویژه در ایران و ماوراء النهر به درجه ای رسیده بود که گاه به شورش آنان و یا پیوستن به قیام کنندگانی از قبیل مختاربن الوعبیده و یا اشعث منجر می گردید. با این کیفیت بخوبی می توان دریافت که چرا با قیام ابومسلم به سرعتی شگفت آور گروه بی شماری بر گرد او آمدند.
نتیجه این تحقیر ها و آزارها و شکنجه ها جز ایجاد نفاق میان مسلمانان چیزی نبود. زیرا مسلمانان غیر عرب از ملت های بزرگ عالم بودند که تا پیش از اسلام بر بخشی از جهان حکومت می کردند و سابقه ای طولانی در علم و ادب و جهانگیری و جهانداری داشتند و از میان آنان رومیان و ایرانیان از دیگران برتر بودند. ایرانیان هنوز یاد و عظمت و بزرگواری عهد ساسانیان از خاطرشان نرفته بود و این تحقیرهای تازیان بر آنان سخت گران می آمد و همین امر مایه قیام سخت ایشان در برابر افکار عرب شد و بتدریج به تحقیر عرب و پست شمردن ایشان از طرفی و بیان مفاخر اجداد خود از طرفی دیگر کشید. نخستین کسی بدین کار قیام کرد «اسماعیل ابن یسار» از موالی ایرانی نژاد و شاعر عهد هشام ابن عبدالملک بود که در تفاخر به اجداد ایرانی خود و ترجیح آنان بر عرب مردانه سخن می گفت. وی بیت هایی برای هشام درباره بزرگی نژاد خود و عظمت شاهان و بزرگواری آنان و بخشش شان بیان کرد. هشام از شنیدن اشعاری که نژاد عرب را پست و نژاد ایران را پاک بیان می کرد خشمناک شد و فرمان داد او را در آب اندازند و خفه کنند. باز گفت او را از آب بر آورند و به حجاز فرستند. نویسندگان و شاعران مبارز موجب شدند که ایرانیان نام خوب خود را «شعوبیه» بگذارند. دشمنی و کینه شدید نژاد ایرانی نسبت به نژاد عرب و خاصه بنی امیه روز بروز در تزاید بود و قیام های متعدد باعث شد که گرد ابومسلم جمع شوند و بنی امیه را نابود کردند. در شماره آینده ماجرای جالب این مبحث را ادامه خواهیم داد.
آثار باستانی در حسنلو
در حسنلو از هزاره ششم پیش از میلاد تا دوره اسلامی آثاری بدست آمده است. در 800 سال پیش از میلاد ساختمان به آتش کشیده شد. این ویرانگری را تاریخ هم می تواند به اوراتورها در اواخر قرن نهم یا به 714 قبل از میلاد به سارگن نسبت بدهد. ظرفی طلایی که نقوش اساطیری آن مربوط به سده دوازدهم تا یازدهم پیش از میلاد است کشف شده. این ظرف باید چیزی مقدس بوده باشد که آن را چند قرن دست بدست حفظ کرده اند و در طبقه دوم ساختمانی که یا قصر بوده یا معبد، نگهداری می شده است.
در همان طبقه دوم سه دلاور برای نجات ظرف طلا کوشیده اند ولی هر سه به نحوی کشته شده و در کنار یکدیگر افتاده اند. همان جا، یک گرز بدست آمده که تاریخ ساخت آن به دو هزار تا (1300) سال قبل از میلاد بر می گردد. حفظ این گرز نیز باید علتی داشته باشد. یک گرز دیگر شبیه آن پیدا شد که روی آن نام A shuauballit پادشاه آشور در قرن چهاردهم نوشته شده بود منتها این گرز در ساختمان دیگری از حسنلو بدست آمد. آیا گرزی که در کنار سه جنگجو بدست آمده گرز مقدسی بوده که برای تشریفات دینی در دست می گرفته اند!
شوش سالها پایتخت دولتی نیرومند بود
شوش مرکز ناحیه ای بود که یهودیان آن را «عیلام» یعنی زمین بلند، می نامیده اند. در این سرزمین کم وسعت که از طرف باختر با مرداب ها و از سوی خاور با کوههای کنار فلات بزرگ ایران محدود و حفاظت می شده است. در همین ناحیه به اندازه ی زمان یک نسل پیش از این باستان شناسان فرانسوی به آثاری انسانی دست یافته اند که تاریخ آن ها به (20،000) سال قبل می رسد، همچنین شواهد و اسنادی از فرهنگ و تمدن پیشرفته ای پیدا کرده اند که قدمت آن (45000) سال پیش از میلاد بالا می رود.
