جهیزیه عاطفی که با خود به رابطه ی بزرگسالی می بریم.
مقدمه:
در نوشتار ماه قبل گفتیم که کودکانی که رابطه ی امن، فراهم، گرم و مهربانانه را در دو سال اول زندگی خود تجربه می کنند، مشتاق نزدیکی و صمیمت با دیگران هستند. بر عکس کودکانی که تجربه اولیه شان توأم با بیم و هراس است، اگر چه به دلیل ضرورت های جنسی، جفت جویی می کنند، اما روابط سالم و گزینش جور و مناسب را نمی شناسند و نیازهای عصبی، آن ها را به سمت دیگران می کشاند.
در این بخش می خواهیم به زیر بنای روانی این مسئله بپردازیم.
بارها گفته و نوشته ام که تولد روانی انسان همراه با حیات جسمانی او آغاز نمی شود. بلکه پنج سال طول می کشد که استقلال روانی-عاطفی کودک شکل پذیرد و این پنج سال مراحل مختلف و پیچیده ای را شامل می شود که خانم «مارگریت مالِر» در دو جلد کتاب «تولد روانی انسان» مفصل به توضیح آن پرداخته است.

چکیده ی مطالب خانم «مالِر» به درک ما از زیر بنای روانی-عاطفی سالم کمک بسیار می کند. خانم «مالِر» می گوید: یک ماه اول عمر کودک، دوره ی «من جهانی» است که او «اُتیسم» می نامد. در این دوره کودک فاصله و درکی از جدایی خود از هستی و کثرت جهان بیرون ندارد. کودک غرق در دنیای خود و متأثر از تمناهای فیزیکی و نیازهای بیولوژیک خویش است. رشد عصبی کودک در حدود یک ماهگی، او را بسمت مرحله دوم زیست روانی می کشاند و کودک وارد مرحله ای می شود بنام «همزیگری» یا «هم بودی»- در این دوره کودک و مادر در یک غلاف عاطفی مشترک قرار دارند و نمونه ی ضرب المثل معروف یک روح در دو قالب است یعنی کودک و مادر مثل دانه ی گندمی که با یک شیار ازوسط دو نیمه می شود، جدایی و «دو بودی» خود را تجربه می کنند. در این دوره است که کودک می ماند و جهانی از نیازمندی و ناتوانی و نیمه قدرتمند او یعنی مادر که از او فاصله پیدا می کند. در این دوره، برای اولین بار کودک یعنی «من» از مادر یعنی «غیرمن»، فاصله می گیرد و چیزی که من و غیر من را بهم وصل میکند، یعنی رابطه یا Relationship متولد می شود.
گویی در ذهن کودک ریسمانی او را به مادر وصل می کند و او برای برآوردن تمامی نیازهای خود از این ریسمان باید عبور کند و برای داشتن جسارت کافی در عبور از این پُل ارتباطی، پُل باید چند خصوصیت و ویژگی داشته باشد.
• اول پل باید محکم و اعتماد برانگیز باشد.
• تداوم و یکنواختی داشته باشد.
•برای کودک قابل پیش بینی باشد.
•کودک را مأیوس نکند.
•کودک را گرفتار تنش های ناگهانی و دلهره آور نکند.
• حمایت، گرمی، مهربانی، پذیرش و شوق مادر در انتهای این پل منتظر کودک باشد.
پس از عبور اَمن از این پل و دریافت زوج عاطفی مطبوع و مطلوب یعنی مادری با ویژگی های مثبت مادری، کودک یک تجربه ی موفقیت آمیز از رفتن بسوی دیگری را در قُلک عاطفی خود پس انداز می کند و بر رغبت او در سیر و عبور مکرر افزوده می شود.
وقتی کودک مکرراً از این پل عبور کرد و پیوسته طعم خوش با دیگری بودن را چشید و بقول «Bodlbi » رابطه و دلبستگی اَمن را تجربه کرد، آنوقت وارد مرحله ی دیگری از رشد و بلوغ عاطفی می شود و آن تجربه ی استقلال و تفرد خویشتن است.
منظور از تجربه ی استقلال و تفرد چیست؟
وقتی کودک رابطه ی امن را تجربه کرد، بتدریج اتکاء او به طرف دیگر رابطه، از صورت مطلق و یک جانبه، متوجه ی خویشتن کودک نیز می شود و کودک بتدریج از شکل گیری «خویشتن سلامت» در خود آگاه می شود و می آموزد که او نیز دراین رابطه سهمی دارد و بده بستان عاطفی را می آموزد و نقش فعالی در این رابطه بر عهده می گیرد.
در سه سال اول پس از تولد، «منِ» نو پای کودک گرفتار نوعی بزرگ نمایی و قادریت مطلق خیالی است و او در توهمی خیالی، نقش خود را در رابطه ی با دیگران خیلی مهم تر و جدی تر از آنی که هست می بیند. این تورم نفس یا خودشیفتگی طبیعی برای کودک تا چهار سالگی طبیعی است و نقش مهمی در فرم گیری حرمت ذات کودک دارد. ولی در رابطه ی سالم با والدین و بزرگسالانی بالغ روان، کودک می تواند وارد مرحله ی دیگری بشود که شناخت مرزهای واقع بینانه و روبرویی با قدرت های واقعی و ضعف های طبیعی است. در همین دوره است که کودک قوانین بازی مهمی بنام رابطه و رابطه گرایی را می آموزد و یاد می گیرد برای حفظ رابطه چه باید بکند و یا از انجام چکاری باید خودداری کند.
