|
|
|
رمز موفقیت... |
|
{article.de scri ption} |
|
|
|
|
|
|
|
رمز موفقیت...
شهلا صمصامی
چندی پیش در جمعی بودم و صحبت از اوضاع بد اقتصادی بود. هر کس به نحوی از کم شدن درآمد، از دست رفتن کار و یا ترس از آینده شکایت داشت. خانم خوش رو و خوش لباسی پس از گوش کردن به سخنان دیگران گفت: می دانم که همه ی این مشکلاتی که شماها مطرح می کنید واقعیت دارد، ولی من شکایت زیادی ندارم و وضع بیزنس من خوشبختانه خوب است. یک لحظه سکوت برقرار شد ویکی از کسانی که شکایت زیادی کرده بود موضوع صحبت را عوض کرد. من کمی کنجکاو شدم و در موقعیت مناسبی با این خانم به گفتگو پرداختم. به او گفتم: برای من جالب بود که همه از بدی وضع اقتصادی و اوضاع مالی خودشان شکایت داشتند و شما گفتید حتا در این شرایط موفق هستید. خیلی علاقمند بودم که بدانم رمز موفقیت شما چیست؟ گفت: از توجه شما متشکرم. راستش تعجب کردم که با همه شکایت ها کسی علاقمند نبود بداند چرا من در کارم موفق هستم. وبعد با لبخند گفت: می دانم که شما برای پیام آشنا می نویسید. شاید این گفتگو بتواند موضوع مقاله ای بشود. گفتم: با کمال میل اینکار را خواهم کرد. گفت پس بگذارید کمی به گذشته برگردم، و بعد چنین ادامه داد:
اراده و تصمیم من در خانواده ای بزرگ شدم که فکر می کنم درس های مهمی از پدر و مادر و نحوه ی زندگی آنها گرفتم. پدرم به اصطلاح کار آزاد داشت. صاحب بیزنس کوچکی بود. باوجودی که پدر بزرگم خیلی ثروتمند بود، ولی پدرم مصمم بود که خودش به تنهایی زندگیش را اداره کند و صاحب ثروت شود. از کودکی بخاطر دارم پدرم می گفت با اراده و تصمیم هر مشکلی قابل حل است. هیچگاه از پدر و یا مادرم نشنیدم که از «نداشتن» و یا «سختی» شکایت کنند. در ابتدا ما در یک خانه ی کوچک اجاره ای زندگی می کردیم. ولی محیط خانه پر از محبت و آرامش بود. پدر بزرگ و مادر بزرگم خانه ی نسبتاً مجللی داشتند. از رفتن به آنجا و به ویژه بازی کردن در حیاط بزرگ خانه شان لذت می بردم ،ولی هرگز یادم نمی آید که بخواهم در آنجازندگی کنم، چون خانه کوچک خودمان را دوست داشتم. سالها بعد فهمیدم که پدر بزرگم از اینکه ما در خانه ی اجاره ای زندگی می کردیم ناراحت بود و بارها از پدرم خواسته بود برایمان خانه ای بخرد ولی پدرم قبول نکرده و گفته بود خودش باید بتواند خانه بخرد. بخاطر دارم سال آخر دبستان بودم که در خانه مان هیجان زیادی بوجود آمده بود. همه ما خوشحال بودیم چون پدرم بالاخره توانسته بود یک خانه کوچک خریداری کند. وقتی ما به این خانه رفتیم بهترین روز زندگی من بود. پدر و مادرم با چنان هیجان و افتخاری اسباب ها را در خانه می چیدند که بنظر من مثل این بود که به یک قصر آمده ایم. من و خواهرم یک اطاق برای خودمان داشتیم. یادم است اولین شبی که در این اطاق خوابیدم از شدت هیجان شاید تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد و همینطور به سقف و در و دیوار نگاه می کردم.
کمی سکوت کرد. چشمانش را برای چند لحظه بست و نفس عمیقی کشید. گفتم: بنظر می رسد هنوز خاطره آن شب برایتان زنده و قابل لمس است. دستم را بگرمی فشرد و گفت: برای یک لحظه دوباره به آن اطاق بازگشتم و خود را در آنجا دیدم. گفتم: نکته ای را که از حرف های شما متوجه شدم اینست که تصمیم و اراده ی پدرتان برای استقلال مالی به شکل مخالفت و یا لجبازی با پدرش نبود، بلکه واقعاً می خواست با سعی و کوشش خودش خانه ای بخرد و آنهمه احساس هیجان شادی و غرور که شما توصیف کردید تنها از این راه امکان پذیر بود. گفت: جالب است من هرگز به این شکل به این موضوع نگاه نکرده بودم، ولی چقدر درست می گوئید. شاید پدر بزرگم کمی به غرورش بر خورده بود که پسرش کمک او را قبول نکرد، ولی پدرم واقعاً می خواست بخودش ، مادرم و بچه هایش و شاید هم پدرش ثابت کند که آدم قابلی است. پدرم با این کارش بزرگترین درس زندگی را به ما داد. من حالا بیش از گذشته می فهمم که موفقیت خودم را مدیون درسی هستم که از پدر و مادرم گرفتم. آنها آدم های مادی نبودند، بعکس سخت کوش و قانع بودند. گفتم: اراده، تصمیم، سخت کوشی و قانع بودن از خصوصیاتی است که می تواند راه موفقیت را برای هر کس باز کند. اگر حوصله دارید در مورد موفقیت خودتان هم برایم بگوئید.
