|
|
|
تصورات ذهنی و واقعیت ها |
|
{article.de scri ption} |
|
شهلا صمصامی - مشاور خانواده
|
|
|
|
|
|
تصورات ذهنی و واقعیت ها شهلا صمصامی - مشاور خانواده
چندی پیش خانمی که توسط یکی از دوستان معرفی شده بود بدیدنم آمد. نگران و دلواپس به نظر می آمد و گفت: مدتی است دچار دلهره و بدخوابی شده ام. می دانم مربوط به کارم است. اجازه بدهید از ابتدا شروع کنم. بعد از انقلاب با خانواده ام به آمریکا آمدم و از همان اوائل مشغول به کار شدم. بیش از 15 سال است که در کار فعلی ام هستم. کارم را دوست دارم و از آن راضی هستم. بچه هایم هم خوشبختانه هر دو از نظر درسی و کار موفق هستند. ولی با این بحران اقتصادی اخیر نگران از دست دادن کارم هستم. مدتی است که صحبت از محدود کردن تعدار کارمندان است. من آدم سخت کوشی هستم و همیشه با همکاران و مشتریان روابط خوبی داشته ام. ولی 4 - 5 ماهی است این نگرانی ها وضع روحی مرا بهم ریخته، گاه خسته و گیج می شوم و همین به نگرانی من افزوده است. پرسیدم: غیر از مسئله بحران اقتصادی آیا تغییر تازه ای در محل کار و یا افرادی که با آنها کار می کنید بوجود آمده است؟ گفت: بله شاید یکی از دلایل مهم نگرانی من همین باشد. رئیس من که سالها با او کار می کردم شش ماه پیش به محل دیگری منتقل شد و این تغییر، نگرانی بزرگی برای من بوجود آورد. پرسیدم: کمی در مورد روابط تان با رئیس قبلی تان برایم توضیح بدهید. گفت: 15 سال بود که با این خانم کار می کردم. از ابتدا یکنوع رابطه ی دوستی و اعتماد بین ما بوجود آمد. او حدود سن من بود. شاید در آن اوائل کار احتیاج داشت که وفاداری خودم را به او ثابت کنم و اعتمادش را جلب نمایم. من چند سالی بود که در این محل کار می کردم و به خیلی امور آشنا بودم. از جان و دل برایش کار کردم که کم کم اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند. افرادی بودند که می خواستند او در کارش موفق نشود ولی من واقعاً باو کمک کردم. این احساس دوستی و اعتماد همراه با احترام متقابل اساس رابطه ی ما شد. با این بحران اقتصادی کمپانی ما هم دچار مسائل ویژه ی خودش شد. برخی از شعبات ما را در نقاط دیگر بستند. تعداد کارمندان را کم کردند. وقتی رئیسم به من گفت به شهر دیگری منتقل می شود واقعاً شوک بزرگی برای من بود. احساس کردم تمام آن رابطه و سابقه ای که ساخته ام از بین رفت. می دانم رئیسم به دلایلی مجبور شد اینکار را بکند. هم خودش می خواست هم کمپانی توصیه کرد. بهر حال از دست رفتن این رابطه بخودی خود ضربه ی بزرگی برای من بود و احساس کردم پشتم خالی شده است. گفتم: درست می گوئید از دست دادن یک دوست و پشتیبان در محل کار ضربه ی بزرگی است. شما روزها و سالهای زیادی با این خانم گذراندید و حق دارید که دلتنگ و نگران باشید. حالا اگر ممکن است کمی هم در مورد این رئیس جدید برایم بگوئید؟ گفت: شاید 20 سالی از من جوانتر است. نحوه ی کار و برخورد او به مسائل خیلی متفاوت است. من یکی از با سابقه ترین افراد هستم. زیر و روی کار را می دانم ولی هم کمپانی می خواست به اصطلاح روشهای مدرن تری به کار ببرد و هم این خانم جوان دارای ایده هایی است که می خواهد پیاده کند. از ابتدا احساس نزدیکی نکردیم به عکس رئیس قبلی ام. در این چند ماه که آمده خیلی از راه و روش های قبل را تغییر داده و جلسات متعددی گذاشته. همه ی رفتار و گفتار و برخورد او برای من نگرانی آفرین است. پرسیدم آیا با شخص شما برخورد خاصی داشته است؟ گفت: شاید مستقیماً نه ولی احساس من اینست که وقتی در جلسات صحبت از یک سری مقررات و قوانین می کند و تأکید او بر اینست که ما باید رویه های قدیم را فراموش کنیم به نظر من می آید که طرف صحبتش من هستم. کمی مکث کرد و بعد گفت: شاید این صرفاً تصورات ذهنی من باشد ولی احساس می کنم مرا بعنوان یک خارجی می بیند. پرسیدم: آیا فکر می کنید در مورد شما به جهت ملیت و فرهنگ شما تبعیض قائل است؟ با تردید گفت: مشکل است بتوانم جواب قاطعی در اینمورد پیدا کنم. این خانم آمریکائی است. من با وجودیکه سالهاست در اینجا زندگی می کنم هنوز انگلیسی را با لهجه صحبت می کنم. گاه احساس می کنم هنگام صحبت با من تندتر از معمول حرف می زند. نگران می شوم که حرف هایش را کاملاً متوجه نشوم. باز کمی مکث کرد و گفت من شاید زیادی نگرانم. در اینمدت چند ماه افکارم مغشوش شده. خودم هم دوست ندارم که در مورد کسی قضاوت نادرست داشته باشم. به فکر فرو رفت و بعد پرسید: چطور می توانم بین آنچه که واقعیت است و آنچه که ساخته ی ذهن من است تفاوت بگذارم؟ گفتم: این سئوال بسیار خوب و مهمی است. در حقیقت شما خودتان قدم اول را با این سئوال برداشته اید. آگاهی به اینکه همه ی آنچه که در افکار و ذهنیات ماست لزوماً واقعیت خارجی ندارد، راه را برای قدمهای بعد باز میکند. اگر اجازه بدهید من می خواهم ابتدا خلاصه ای از آنچه را که به من گفتید تکرار کنم تا مطمئن شوم همه ی حرف های شما را فهمیده ام. گفتم: چند ماهی است دچار نگرانی، کم خواب و احتمالاً افسردگی شده اید که مهمترین دلیل آن تغییراتی است که در محل کارتان بوجود آمده است. رئیس قبلی تان که با شما رابطه ی دوستانه ای داشته رفته و رئیس جدید یک خانم آمریکائی جوان است که در ورودش تغییرات زیادی در محل کار شما بوجود آورده است. نحوه ی برخورد حتا صحبت کردن این خانم برای شما ناآشنا و شاید از جهاتی تبعیض آمیز باشد. با بدی وضع اقتصادی شما نگران از دست دادن کارتان هستید در حالی که می دانید تجربه و سابقه کار شما برای این کمپانی با ارزش است ولی احساس بیگانگی با رئیس جدید تردیدهای زیادی را بوجود آورده و ذهن شما مغشوش شده است بطوریکه مشکل است بدانید آنچه که در ذهن شما می گذرد چه بخشی واقعیت دارد و چه بخشی نتیجه ی تصورات، ترس ها و تردید هاست. آیا مشکل شما را درست فهمیدم؟ گفت: مشکل مرا کاملاً درست فهمیدید. مکث کوتاهی کرد و بعد گفت: در واقع با این خلاصه کردن مرا متوجه یک موضوع مهمی کردید که شاید آگاهانه به آن فکر نکرده بودم. من هرگز تصور نمی کردم ترس یکی از دلایل اغتشاش ذهن و منبع نگرانی من است. شاید ترس من موجب نگرانی شده است. نکته ی دیگر اینست که تغییرات در محیط کار موجب شده که آن احساس اطمینان و اعتماد را که در گذشته داشتم از دست بدهم. حالا متوجه شدم خیلی از این تغییرات هیچ ارتباطی به من یا کار من ندارد. برای مثال، متدی را که ما قبلاً در مورد انتخاب ساعات کار داشتیم این خانم تغییر داد ولی این برای همه است. یا جلساتی که می گذارد تنها برای من نیست همه باید در این جلسات شرکت کنند و هر کسی می تواند حرفش را بزند. ولی من هنوز نتوانسته ام در این جلسات حرف زیادی بزنم. راستش قبل از جلسه همه اش دلهره و نگرانی دارم که آیا می خواهد به کار م خاتمه دهد یا نه. در حالی که غالب جلسات در مورد نحوه ی کار و مقررات جدید است که باز برای همه است. کمی سکوت کرد و گفت: در تمام این مدت من با ترس و تصورات دیگری به این جلسات می رفتم در حالی که هدف این خانم چیز دیگری است. گفتم: شما بخش مهمی از پرسش قبلی خودتان را آلان جواب دادید. از من پرسیدید چگونه می توانید بین آنچه ساخته ی ذهن شما است و واقعیت خارج از ذهن تفاوت قائل شوید. کاری که شما آلانانجام دادید. یعنی توضیح دادید که تغییرات جدید برای همه بوده نه شخص شما. جلسات برای همه و به منظور یافتن راه حل های جدید شاید برای بهتر شدن بازدهی کمپانی است. این نمونه ای از نگاه دقیق تر به واقعیت هاست. نکته ی دیگر اینست که بطور معمول ما انسانها به دنبال نگهداشتن وضع موجود هستیم. وضع موجود هر اندازه که به زیان ما باشد شناخته شده است و همه در مقابل تغییر