ظاهراً چنان به نظر می رسد که در آن زمان مردم عیلام تازه از زندگی بیابان گردی و شکار و ماهیگیری بیرون آمده بودند. ولی در همان زمان سلاح و افزارهای مسی داشتند، زمین را می کاشتند و حیوانات را اهلی می کردند. با خطوط نویسی دینی و اسناد بازرگانی آشنا بودند. آینه و جواهرات را می شناختند، و بازرگانی آنان از مصر تا هند امتداد داشت. در کنار افزارهای سنگ چخماقی صاف شده که ما را به عصر سنگ جدید می رساند، گلدان های خوش ساخت گردی می بینیم که بر آنها نقش های هندسی با تصاویر زیبای حیوانات و گیاهان رسم شده و پاره ای از آنها چنان است که در شمار بهترین آثار هنری ساخت دست بشر به شمار می رود. در همین جاست که نه تنها نخستین چرخ کوزه گری آشکار می شود، بلکه نخستین چرخ ارابه نیز به نظر می رسد. این افزار ظاهراً ساده و کم اهمیت که در حقیقت برای انسان حیاتی و سودمند است، بعدها در بابل، و بسیار دیرتر از آن در مصر، روی کار آمده است. مردم عیلام از آن زندگی مقدماتی پیچ در پیچ خود، به زندگی جنگ و کشورگشایی پر درد سر پرداختند و سومر و بابل را گرفتند. پس از آن وضع دگرگون شد و این هر دو دولت، یکی پس از دیگری، عیلام را تصرف کرد. کشور شهر شوش شش هزار بزیست و در این مدت، شاهد اوج عظمت سومر، بابل، مصر، آشور، پارس، یونان و روم بود و به نام شوش، با کمال جلال تا قرن چهاردهم میلادی پا بر جای ماند. در طول این تاریخ دراز دوره های مختلف بر شوش گذشت و ثروت آ ن گاهی بی اندازه زیاد بود. در آن هنگام که «آشور بانی پال» بر شوش مسلط شد و در (646 قبل از میلاد) آن را غارت کرد و وقایع نگاران شاه فهرستی از طلا و نقره و سنگهای گرانبها و زینت آلات سلطنتی و جامه های فاخر و اثاثه عالی و ارابه هایی که فاتحان با خود به نینوا برده اند، ثبت کرده اند. تاریخ دوره ی تناوب غم انگیز خود میان پیشرفت هنر و جنگ را به این ترتیب آغاز کرده است. (مشرق زمین گهواره تمدن - تألیف ویل درانت)
تعصب در کلیساها
سیریل قدیس که در 412 میلادی (معاصر یزدگرد اول ساسانی) اسقف اسکندریه شد بسیار متعصب بود. او مقام اسقفی خود را برای تحریک مردم به تاراج یهودیان که جماعت کثیری از مردم اسکندریه بودند بکا می برد. مهمترین عامل شهرتش لوث کردن خون «هیپاتیا» است. او بانوی متشخصی بود که در آن عصر تعصب، به فلسفه نو افلاتونی اعتقاد داشت و استعداد او خود را وقف ریاضیات ساخته بود. او را از گردونه اش بیرون کشیدند و پیراهن آن بانو را از تنش درآوردند و برهنه کشان کشان تا کلیسا بردندش و در آنجا بدست «پترتاری» و جمعی از متعصبین وحشی و بیرحم قصابی شد. گوشت او را با صدف های تیز از استخوان هایش تراشیدند و ساق های لرزانش را در آتش افکندند. هدایای بموقع جلوی رسیدگی و تحقیقات و مجازات را گرفت!
راهبه ها از قرن سوم میلادی شروع به ریاضت کردند و همان ایام در مصر و سوریه، «آنتونی قدیس» از بیست سالگی شروع به ریاضت در بیابان ها کرد و عده ای به پیروی از او راه بیابان را در پیش گرفتند. سمعون عمودی در قرن چهارم روی ستونی ریاضت می کشید. بهمین جهت او و مکتبش را عمود و عمودی گفته اند. راهبان شپش را مروارید خدا می نامیدند و نشانه تقدس می پنداشتند. قدیسان از زن و مرد می بالیدند بدین که جز هنگام گذشتن از رودخانه آب به پایشان نرسیده است (یعنی هیچگاه بدن خود را نمی شستند). «پروم قدیس» که کتابهایش را با خود به بیابان برده بود نتیجه گرفت که مطالعه کتاب گناه است.