آنچه کودک در این دوره می آموزد جهیزیه ی عاطفی او برای بقیه ی عمر است. شوق برقراری رابطه، دانستن قوانین رابطه و حفظ آن، شناخت مرزهای «من» از مرزهای «غیرمن» و سرمایه گذاری برای تجربه اشتراکی که وصال عاطفی را نصیب ما می کند، پی آمد یک تجربه ی خوب ارتباطی در دوران کودکی است و اگر این تجربه بدست نیاید و یا تجربه ای نامطبوع و دردناک حاصل شود، آنوقت ترس از نزدیکی، وحشت و اضطراب در سرمایه گذاری عاطفی و دلهره از وصال عاطفی را سبب می شود که ما یا گرد رابطه سازی نگردیم و یا از نزدیکی در رابطه چنان وحشت کنیم که هر گامی به جلو را با دو گام به عقب خراب کنیم.
جالب است که یافته های روانشناسی مدرن و علمی امروز که بیشتر بر یافته های عصب شناسی رفتار استوار است، بر این باور است که گسترش و وسعت تجربیات عاطفی در انسان به شمارِ تجربیاتی که تجربه مائی، یا experience of usness خوانده می شود بستگی دارد.
این تجربه یعنی یک رفت و برگشت عصبی-حسی-عاطفی بین دو انسان که در نتیجه سبب می شود که احساس یک طرف را طرف مقابل دریابد همانگونه که فرد اول تجربه کرده و این تجربه را به چنان روشنی و دقت به فرد منتقل کند که فرد اول احساس کند که حس او آنگونه که بود بوسیله ی فرد دوم تجربه شد و با همان شفافیت و با صداقت و صراحت به او باز گردید و لذا یک حس در یک لحظه توسط دو نفر تجربه شده و دو نفر وصال حسی-عاطفی را تجربه می کنند.
برای بدست آوردن این تجربه انسانی که جویای وصال عاطفی است باید بداند که تنها و تنها در زمانی این رفت و برگشت تجربی بدست می آید که فرد در لحظه ارتباطی از خویشتن تهی و بر دیگری متمرکز باشد.
یک قدم بر فرق خود نِه یک قدم در کوی دوست.
بهمین دلیل است که نیازهای خود شیفته و خود محور ما نمی گذارد که از خود فارغ و با دیگری واصل باشیم.
در اینجا مایلم در موازنه سازی روانشناسی و عرفان نیز چند جمله ای بنویسم. اگر روانشناسی علمی بر این اصل استوار است که تولد روانی کودک انسان ،هم زمان با تولد جسمانی او صورت نمی گیرد و پنج سال لازم است که کودک طی هزاران تجربه ی ارتباطی، استقلال و تفرد خود را تجربه کند، عرفان نیز معتقد است که «دل» تولدی دارد، کودکی دارد، بلوغی دارد، بیماری دارد و سلامتی دارد. عرفان همانگونه که روانشناسی می گوید، اگر انسان وصال عاطفی را تجربه نکند، گرفتار انواع روان رنجوری ها می گردد و بر این باور است که دل دونی و دلبستگی و فراق از نفس خویش و وصال با دیگری سبب تجربه ی عشق و دلدادگی می گردد و این تجربیات بضاعت عاطفی ما را در تجربه ی عاشقانه افزایش می دهد و فقط این کیمیاست که مِس وجود ما را تبدیل به زر می کند و ناخالصی ها را از بین می برد.
تجربه ی وصال عاطفی با عشق شهوانی و هیجانی فرق دارد. عشق هیجانی و شهوانی تحت تأثیر چند مولکول شیمیایی مغز انسان، گرفتار هیجانات تند و زود گذر است،در حالی که وصال عاطفی آن مولکول شیمیایی مغز را تولید می کند که پیوند و دلبستگی عمیق و پایدار را سبب می شود.
در پایان به شکلی خلاصه باید گفت که تجربه ی ارتباطی ما در دوران کودکی همان بنیه و استعدادی است که ما در روابط بزرگسالی بر آن تکیه می کنیم.
اگر تجربیات اولیه ی ما معیوب و عصبی و اضطرابی باشد، ما با همان تجربه وارد تجربیات دیگر می شویم مگر اینکه:
1- در یک روان درمانی و روانکاوی درست و کارآ، تجربه ای تازه از رابطه بدست بیاوریم و بیم و هراس و بدآموزی ما تصیح گردد.
2- اگر روان درمانی گزینش ما نیست، حداقل خدا کند که شانسی بیاوریم و با انسانی بالغ تر از خود و سلامت تر از خود برخورد کنیم که در روبروئی با ما، پخته تر از خود ما عمل کنند و ما به این طریق یادگیری شیوه های بهتری در برقراری ارتباط را بیآموزیم.
حداقل کاری که انسان آگاه امروزی باید در حق خود دریغ نکند، یادگیری و آموزش دانستنی های لازم در بهداشت و سلامت روان است.
دوست داشتن و دل بستن امری است بسیار بالغ و ویژه ی انسان های سلامت، در غیر این صورت، حسرت در دل است و ناتوانی در عمل.
در نوشتار ماه آینده به نقش بلوغ عاطفی در گزینش همسر و زوج مناسب اشاره می کنم و معیارهای انسان بالغ را در مراحل جفت جویی مطرح خواهیم کرد.
تا ماه دیگر خدا نگهدار