مقاومت نشان می دهند. عکس العمل شما در مقابل این تغییرات پی در پی طبیعی است. بویژه که رابطه نزدیک و دوستانه با رئیس قبلی جای خودش را به یک رابطه جدید و نا معلوم داده است. گفت: چند لحظه ی پیش یکدفعه احساس کردم سینه ام سبک تر شد. این مدت مثل این بود که وزنه ای روی سینه ام است. افکارم دیگر به آن اندازه مغشوش نیست. از دست دادن رابطه ای که با رئیس قبله ام داشتم تأثیرات بدی در من گذاشت. شاید اینهمه تغییرات ناگهانی و پی در پی همانطوریکه شما گفتید باعث شد تعادل فکری و روحی ام را از دست بدهم. واقعیت اینست که رئیس جدیدم آدم بدی نیست. خانم جوان، با هوش و پر کاری است. ناگهان سکوت کرد و با لبخند گفت: حالا معلوم نیست در فکر و ذهن او چه میگذرد. گفتم: شما به یک نکته ی مهم دیگری توجه کردید. نکته ای که می تواند کمک کند تا واقعیت ها و ساخته های ذهن را از هم جدا کنیم. گفت: می توانید مثالی بزنید؟ پرسیدم: عکس العمل همکاران دیگر شما در مقابل این تعییرات و بویژه رئیس جدید چیست؟ گفت: تا جایی که من میدانم اکثراً شکایت می کنند. هنوز هیچ کس کاملاً با این مقررات جدید احساس راحتی نمی کند. به نظر من می رسد که همه نگران هستند. در جلسات که نشسته ایم یکنوع احساس شاید بتوانم بگویم ناامنی، دلهره و بیگانگی وجود دارد. پرسیدم: بیگانگی نسبت به رئیس جدید؟ گفت: تصور می کنم اینطور باشد. گفتم: مورد دیگری که خودتان به آن رسیده اید اینست که شما تنها کسی نیستید که احساس نا امنی و تردید می کنید بلکه این تغییرات برای بیشتر همکاران شما چنین احساسی را بوجود آورده است. در عین حال به نظر می رسد شما و بیشتر همکاران شما نسبت به این رئیس احساس بیگانگی دارید بر می گردم به سئوال قبلی شما که پرسیدید که معلوم نیست در فکر و ذهن او چه می گذرد. اگر شما خودتان را بجای این خانم بگذارید فکر می کنید چه احساسی خواهید داشت؟ کمی فکر کرد و گفت: شاید احساس عدم اعتماد و ناامنی. احساس بیگانگی و تنها بودن. باز کمی فکر کرد و گفت: احساس تحت فشار بودن. پرسیدم: تحت فشار بودن؟ گفت: بهر حال خانم جوانی است که جای یک فرد با سابقه را گرفته و شاید وظیفه و مأموریت او اینست که این کمپانی را تغییر داده و بهتر و با منفعت تر کند. این کار ساده ای نیست، بویژه که کارمندان همه نگران این تغییرات هستند. کمی مکث کرد و گفت: تا بحال باین موضوع فکر نکرده بودم ولی شاید او هم دچار دلهره، نگرانی و کم خوابی باشد. گفتم: خیلی خوب توانستید وضعیتی را که ممکن است رئیس جدیدتان در آن باشد توضیح دهید. فراموش نکنیم که جوان بودن او در حالی که در ذهن شما یک مشکل است می تواند به عدم اعتماد او بخودش و کار بزرگی که در پیش دارد بیافزاید. گفت: من فکر می کنم او جوانتر و دارای مهارت های بیشتری است و ممکن است او تصور کند در مقابل ما افراد مسن و با سابقه باید خودش را ثابت کند. کمی مکث کرد و بعد گفت: این نگاه تازه ای است که به من اعتماد به نفس بیشتری می دهد و ادامه دارد. با همین صحبت هایی که با شما داشتم خیلی از نگرانی هایم حل شد یا بهتر بگویم برایم روشن شد. سئوال بعد من اینست که چگونه می توانم با این خانم رابطه ی بهتری را بوجود آوردم؟ پرسیدم: تا کنون دو نفری با هم صحبت کرده اید؟ گفت:فکر نمی کنم، بیشتر برخوردها در جمع بوده است. گفتم: می توانید تصور کنید که این خانم مانند دختر یا خواهر جوانتر شماست و شاید نیاز دارد که در این کار بخصوص موفق شود زیرا این شروع مهمی برای آینده اوست. گفت: اتفاقاً دخترم به تازگی کار اولش را شروع کرده و خیلی نگران است. دلهرهای زیادی دارد. جالب است یکدفعه با به یاد آوردن دخترم، چهره رئیسم برایم تغییر کرد. حالا بیشتر علاقمند شدم با او نزدیک شده و رابطه ای برقرار کنم. پرسیدم: با توجه باین آگاهی ها و درک جدید فکر می کنید چه نوع رابطه ای را می توانید با این رئیس تان برقرار کنید؟ مدتی فکر کرد و گفت: در درجه ی اول باید مقایسه او را با رئیس قبلی ام فراموش کنم. آن یک رابطه ی خاصی بود که شاید هیچوقت تکرار نشود. نکته ی دیگر اینست که شاید به رئیسم باید نشان دهم او را در مقامی که هست قبول دارم. همچنین باید بیاد داشته باشم او هم مانند من و مانند دخترم دچار احساسات گوناگون و نگرانی های متفاوت است. کمی مکث کرد و بعد گفت: در ضمن آن موضوع که به شما گفتم که شاید خارجی بودن من یک مسئله باشد فکر می کنم از ساخته های ذهنی خودم است. واقعاً هیچ دلیلی ندارم که اینرا ثابت کند. ولی در طول این سالها که در آمریکا بودم هر وقت با مشکلی برخورد می کنم خودم فکر می کنم خارجی بودن من مسئله است. در حالیکه تبعه آمریکا هستم و انگلیسی را خوب میدانم. این بطور قطع یک تصور است تا واقعیت. گفتم: این هم قدم بزرگ دیگری در درک واقعیت ها است. پرسیدم: پس می خواهید به چه نحوی باو بگوئید که او را به عنوان رئیس خود قبول دارید؟ گفت: شاید باو بگویم که دلم می خواهد در حد امکان باو کمک کنم زیرا واقعاً تجربه ی کاری با ارزشی دارم. گفتم: هر دوی اینها نکات مهمی است. آیا می خواهید شخصاً بگوئید و یا مثلاً در یک کارت یا نامه بنویسید؟ کمی فکر کرد و گفت: دقت کرده ام که همیشه مقداری بادام و گردو در کشوی میزش است. شاید یک بسته آجیل ایرانی برایش درست کنم، به مناسبت کریسمس و سال نو کارتی هم بنویسم و باو بدهم. ضمن مطالبی که می نویسم اشاره کنم که اینها آجیل های ایرانی است. باین ترتیب اگر هنوز نمی داند که من ایرانی هستم باین وسیله متوجه شود. بنظر خوشحال و سر حال آمد و با لبخند گفت: من فکر می کردم باید داروی ضد افسردگی بخورم ولی حالا می بینم مشکل اصلی من ترس، نگرانی و بویژه تصورات ذهنی خودم بود. خیلی از مسائل برایم روشن شد. خیالم راحت شد که بسیاری از تصورات ذهنی ام واقعیت نداشت و از این به بعد سعی می کنم دائم آنچه را که فکر می کنم و بنظرم می رسد با واقعیت های خارج از خودم مقایسه کنم و هیچ تصور ذهنی را بدون دلیل منطقی و واقعی قبول نکنم. می دانم این کار ساده ای نیست. ولی سعی خودم را خواهم کرد. نسبت به خودم، شغلم و آینده ام احساس اعتماد و اطمینان بیشتری دارم. باید با همان انرژی مثبت قبلی به کار ادامه دهم. این می تواند شروع خوبی برای قبول تغییرات جدید نیز باشد. امروز روز خوبی برای من بود.
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
سلامت روان |
|
|
روانشناسی رشد اخلاق و نقش اخلاق در روابط انسانی
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : February 11th, 2010
به نام عشق و علاقه استقلال فکری را از فرزندان خود
از : دکتر محمود شیخ مشاور در روابط خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : February 11th, 2010
مشکلات دوران بازنشستگی
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : February 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : January 11th, 2010
انسان نگران کیست؟
از : دکتر محمود شیخ مشاور در امور خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : January 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : December 17th, 2009
حسادت جام زهریست که ابتدا خود حسود آن را مینوشد!
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط اجتماعی و شغلی : December 17th, 2009
درخت کریسمس
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : December 17th, 2009
منفی بافی و راههای مقابله با آن
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط خانوادگی و شغلی : November 13th, 2009
حوادث بد برای انسان های خوب هم اتفاق می افتد
از : شهلا صمصامی : November 13th, 2009
|
|
|
|
|
|
|
|