|
|
|
سکوت دیگر بس است |
|
{article.de scri ption} |
|
|
|
|
|
|
|
خانمی که برای یک مشاوره ی خصوصی پیش من آمده بود می گفت: در این دو سه هفته اخیر دچار کم خوابی و اضطراب شده ام. سر دردهایم برگشته و احساس می کنم یک حالت بی تابی بمن دست داده است. - پرسیدم اتفاق خاصی افتاده؟ - گفت: نه فکر می کنم نگرانی من مربوط به اوضاع ایران است. از او خواستم که توضیح بیشتری در اینمورد بدهد. - گفت: از روزیکه این عکس ها و فیلم ها و اعتراضات و راه پیمائی ها و خشونت را نسبت به مردم در تلویزیون دیدم، فکر می کنم از همان زمان این دلهره و اضطراب شروع شد. من اصولاً از شلوغی و سر و صدا وحشت دارم. گفتم: می دانم این اتفاقات اخیر برای غالب ایرانی ها از جهات گوناگون موجب نگرانی شده، ولی شما که از آنجا دور هستید، ترس شما دقیقاً از چیست؟ کمی سکوت کرد و بعد گفت: ـ می دانم که عکس العمل من غیر عادی هست، ولی همه اش بنظرم می رسد که اتفاق بدی خواهد افتاد. پرسیدم: این اتفاق بد در اینجا یا آنجا؟ آه عمیقی کشید و گفت : به این فکر نکرده بودم ولی دلشوره ی من مثل وقتی است که آدم احساس می کند اتفاق بسیار بدی در انتظارش است. گفتم: شما در ایران متولد شده اید، درست است؟ گفت: بله پرسیدم: چند ساله بودید که ایران را ترک کردید؟ گفت: 10 ساله پرسیدم: قبل از انقلاب یا بعد از انقلاب؟ گفت: بعد از انقلاب گفتم: پس شما در زمان انقلاب در ایران بودید؟ گفت: بله، ولی 5 یا 6 ساله بودم. پرسیدم: از زمان انقلاب چه خاطراتی بیادتان هست؟ کمی فکر کرد و گفت: آن زمان مادرم نمی گذاشت از خانه زیاد بیرون بروم، ولی صداهای زیادی از خارج از خانه می شنیدم. همه اش صحبت از راه پیمایی و تظاهرات بود. برادر بزرگم در راه پیمایی ها شرکت می کرد. یادم است، بخصوص مادرم خیلی نگران بود. وضعیت خانه بهم ریخته بود. همه نگران بودند. بحث و گفتگو زیاد بود. کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: الان که صحبت آنزمان پیش آمد، ناگهان صحنه های عجیبی را بیاد آوردم. درست نمی دانم کدام واقعی و کدام خیالی است. منظورم از خیالی این است که چه چیزهایی را به چشم خودم دیدم و چه چیزهایی را از تلویزیون و یا از افراد خانواده شنیدم. برای لحظاتی سکوت کرد. اشک در چشمهایش جمع شده بود. پرسیدم: حالتان خوب است؟ اشک از چشمانش سرازیر شد و با گریه گفت: چیزی بیادم آمد که شاید برای سالها آنرا از ذهنم دور کرده بودم. اشک هایش را با دستمال پاک کرد و ادامه داد. فقط مادرم نبود که نگران بود. منهم خیلی نگران برادرم بودم. یکبار به او گفتم مرا هم با خودت ببر. گفت تو هنوز بچه ای، ممکن است در میان جمعیت و شلوغی گم شوی. خیلی ترسیده بودم به او گفتم تو چطور توی اینهمه جمعیت گم نمیشی؟ بمن خندید و گفت نه، من راه ها را بلدم. ولی شب ها من بیدار می ماندم که صدای در را بشنوم و مطمئن شوم برادرم آمده. باز سکوت کرد. همچنان می گریست. گفتم: برای یک بچه 5-6 ساله این اتفاقات ضربه ها روحی سنگینی است. گفت: ضریه ی واقعی شبی بود که برادرم بخانه نیامد. گریه اش شدیدتر شد . او را دعوت به آرامش کردم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: ـ این یکی از بدترین خاطرات زندگی من است. حالا که یادم می افتد، می