روحیه ی مثبت گفت: شاید تا همین نیمساعت پیش با دقت و روشنی به این موضوع فکر نکرده بودم. ولی چیزی که به نظرم مهم می آید اینست که همیشه در زندگی امیدوار بودم و روحیه ی مثبتی داشتم. از مشکلات نمی ترسم. باز مجبورم به گذشته برگردم. وقتی نزدیک به 20 سال پیش از ایران آمدم دخترم 3 ساله بود. از ازدواجم راضی نبودم. از شوهرم جدا شدم و به آمریکا آمدم. از ابتدا تصمیم گرفتم که از موقعیت های مناسبی که در این جامعه وجود دارد استفاده کنم. در بیزنس خانم دیگری مشغول بکار شدم. در عین حال کلاس های متعددی در زمینه زیبایی برداشتم. تصمیم داشتم یا اصلاً ازدواج نکنم و یا وقتی ازدواج کنم که از نظر مالی روی پای خودم باشم. همیشه مطمئن بودم که در اینجا موفق خواهم شد. زبان انگلیسی را به سرعت یاد گرفتم. پس از 4 سال کار با آن خانم شریک شدم. تقریباً تمام کارهای بیزنس را من اداره می کردم. با چند خانم دیگر که با هم کار می کردیم دوست بودم و آنها مثل خانواده ی من بودند. دخترم را همه دوست داشتند. تصمیم من این بود که 5 سال اول را برای درس خواندن، کار کردن و ایجاد یک پایه ی محکم برای زندگیم بگذارم. 6 سال پس از کار با این خانم، به من پیشنهاد کرد که بیزنس او را بخرم. خودش می خواست بازنشسته شود. در ابتدا تردید داشتم. راستش می ترسیدم که از عهده ی مخارج برنیایم و سرمایه ام را از دست بدهم. این خانم زن فوق العاده ای بود وقتی تردید مرا دید گفت حاضر است تا یکسال بیزنس را در اختیار من بگذارد که ببینم می توانم به تنهایی آنرا ادراه کنم یا نه. با هم قرارهای ویژه ای گذاشتیم. یادم است اولین روزی که قرار شد کارها رابدست بگیرم، شب قبلش تا صبح نخوابیدم. هیجان زده بودم. بالاخره نشستم و یک برنامه ی مفصل برای گرداندن امور نوشتم. یاد پدرم افتادم که چگونه با اعتماد بنفس و با اراده کار می کرد. حالا که به آن روزها فکر می کنم می بینم منهم شاید مانند پدرم با روحیه مثبت، پشتکار و اعتماد بنفس جلو رفتم. در مدت آن یکسال آنقدر همه از کار من راضی بودند که نه تنها به مشتریان ما اضافه شد، بلکه من توانستم وسائل نو و جدیدی هم بخرم. باز کمی سکوت کرد و گفت: صحبت با شما مرا به خاطرات گذشته می برد. فراموش کرده بودم که چقدر آن اولین سالی که کارها دست من بود در موفقیت سال های بعد من تأثیر داشت. گفتم: بنظر می رسد شما بسیاری از خصوصیات یک شخص موفق را دارید. می خواستم بدانم در مقابل این بحران اقتصادی چه عکس العملی داشتید و آیا رویه ی متفاوتی را در پیش گرفتید؟ با هیجان گفت: اتفاقاً این چیزی بود که من می خواستم برای دوستان توضیح دهم، ولی فرصت نشد. باز باید برگردم به گذشته و یک توضیح کوچک دیگری بدهم. پدرم مرد سخاوتمندی بود. کار و کوشش و اعتماد بنفس را از پدرم یاد گرفتم. مادرم قانع بود و همیشه ما را تشویق به پس انداز می کرد. به این ترتیب با حساب خرج کردن و پس انداز را از مادرم آموختم. به این دلیل از ابتدا بخشی از درآمدم را پس انداز کرده بودم و حتا کمی هم سرمایه گذاری داشتم. وقتی حدود 2 سال پیش متوجه شدم اوضاع اقتصادی رو به وخامت است، یکروز نشستم و تمام مخارج را روی یک صفحه کاغذ نوشتم و از خودم پرسیدم چه مخارجی هست که می توانم حذف و یا کم کنم. با تعجب دیدم رقم قابل ملاحظه ای را می شود کم کرد. سال پیش که دیدم رکود اقتصادی ممکن است به کارم صدمه بزند، بلافاصله قیمت ها را 10 درصد پائین آوردم. هدف من این بود که بهر وسیله ای شده مشتریانم را نگه دارم. جلسه ای با همه کسانیکه با من کار می کردند گذاشتم و برایشان توضیح دادم که اوضاع اقتصادی چگونه است و از همه خواستم یک روش مبتکرانه هر چند هم که ساده باشد پیشنهاد کنند. تا بتوانیم بیزنس را زنده و پا برجا نگه داریم. هر کس راهی پیشنهاد کرد و تقریباً توانستیم همه پیشنهادات را بمرحله ی