Sat, 13 Mar 2010 18:43:28 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles


 








Payam e Ashena Polls







لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط



Most Popular News


Photo Gallery

Advertisements












حوادث بد برای انسان های خوب هم اتفاق می افتد

{article.de scri ption}
5 / 5 (1 Votes)

 
خانمی از آشنایان که خود مددکار اجتماعی است و با جوانان و نوجوانان کار می کند،  بمن تلفن کرد و گفت در مورد یکی از افراد نزدیک خانواده ام نیاز دارم با تو مشاوره ای داشته باشم.  وقتی  به دیدنم آمد چهره اش پر از نگرانی بود.  از حالش جویا شدم گفت خیلی گیج و سر در گم هستم.  باوجودیکه خودم با جوانان کار می کنم، ولی چون مشکلم مربوط به فرد نزدیکی از خانواده ام است بنظر می رسد احساسات جلوی قضاوت درست را از من گرفته و شاید هم خسته و ناامید شده ام.  پرسیدم مشکل چیست؟  گفت این مشکل سالهاست که ادامه دارد.  دختری از افراد بسیار نزدیک خانواده ام که اکنون 19 ساله است موجب شده که زندگی برای ما و برای خودش تیره و تار شود.  اولین مشکلی که با او داشتیم تندخوئی و عصبانیت بود.   شاید از سنین 12-13 سالگی این عصبانیت شدید تر شد.  در مورد هر موضوعی جر و بحث می کرد و کار به گریه و زاری و یا اوقات تلخی و عصبانیت می کشید.  
آهی کشید و گفت هنوز هم ادامه دارد.  سپس ساکت شد و سرش را پائین انداخت و دست هایش را روی صورتش گذاشت.  پس از سکوت کوتاهی به آرامی از او پرسیدم: پس سالهاست که گرفتار هستی؟ مدتی ساکت بود، بعد اشک هایش را پاک کرد و گفت: وقتی خواهر جوانم ناگهان فوت کرد، دخترش را که فقط 2 ساله بود به فرزند خواندگی قبول کردم.  او را بزرگ  کردم و مانند بچه خودم به او محبت کردم.  ولی همانطور که گفتی سالهاست که گرفتار هستم.  هر کاری از دستم برآمده انجام داده ام که شاید او را راضی و خوشحال کنم ،ولی هر روز با مشکل و مسئله جدیدی روبرو هستم.  وقتی کوچکتر بود چند سالی با خانواده ی پدرش زندگی کرد، ولی آنها تحمل او را نداشتند و باز پیش من برگشت.  شاید اصلاً باین دلیل دنبال رشته مدد کاری رفتم که بتوانم با جوانانی مانند دخترم کار کنم.
پرسیدم  همیشه عصبانی است و یا غیر از  عصبانیت غمگین و منزوی هم هست.
گفت شاید بهتر است بگویم تندخوست.  گاه هم عصبانی است.  از حدود 14 سالگی من علائم افسردگی را در او دیدم و بارها به پزشک متخصص مراجعه کرده ایم.  هر چند گاه هم داروهای ضد افسردگی می خورد، ولی نه بطور مدام.  از همان سنین 14 سالگی برای روان درمانی و مشاوره هم رفته، ولی نه بطور مرتب.  از قدیم می گفتند کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.  من خودم به جوانان مردم کمک می کنم، ولی در مورد مشکل خودم این چنین عاجز و درمانده شده ام.  باز کمی مکث کرد.
باو گفتم  احساس ترا درک میکنم.  ولی مسائل روحی و روانی برای هر کس صرفنظر از شغل و تخصص آنها می تواند بوجود  آید.  روانشناسان و روانپزشکان بسیاری در خانواده ی خود گرفتار این مشکلات هستند.  بنظر می رسد تو با محبت و دلسوزی همه کار کرده ای و هنوز هم دنبال یافتن راه حل هستی. این صبر و تحمل و پشتکار تو قابل تحسین است.
کمی آرام شد و گفت   برای سالها خودم را سرزنش می کردم.  فکر می کردم شاید مرگ مادرش موجب این نا آرامی هاست.  ما هیچ چیز را از او پنهان نکردیم. همه وقایع را می داند.  گاه حتا بخودم شک می کنم و می گویم شاید من ناخود آگاه با او رفتار دیگری داشته ام.  شاید بدلیل از دست دادن مادرش زیادی او را لوس کرده ام.  واقعیت اینست که وقتی حالش خوب است، بمن ابراز محبت زیادی می کند.  فکر می کنم هر دو بهم وابسته هستیم.  اگر به افراد دیگر محبت کنم حسودی می کند.  توجه زیاد لازم دارد.  حتا از من عذرخواهی می کند که اینهمه باعث ناراحتی و نگرانی من است. ولی یکدفعه سر یک موضوع بیخودی اخلاقش تغییر می کند. خودش می گوید دو شخصیتی است.  روانپزشکانی که طی این سالها او را تحت معالجه داشته اند می گویند مشکل بزرگش افسردگی و اضطراب است.  همه توصیه کرده اند که باید برای مدت طولانی دارو استفاده کند، ولی اینهم یک مشکل بزرگ است چون مخالف دکتر و دارو است.  