راهبان یک کلیسا حق نداشتند به کلیسای دیگر بروند. ولی راهبی بنام «بندیکت» مکتبی بنا نهاد که این ممنوعیت تغییر محل را از بین برد و توصیه کرد که مطالعه کنند. اما پیروان «بندیکت» به فساد کشانیده شدند. گیبون می نویسد اعتراف یک پیر دیر بندیکتی حاکی از آن بود که «عهد فقر من سالی سد هزار کرون برایم درآمد داشته و عهد طاعت مرا به مرتبه امیری فرمانروا رسانیده است.» «گرگوری» کبیر که به مقام پاپی رسید از همان راهبان بندیکتی بود. بنیان گذار مکتب را پیروان و مردم معجز گر می دانستند. زیرا لبه یک غربال را که شکسته بود با خواندن دعا تعمیر کرد! وقتی عده ای در پیاله شرابی زهر ریختند و به او دادند، او صلیبی روی پیاله کشید پیاله متلاشی شد!! روزی هم یک پرهیزکار با تیشه بته های خشک خار را می کند ناگهان سر تیشه از دسته جدا شد و در آب فرو رفت. بندیکت دسته را گرفت و سر آن را در آب فرو برد، تیشه، خود را در محل خود جا داد!! نظیر اینگونه معجزه ها برای او نقل کرده اند. «گریگوری کبیر» از اینگونه معجزات برای مؤمنان نقل می کرد.
مغرب فارس ابتدا تعلق به عیلام داشت
استروچ می گوید هیچ مدرک باستانی بدست نیامده که پارس ها ابتدا در غرب بوده اند و از آنجا به استان فارس آمده اند. «ناهونته» که سلطنتش تا 693 بعنوان آخرین پادشاه عیلام معلوم است خود را شاه «انشان» و شوش می خواند. بعد شاهان پارس این عنوان را بخود دادند. پس اقامتگاه پارسیان را باید در فارس جستجو کرد .که بعدها قلمرو خود را به مغرب توسعه داده اند.
عقاید مانی
مانی از نجبای ایران بوده. بنا به روایات موجود، مادرش از خاندان شاهان اشکانی بود که هنگام تولد مانی سلطنت ایران داشتند و ممکن است «فاتک» پدر مانی نیز از همین دودمان باشد. این فاتک از مردم همدان بود. به بابل مهاجرت کرد در قریه ای در مرکز ولایت میشان مسکن گزید و با طایفه معتسله که یکی از فرقه های گنوستیک است و در آن تاریخ در نواحی بین فرات و دجله ساکن بود، آمیزش نمود. در اینجا مانی در سال 215 یا 216 متولد شد. در طفولیت به آئین معتسله تربیت یافت، اما بعد چون از ادیان زمان خود مانند دین زرتشتی و عیسوی و نداهت کنوستیک ها خصوصاً مسلک ابن دیصان و مرقیون آگاه شد، کیش معتسله را انکار کرد. مانی چند بار مکاشفاتی یافت و ملکی بنام صاحب و قرین اسرار عالم و حقوق الهی را به او عرضه کرد. پس آنگاه سفری به هند کرد و در طی آن به دعوت پرداخت و پس از مراجعت به ایران در اینجا نیز به دعوت خویش ادامه داد و خود را «فارقلیط» که مسیح ظهور او را خبر داده بود معرفی کرد. مانی گوید: در هر زمانی انبیاء، حکمت و حقیقت را از جانب خدا به مردم عرضه کرده اند. گاهی در هندوستان بوسیله پیغمبری بودا نام و گاهی در ایران بواسطه زرتشت و زمانی در مغرب زمین بوسیله عیسی عاقبت منکه مانی پیغمبر خدای حق هستم مأمور نشر حقایق در سرزمین بابل گشتم. و نیز در سرودی که به زبان پهلوی اشکانی سرود، گوید «من از بابل زمین آمده ام تا ندای دعوت را در همه جهان پراکنده کنم.» مانی مدعی بود که برای اصلاح و تکمیل ادیان قبلی آمده و خاتم پیغمبران است.
مانی در باب مبدأ آفرینش می گفت در آغاز دو اصل، وجود داشته یکی نیک و دیگری بد. خدا و هیولا، یا روشنایی و تاریکی نخستین پدر عظمت یا «سروشاو Sroshaw» بود که غالباً بنام «زروان خوانده شده است. او در ارض نور قرار دارد که اثیر نور در آن محیط است و روح اعظم در آن نافذ و پنج مقام این خدای نخستین «پنج اِئون» و در عین حال تجلی پدر عبارتند از ادراک، عقل، فکر، تأمل، اراده. خدای ظلمت هم پنج عنصر ظلمانی دارد از این قرار: دخانی یامه، آتش مخرب، باد مهلک، آب گل آلود، ظلمات، «ایران در زمان ساسانیان. تألیف پرفسور کریستین سن»



نظر خود را بنویسید