بینم براستی ضربه روانی بزرگی بود. گفتم: اگر برایتان ناراحت کننده نیست، می توانید ماجرای آنشب را تعریف کنید. انتخاب با شماست. گفت: سالها بود که دلم می خواست در این مورد با کسی صحبت کنم ،شاید حالا فرصت مناسبی باشد. گفتم: گاه به یاد آوردن و بازگو کردن اتفاقات تلخ و ترس آور گذشته در یک محیط امن و مطمئن به آرامش انسان کمک می کند. به یاد داشته باشید که آن زمان شما کودک خردسالی بودید و شاید کار زیادی از دستتان بر نمی آمد. امروز یک شخص بزرگ سال هستید که اختیارات و توانایی های بسیاری دارید. گفت: جالب است این درست احساسی بود که آنشب داشتم. با خودم فکر می کردم من یک بچه هستم. اگر بخواهم بروم بیرون و دنبال برادرم بگردم خودم هم گم می شوم. باز سکوت کرد و گریست و سپس ادامه داد: ـ آنشب از شدت دلهره و نگرانی احساس می کردم قلبم از سینه ام بیرون خواهد آمد. مادرم به من دلداری می داد، ولی دائم پای تلفن بود. چند ساعتی هم مرا پیش خاله ام گذاشت و با پدرم برای پیدا کردن برادرم رفت. نزدیکی های صبح بود که برگشتند و شنیدم که به خانواده ام گفتند او را بازداشت کرده اند. در تمام مدتی که برادرم نبود، بیشتر شبها نمی خوابیدم. از شب و تاریکی می ترسیدم. نگرانی و دلهره ی زیادی داشتم. باز مکث کرد، آهی کشید و گفت: چه روزهای وحشتناکی بود. همه جا صحبت از خرابی، آتش سوزی و انقلاب بود. نمی دانستم انقلاب یعنی چه؟ فقط می دیدم که سر و صدا، شلوغی، نگرانی و دلهره هست. هر روز از مادرم می پرسیدم آیا برادرم پیدا شد؟ دائم به آنها می گفتم اگر بدنبالش بروید شاید پیدا شود. باز مکثی کرد و اشکهایش فرو ریخت. گفتم برای یک بچه 5-6 ساله ناپدید شدن برادرش خیلی دردناک و ترس آور است. چگونه توانستید آن روزها و دقایق بسیار مشکل را سپری کنید؟ گفت: براستی دقایق دردناکی بود. هر لحظه آن روزها مانند سالی گذشت.در آن روزهای بحرانی مادرم که زن قوی و خودداری است سعی می کرد بخصوص جلوی من آرام باشد، ولی من درد و رنج را در قیافه اش می دیدم. آنروزها وحشت زیادی از تنها بودن داشتم. پدر و مادرم بیشتر روزها بدنبال کار برادرم بودند. از من پرسیدیدچگونه توانستم آن روزها را تحمل کنم. شاید عاملی که به من خیلی کمک کرد ایمان و اعتقاد واقعی پدر بزرگ و مادر بزرگم بود. هر دو آدمهای مؤمنی بودند. مادر بزرگم می گفت سر نماز برای برادرم دعا می کند. به من می گفت تو بچه هستی. بیگناهی دعای تو مؤثر است. سپس کمی سکوت کرد آه عمیقی کشید و گفت: روزی که برادرم به خانه باز گشت، بهترین روز زندگی من بود. ولی از آن زمان همه چیز تغییر کرد. برادرم لاغر و کم حرف شده بود. پدر و مادرم بی حوصله و نگران بودند. ولی من در عین حال که از دیدن برادرم خیلی خوشحال بودم، دلم نمی خواست یک لحظه از او جدا شوم. هنوز ترس و دلهره داشتم. سکوتی کرد و گفت: چه روزهای عجیبی بود. کمتر از یک هفته پس از بازگشت برادرم، یکروز از خواب بیدار شدم و او نبود. آنچنان وحشت زده شده بودم که جیغ می زدم وگریه می کردم. یادم است مادرم مرا در بغل گرفته بود و می پرسید چی شده، فکر می کرد شاید مرا عقرب گزیده. بدنم می لرزید و بالاخره به او گفتم برادرم دوباره رفته. مادرم مرا دلداری داد و گفت که باید بدنبال کارهایش می رفت. از آنزمان اوضاع تغییر کرد و بعضی شبها اصلاً بخانه نمی آمد. شاید بد خوابی منهم از همان زمان شروع شد. کمی سکوت کرد. بفکر فرو رفت و گفت: ـ بنظر شما اینهمه دلهره و نگرانی که سالهاست من گرفتار آن هستم مربوط بآن زمان است؟ گفتم: من همه ی اتفاقات زندگی شما را نمی دانم،ولی این حادثه که برایم تعریف کردید می تواند به تنهایی چنین تأثیری داشته باشد. خودتان چه فکر می کنید. آیا به یاد دارید که بد خوابی، نگرانی و اضطراب از آنزمان ادامه پیدا کرد؟ گفت: شاید چند اتفاق دیگر هم بوده که به اضطراب و نگرانی من افزود. ولی ترس از جمعیت و سر و صدا و هیاهو نمی دانم چگونه بوجود آمد. سپس عمیقاً بفکر فرو رفت و با تردید گفت: ـ ناگهان بیاد خوابی افتادم که برای سالها تکرار می شد. شاید حدود 10 سال از دوران نوجوانی تا زمانی که ازدواج کردم این خواب را بطور دائم می دیدم. چند سالی است که آنرا فراموش کرده بودم. در این خواب که به نظر مثل یک فیلم سینمایی می آمد می دیدم که جمعیت زیادی با سر و صدا در حال فرار هستند و من هر چه فریاد می زدم کسی صدایم را نمی شنید و معمولاً با ترس و وحشت از خواب می پریدم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: ـ شاید هم این خواب، بخشی از یک واقعیت باشد. ما کمی پس از جنگ ایران را ترک کردیم. الان که اینها را تعریف می کردم، صحنه دیگری بیادم آمد. فکر می کنم در بمباران ها بود و من و پدر و مادرم و بقیه افراد خانواده با عجله بطرف محل امنی می رفتیم. باید از مادرم بپرسم. نمی دانم آیا چنین افتاقی واقعاً رخ داد یا نه. سپس کمی سکوت کرد و گفت: ـ بعضی چیز ها دارند برایم روشن می شوند. پس شاید این اتفاقات اخیر در ایران موجب شد که خاطرات بد آن زمان برایم زنده شده و دلهره و نگرانی من افزوده شود. گفتم: شما در دوران حساس کودکی تجربیات آسیب زایی از انقلاب، جنگ و ناامنی داشته اید. بسیاری از ما زخم های التیام نایافته از گذشته داریم که می توانند با محرک های ساده ای به جراحات عمیق تبدیل شوند. ـ گفت: آنچه که امروز برای شما تعریف کردم شاید سالها بود که از ذهنم رفته بود و یا در گوشه ای از ذهنم پنهان شده بود. عجیب است به شما گفتم همه اش یک احساسی دارم که اتفاق بدی می افتد. الان یک دفعه به ذهنم رسید که پسرم به سنی رسیده که با دوستانش بیرون می رود و گاه دیرتر از وقت معمول بخانه می آید. شاید من بیش از حد سخت گیر و نگران هستم. بطور یقین می دانم بخشی از بدخوابی من مربوط به پسرم است. بعد کمی سکوت کرد و ادامه داد: - شاید آن ضربه ی روانی که صحبت آن شد، بنحوی در این ترس و وحشت من از جمعیت، شلوغی، دیر آمدن پسرم و...حتا اتفاقی که برای برادرم افتاد، اتفاقات در ایران شاید این همه بهم بستگی دارد. نمی دانم حرف هایم بی مفهوم است یا نه؟ گفتم: اتفاقاً حرف هایتان کاملاً درست و با مفهوم است. شما متوجه شدید که بسیاری از عکس العمل هایتان مربوط به اتفاقی است که در کودکی برایتان افتاده. آن ترس و وحشت که برای برادرتان داشتید، امروز به پسرتان منتقل شده است. تصاویر راهپیمایی و تظاهرات در ایران انگیزه و محرک بازگشت خاطرات تلخ گذشته شده است. ناگهان از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. سپس روی صندلی نشست و گفت: ـ مشکل من پیچیده تر از آن است که فکر می کردم. واقعیت اینست که همیشه نسبت به وطن خودم احساس دوگانه ای داشتم. هم آنجا را دوست دارم و هم هیچگاه نتوانستم کاملاً خودم را متعلق به آنجا بدانم. احساس اعتماد ندارم. حالا که شاهد تظاهرات در ایران هستم، وقتی خشونت را در خیابان ها می بینم ،بدنم از ترس و خشم می لرزد. دلم برای مردم ایران می سوزد. گفتم: احساس شما را درک می کنم. این وقایع اخیر بسیاری از کسانی را که شاهد وقایع 30 سال پیش بودند منقلب و نگران کرده است. دیدن این صحنه ها ترس و خشم همه را برانگیخته است. صدمات روحی و روانی که شما در کودکی داشتید بسادگی قابل ترمیم نیست. به شما کاملاً حق می دهم این یک مشکل پیچیده است. گفت: باید روی خودم کار کنم. باید به این ترس و وحشت غلبه کنم. دیروز خیلی دلم می خواست در تظاهراتی که در جلوی ساختمان فدرال بود شرکت کنم ،ولی نتوانستم. راستش پسرم می خواست برود، ولی من مخالفت کردم. آیا به نظر شما رفتن در این گونه اجتماعات بمن کمک خواهد کرد؟ گفتم: زمانی که شما در ایران بودید و دلتان می خواست در همان سن کودکی با برادرتان به خیابان ها بروید، این فرصت پیدا نشد. حالا شما از آنجا دور هستید می دانید که هم شما و هم پسرتان در خطر نیستید. شاید رفتن به این اجتماعات حتا با پسرتان ایده ی خوبی باشد. این فرصتی است که احساسات خودتان را نسبت به آنچه در ایران می گذرد نشان دهید. برای نخستین بار لبخندی به لبش آمد و گفت: ـ احساس می کنم این لحظه بار سنگینی از دوشم برداشته شد. حتماً این کار را می کنم. احساسات بسیار متضاد و در عین حال شدیدی نسبت به آنچه در ایران می گذرد دارم. باید به نحوی آنرا ابراز کنم. راست می گوئید، من امروز یک کودک خردسال نیستم. زن بزرگ و بالغی هستم و این بار باید بتوانم حرف خودم را بزنم. سکوت دیگر بس است.
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
سلامت روان |
|
|
روانشناسی رشد اخلاق و نقش اخلاق در روابط انسانی
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : February 11th, 2010
به نام عشق و علاقه استقلال فکری را از فرزندان خود
از : دکتر محمود شیخ مشاور در روابط خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : February 11th, 2010
مشکلات دوران بازنشستگی
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : February 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : January 11th, 2010
انسان نگران کیست؟
از : دکتر محمود شیخ مشاور در امور خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : January 11th, 2010
تصورات ذهنی و واقعیت ها
از : شهلا صمصامی - مشاور خانواده : January 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : December 17th, 2009
حسادت جام زهریست که ابتدا خود حسود آن را مینوشد!
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط اجتماعی و شغلی : December 17th, 2009
درخت کریسمس
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : December 17th, 2009
منفی بافی و راههای مقابله با آن
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط خانوادگی و شغلی : November 13th, 2009
|
|
|
|
|
|
|
|