پرسیدم آیا دوست نزدیک دارد، دوست دختر یا پسر و اصولاً روابطش با افراد دیگر چگونه است؟
باز آهی کشید و گفت این یکی از مشکلات بزرگی است که از بچگی با آن روبرو بودیم.  الان که این سؤال را کردی یادم افتاد که وقتی بچه بود به سختی از من جدا می شد و در مدرسه غریبگی می کرد.  هیچوقت دوستان زیادی نداشته،  از حدود همان 14 سالگی که تغییرات محسوسی در رفتار و اخلاقش دیدم متوجه شدم در مدرسه هم با دوستانش تند خوئی می کند.  ولی مشکل بزرگ وقتی شروع شد که با پسری دوست شد.  
باز مکث کرد، کمی آب خورد و بعد ادامه داد.  در ابتدا من همه اش فکر می کردم پسری که با او دوست شده سبب تغییر اخلاق و رفتار اوست.  از این پسر خیلی بدم می آمد.  دخترم خیلی عوض شده بود.  به مدرسه و درس اهمیت نمی داد و همه وقتش را می خواست با این پسر بگذراند.  در عین حال با او هم بد رفتاری می کرد.  این یک رابطه ی غیر سالم بود.
  آنزمان فکر می کردم این بدترین دوران زندگی من است، ولی روزهای تاریک و دردناک هنوز در پیش بود.
سکوت کرد و سرش را روی زانویش گذاشت.  به او وقت دادم که کمی آرام شود و گفتم یک کتاب معروفی هست تحت عنوان «حوادث بد برای انسانهای خوب هم اتفاق می افتد»
 نمی دانم این کتاب را خوانده ای یا نه؟ سرش را بالا کرد.  اشکهایش را پاک کرد و گفت: وقتی حوادث ناگوار برای انسان اتفاق می افتد، آدم به خودش شک می کند.  سالهاست که من خودم را بدلایل گوناگون سرزنش می کنم.  از خودم می پرسم چه اشتباه بزرگی کرده ام که باید چنین مجازات های سنگینی را تحمل کنم.  احساس می کنم در زندگی شکست خورده ام.  من قبلاً فکر می کردم آدم خوبی هستم. در زندگی هدفم کمک به دیگران بود.  دختری را که با عشق و محبت بزرگ  کردم، دختری که یادگار خواهر نازنینم بود   به گودال تاریکی رفت.  من فکر می کردم آن پسری که برای اولین بار با او دوست شد ه بود  بد بود، ولی در 16 سالگی دخترم با پسری آشنا شد که او را به مواد مخدر کشاند.
باز سکوت کرد.  با مشت به پای خودش کوبید و گفت چهار سال است که در جهنم زندگی می کنم.  دیگر از همه متنفر شده ام.  از خودم، از دخترم، از مردم.  دلم می خواهد فرار کنم.  بجائی بروم که از همه این ها دور باشم.  
بشدت  می گریست.  او را دعوت به آرامش کردم و گفتم حق داری، درد و رنج ترا درک میکنم.  این کابوس هولناکی که در آن زندگی می  کنی حق و شایسته تو نیست.  تو زحمات زیادی کشیدی و حوادث زندگی با تو همراهی نکرده اند.  واقعاً متأسفم چون درد تو تنها برای خودت نیست.  تو شاهد غرق شدن فرزندت هستی و در عین حال کار زیادی از دستت بر نمی آید.  
باز مدتی گریست و سپس گفت تو احساس مرا واقعاً درک کردی.  غرق شدن و از بین رفتن دخترم را می بینم، ولی خودش نمی خواهد نجات پیدا کند.  نمی دانم  نمی خواهد یا نمی تواند.
پرسیدم مشکل اعتیاد هنوز هم ادامه دارد یا حل شده است؟ گفت درست نمی دانم.  خودش می گوید که دیگر معتاد نیست.  یکسال پیش چند ماهی در محلی که برای ترک اعتیاد بود بستری شد.  فکر می کنم ترک کرده، ولی من به نقطه ای در زندگیم رسیده ام که باید تصمیم مهمی بگیرم و بیشتر می خواستم در این مورد با تو صحبت کنم.  هنوز با من زندگی می کند و شش ماهی است که به کالج می رود.  شاید از نظر خلق و خو کمی بهتر شده ،ولی با پسری دوست است که من فکر می کنم او را گرفتار کرده است.  راستش خسته شده ام و می خواهم به شمال کالیفرنیا و یا به یک ایالت دیگر بروم.  اگر اینجا نباشم دیگر شاهد متلاشی شدن زندگی یک دختر جوان نخواهم بود.  شاید او هم بتواند برای خودش تصمیم دیگری بگیرد.  در عین حال دو دل هستم.  می ترسم او را رها کرده و بروم و یکدفعه بلائی بر سر خودش بیاورد.  آنوقت دیگر نمی توانم با احساس گناه زندگی کنم.
باز سرش را روی زانویش گذاشت.