عمل درآوریم. برای مثال پیشنهاد خود من این بود که محیط کار را شاد و با طراوت نگهداریم که وقتی مشتری وارد می شود با شنیدن یک موسیقی دلپذیر و دیدن چهره های باز و شاد، احساس خوبی پیدا کند. قرار شد هر کس که در خانه اش گل دارد هر روز با چند شاخه گل بیاید. گل تازه به انسان روحیه می دهد. یکی از همکارانم داوطلب شد که یکروز در هفته شیرینی خانگی بیاورد. یکی دیگر داوطلب شد که قهوه ی ویژه ای درست کند. همچنین تصمیماتی در مورد کم کردن مخارج گرفتیم. باین ترتیب محیط بیزنس ما از گذشته هم رونق بیشتری پیدا کرده است. کمی سکوت کرد و بعد گفت: عجیب است الان که اینها را برای شما تعریف می کردم یادم آمد که پدرم همیشه می گفت با مشتری ها باید مثل افراد خانواده رفتار کرد. هر وقت یکی از مشتری هایش بچه دار می شد و یا ازدواج می کرد، یک هدیه ی کوچک به آنها می داد. حالا می بینیم که من هم ناخودآگاه از ذوق، استعداد و ابتکارات او بهره برده ام. فکری کرد و گفت: داشتم فکر می کردم که در تمام این مدتی که آمریکا دچار رکود اقتصادی است من هرگز اعتمادم از این جامعه سلب نشد. شاید من زیادی خوش بین هستم، ولی ترجیح می دهم تحت هر شرایطی همچنان خوش بین باقی بمانم. همین چند هفته پیش یکی از کسانیکه برایم کار می کند پیش من آمد و گفت نگرانی بزرگی دارم که مجبورم با تو در میان بگذارم و برایم توضیح داد که شوهرش بتازگی بیکار شده و حالا نگران است که خودش هم کارش را از دست بدهد. به او گفتم در حال حاضر هیچ جای نگرانی نیست و از او خواستم که با فکر و روحیه ی بهتری کار کند. برایش توضیح دادم که اگر دائم به بیکاری فکر کند شاید واقعاً این اتفاق بیافتد. از من خواست با شوهرش هم ملاقات کنم و با او صحبت کنم. سعی کردم هر دو را تشویق کنم که امیدوار باشند و با پشتکار و مقاومت بدنبال کار جدید باشند. این اعتقاد واقعی من است که آینده انسان ها در دست خودشان است. ترس و ناامیدی موجب شکست است. گفتم: شکی نیست که روحیه ی مثبت و اعتماد بنفس شما ،همچنین مهارت هایی که از پدر و مادر آموخته اید همراه با قدرت ابتکار و انعطاف پذیری از دلایل مهم موفقیت شما بوده است. کسانی که می توانند در مقابل طوفان های زندگی مقاوم بوده و دلسرد و نا امید نشوند، بر سختی ها غلبه خواهند کرد. شما نمونه ی بسیار خوبی از چنین افرادی هستید. از شما سپاسگزارم که با اشتیاق با من صحبت کردید و برایتان آرزوی موفقیت در آینده نیز دارم.
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
سلامت روان |
|
|
روانشناسی رشد اخلاق و نقش اخلاق در روابط انسانی
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : February 11th, 2010
به نام عشق و علاقه استقلال فکری را از فرزندان خود
از : دکتر محمود شیخ مشاور در روابط خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : February 11th, 2010
مشکلات دوران بازنشستگی
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : February 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : January 11th, 2010
انسان نگران کیست؟
از : دکتر محمود شیخ مشاور در امور خانوادگی و شغلی sheyck@yahoo.com : January 11th, 2010
تصورات ذهنی و واقعیت ها
از : شهلا صمصامی - مشاور خانواده : January 11th, 2010
انسان و رابطه
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : December 17th, 2009
حسادت جام زهریست که ابتدا خود حسود آن را مینوشد!
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط اجتماعی و شغلی : December 17th, 2009
درخت کریسمس
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : December 17th, 2009
منفی بافی و راههای مقابله با آن
از : دکتر محمود شیخ - مشاور در روابط خانوادگی و شغلی : November 13th, 2009
|
|
|
|
|
|
|
|