بنا بر ضرورت اجتماعی این مقاله، استثناً در میانه مطلب «دل و دلدادگی» یکی دو ماهی وقفه خواهد بود.

در دو سه ماه گذشته، جامعه ی ایرانی مثل هر گروه دیگری که گهگاه با حوادث هولناک، بخصوص در میان جوانانشان رخ می دهد، با چند تراژدی روبرو بوده است. تصادف، خودکشی، گرفتاری با دستگاه های قضایی و غیره. تردید نیست که مادران و پدران این عزیزان و حلقه ی گسترده تری از آنهایی که این افراد را می شناختند و از آن مهمتر، تمام جامعه ایرانی گرفتار نوعی ترس، اندوه و هیجان اثرگذار در رفتار و نگرش شده است.
بخصوص وقتی جوانی اقدام به خودکشی می کند، خشم و دریغ و تأثر و ندانم چکاری بزرگی برای والدین خود و سایر والدین بر جای می گذارد. متأسفم که بگویم گاه احساس شرم و تقصیر سبب می شود که والدین در بیان واقعیت گرفتار تردید و یا دیگرگونه جلوه دادن ماجرا می گردند و عزیز از دست رفته، نه فقط جای خالی خود را، بلکه دهها سئوال و حدس و گمان از خود بر جای می گذارد. مقاله ی این ماه را به این موضوع اختصاص می دهم تا شاید آگاهی جامعه را از این مصیبت سنگین بالا برود و در روزهای سخت، جامعه را نسبت به عزیزان سوگوار، مهربانتر و پر شفقت تر کند.
یک داستان واقعی:
دوستان باید توجه داشته باشید که هر وقت روانشناسی نمونه ای را ارائه می کند، اسامی، محل اتفاق، و جزئیات دیگر ،آنچنان عوض شده اند که قصه ارائه شده، داستان هیچ فرد بخصوصی نیست و قابل شناسایی نیز نمی باشد. این قصه یک «نمونه است از بسیار»
بانوئی می گوید: تلخی تندی تمام وجودم را فرا گرفته است، تک تک یاخته های بدنم «گِزگِز» می کنند. به بازوی شوهرم که می دانم حالش چندان بهتر از من نیست تکیه داده و از دیگران فاصله می گیرم. نمی دانم کیِ و چگونه بمنزل برادرم می رسم. فقط بیاد دارم که با سرعت به آشپزخانه رفتم و چای آماده ای را که در سینی، انتظار دست محتاجی را می کشید برداشتم.
قند درشتی را به چای آغشته کردم و تاج سفید قند را که بتدریج طلائی می شد تماشا می کردم. کم کم جسم قند در میان انگشتان من ذوب شد. شوهرم که متوجه حالم بود، قند دیگری را بسمت دهانم برد و با دستمالی انگشتان نوچم را پاک کرد. لحظه ای مهربانی او استوارم کرد.
قند دوم روی زبانم ذوب شد و شیرینی آنرا برای لحظه ای احساس کردم، اما خیالات تلخ مثل پرنده ای عجول و بی قرار بر شاخه های حافظه ام نشست و برخاست می کرد. تصویر پسر برادرم مثل یک فیلم سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. لحظه های خوب با او بودن را زیر لب تکرار میکردم و گاه فقط با آهی که تمام جانم را می سوزاند گله ای بیهوده از روزگار می کردم. دلم برای برادر بیچاره ام سخت می سوخت. معنای دل سوختن و آتش بر جان داشتن را جوری تجربه می کنم که آرزو می کنم هرگز تجربه نکنید. وای مگر می شود باور کرد، جوانی با این قد و قامت، پُر از آرزو، سال آخر پزشکی، عزیز خانواده و هزاران جاده ی پر رونق پیش او، با خود و دیگران چنین کند.