گفتم مشکل بزرگی است.  گاه انسان در مراحلی قرار می گیرد که نه راه پیش دارد و نه راه پس.  بریدن این زنجیرهای عاطفی کار ساده ای نیست. بنظر می رسد همانطور که خودت قبلاً اشاره کردی یک راه چاره را در فرار کردن می بینی، ولی حتا با فرار، احساس دلهره، نگرانی و گناه بهمراهت خواهد آمد.
آهی کشید و گفت دلهره، نگرانی و احساس گناه سالهاست که با من است، از آن نمی توانم فرار کنم.
پرسیدم   با دخترت به تازگی صحبت کرده ای، آیا می داند چه اندازه تحت فشار هستی.  آیا از او خواسته ای برای یافتن راه چاره بتو کمک کند.
کمی فکر کرد و گفت ما هر دو تحت فشار هستیم.  راستش فکر کرده بودم که با او صحبت کنم و بگویم خیال دارم به شمال کالیفرنیا بروم، به او چند ماهی وقت بدهم که جایی برای خودش پیدا کند.  شاید نتواند با کسی هم خانه شود.  ولی از طرفی می ترسم احساس کند او را طرد می کنم.  بخودم می گویم شاید بهتر باشد یکی دو سال دیگر صبر کنم تا روی پای خودش بایستد بعد بروم.
پرسیدم   اگر شرایط دخترت مناسب بود هنوز هم به شمال کالیفرنیا می رفتی؟   کمی مکث کرد و گفت  نمی دانم.  شاید نه. در اینجا کار خوبی دارم.  همه دوستان و نزدیکانم اینجا هستند.
پرسیدم   وضعیت ایده آل از نظر تو برای دخترت چیست؟  آهی کشید و گفت  منظورت آرزو و خواب و خیال من است.  بعد ادامه داد، ایده آل برای من اینست که دخترم به درسش ادامه دهد.  از این دوست پسر فعلی جدا شود و با دختر دیگری هم خانه شده و خانه ی مرا ترک کند.
گفتم  جدا شدن از دوست پسر در کنترل تو نیست ولی بقیه  قابل مذاکره است.
لبخندی زد و گفت  من دائم با پدر و مادرها در این مورد بحث دارم که در این سنین نمی شود جوانان را مجبور کرد از دوست پسر یا دخترشان جدا شوند.  حالا خودم روی این موضوع پا فشاری می کنم.
کمی فکر کرد و گفت: پس می گوئی با دخترم صحبت کنم از او بخواهم که به درس اش ادامه دهد و به او وقت بدهم که با یک فرد مطمئن هم خانه شود.
گفتم  بنظرت خودت این راه حل چگونه است؟
گفت  اگر بتوانم خودم را راضی کنم که دوست پسرش را فعلاً قبول کنم، و یا در این زمینه سکوت کنم وبه او وقت کافی بدهم که جائی پیدا کند.
کمی مکث کرد و گفت  راه حل خوبی است من می توانم برای کرایه منزل به او کمک کنم و او می تواند در  آخرهفته ها و تعطیلات پیش من بیاید.  در واقع خودش خیلی دلش می خواست به یک دانشگاه در شرق آمریکا برود.
بفکر فرو رفت و پس از مدتی گفت شاید من زیادی نگران او هستم.  شاید من باید به او اجازه و اطمینان بدهم که می تواند از من جدا شود. به این ترتیب لازم نیست از خودم یا او فرار کنم.  می دانم باید حساسیت خودم را نسبت به دوست پسرش کم کنم.  من وظایف خودم را انجام داده ام حالا باید به زندگی خودم توجه کنم. من نمی توانم برای همیشه در مقابل خطرات سپر او باشم.  
چهره اش باز شد، لبخند کوتاهی زد و گفت   من هر روز به پدر و مادرها کمک می کنم که چطور با جوانان و نوجوانان خود برخورد کنند.  ولی در مورد خودم بنظرم می رسید مشکلم راه حلی ندارد.  واقعاً کلافه و گیج بودم.  همه اش فکر می کردم چرا باید این اندازه در زندگی گرفتار باشم چرا باید این چنین مجازات شوم.  واقعیت اینست که دخترم هنوز خیلی جوان است.  اشتباهات زیادی کرده،  از خودش ناراضی است و شاید اعتماد بنفس کافی ندارد.  بهر حال وقت آن رسیده که به او اعتماد داشته باشم.  باید به او این پیام را بدهم که می تواند از این به بعد تصمیمات درست تری بگیرد و خودش مسئول نتایح این تصممات است.  احساس گناه و نا امیدی دیگر بس است.
به نظر آرامتر می آمد و سپس گفت متشکرم که به حرف هایم گوش دادی. همه نیاز به کمک دارند و من هم احتیاج داشتم که با شخص مطمئنی حرف هایم را بزنم.  شاید هم مشکلاتم را زیادتر از آن که هست می بینم.  بهر حال سپاسگزارم.
گفتم  تو مادر دلسوز و مهربانی هستی.  انسان خوبی هستی.  گاه وقایع ناگوار زندگی تجربیات و درس های مهمی به همراه دارند.  تو در همه شرایط حامی و پشتیبان دخترت بودی.  صدمات روحی و روانی زیادی به هردوی شما وارد شده است. ولی در عین حال به خاطر داشته باش که «حوادث بد برای انسانهای خوب هم اتفاق می افتد.»



5 / 5 (1 Votes)

Latest Farsi Articles On Payam e Ashena        
Submit a Comment
Your name:
Your email:
Subject:
Comment Text:


Tune Out Ear Infections for Good!
By : Dr Nona Djavid - Dr@wellnesschoicecenter.com
March 13th, 2010: Recurrent childhood ear infections are one of the most common reasons to visit a pediatrician.  The most common mainstream ...
Austin, Texas, The Second Home of Khayyam
By : Ferial Mosharaf
May 5th, 2009: Austin, Texas,    The Second Home of  KhayyamHere with a Loaf of Bread beneath the Bough,A Flask of Wine, a ...
The Wandering Dervish from Tehran, New York
By : Afarin aka Ajaya - Ajaya.yoga@yahoo.com
May 5th, 2009: The Wandering Dervish from Tehran, New YorkDearest Readers, These are some unedited poems and some unfinished verses from the ...
  Posted Comment On Article     Home > فارسی > سلامت روان 
     روانشناسی رشد اخلاق و نقش اخلاق در روابط انسانی
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : February 11th, 2010 به نام عشق و علاقه استقلال فکری را از فرزندان خود
از : دکتر محمود شیخ مشاور در روابط خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : February 11th, 2010 مشکلات دوران بازنشستگی
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : February 11th, 2010 انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : January 11th, 2010 انسان نگران کیست؟
از : دکتر محمود شیخ مشاور در امور خانوادگی و شغلی‌ sheyck@yahoo.com : January 11th, 2010 تصورات ذهنی و واقعیت ها
از : شهلا صمصامی - مشاور خانواده : January 11th, 2010 انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : December 17th, 2009 حسادت جام زهریست که ابتدا خود حسود آن را مینوشد!
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط اجتماعی و شغلی : December 17th, 2009 درخت کریسمس
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : December 17th, 2009 منفی‌ بافی و راه‌های مقابله با آن
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط خانوادگی و شغلی : November 13th, 2009       




'3') {data = data + '&sd=' + screen.colorDepth + '&sw=' + escape(screen.width+ 'x'+screen.height)}; document.write(''); document.write('');
First Time Visitor Since Feb 2005
CLICK  HERE TO SEE OUR VISITOR LOG

Copyright ©2000 - 2010 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed    & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com