|
|
|
نوشتن یا كشیدن؟ مساله این است! |
|
{article.de scri ption} |
|
نورالدین زرین کلک
|
|
|
|
|
|
نوشتن نوشتن نوشتن، كشیدن كشیدن كشیدن. عكس گرفتن، فیلم گرفتن، ثبت كردن. اینها وظایف خُردخُرد ماست در این دوران كه زندگی میكنیم. اینها تاریخ است و ما ماموران تاریخنگاری هستیم. این وظیفهای است كه تاریخ حكم آن را برای ما نوشته است و ما هیچ عذری برای شانه خالی كردن از زیر آن نداریم. در دورانی كه هم اینك آن را طی میكنیم، تاریخ چنگالی فشرده و سنگین دارد. هوایی كه ما تنفس میكنیم از سرب است و چیزهایی كه ما میشنویم از طلای ناب . آنچه میبینیم الماس تراشخورده هزار وجهی است كه نباید ذرهای از آن را نادیده، ناگوش سپرده، نانیوشیده و نادرك كرده فرو بریم و به دست بیداد فراموشی بسپاریم. اگر دو چشم داریم باید چهار تا دوربین هم قرض كنیم. و اگر دو گوش داریم باید هشت تا ضبط هم برداریم و اگر دو تا دست داریم باید 100 تا دفتر و بوم و سهپایه برای نوشتن و كشیدن بسیج كنیم. روزهایی كه بر ما میگذرد سر فصلهای نوین و زمینلرزههای تاریخ را مینویسند. مبادا از دیدن، نه بل از خیره شدن؛ شنیدن نهبل از گوش سپردن آنها غافل شویم و نهتنها اینها، بل از كشیدن، نوشتن، شرح كردن، ثبت كردن و ذخیره كردن هرچه بر این روزها میگذرد پافشار باشیم. مبادا كه لحظهای، نكتهای، خبری بشود و ما آن را شكار نكنیم و بگذاریم كه بگذرد. از من بپرسید «چرا این همسنگ تمام میگویم باید نوشت، باید كشید، باید ثبت كرد و باید ذخیره كرد؟» جواب من این است كه روزها نمیایستند، وقایع فقط واقع میشوند، صداها موج میشوند و به آسمان میروند. این تنها تصویر آنها، نقش آنها و اثر آنهاست كه به جا میماند، و صدالبته اگر آنها را شكار نكنیم، ننویسیم، نكشیم، عكاسی نكنیم، فیلم نگیریم، ضبط و ثبت نكنیم آثار آنها هم محو و نابود میشوند. این سخن از آنجا سرچشمه میگیرد كه صاحب این خط در طول بیش از نیم قرن، خود از سه یا چهار توفان اجتماعی عبور كرده، و امروز كه به پشت سر خود نگاه میكند، توشهای ناچیز از آن همه را در انبان حافظه روبه ضعف خود دارد و دریغ میخورد كه چگونه آن همه موج بلاخیز را از سر بگذراند و نكرده باشد یادی از آن در ورقهای دفتری یا صفحه دوربینی یا... نگاهداری كند و به دست فرزندان خود و نسلهای تشنه و بیخبر بسپارد. سیر كوچه كهنلو در خیابان نواب پسری 16 سالهای ایستاده است و با بغض و حسرت عبور كامیونی را تماشا میكند كه اوباشی در آن با چوب و چماق و دسته بیل و. . فریاد «زندهباد شاه» میكشند و به سوی مركز شهر میروند. پسر تنها میتواند از درد گریه كند... و دیگر هیچ. میدان بهارستان از جمعیت پر است و به سخنان دكتر فاطمی وزیر خارجه كشور گوش میكنند كه پایان رژیم شاه را اعلام میكند. جمعیت شعار حمایت میدهند و پسری نوبالغ با گردنی نازك مست از هیجان احساسات با جمعیت فریاد شور و شادی میكشد. 26 مرداد 32 است. از جلوی در ساختمان حزب «پانایرانیست» در ابتدای خیابان صفی علیشاه، پسری عبور میكند و با چشمهای گشاد، جوانهایی را میپاید كه دارند با چماق مسلح میشوند تا تظاهرات تودهایها را به هم بریزند. 27 مرداد 1332 است. از صدای رجز گوینده رادیو كه گزارش بازگشت «شاهنشاه» را میخواند، پسری خانه را ترك میكند تا از ضربههای صدا فرار كند. 28 مرداد 32 است. در خیابانی تبدار، همراه جمعیتی كه فریاد میزنند «یا مرگ یا مصدق» پسری لاغر و كمر و هم میدود. كدام طرف؟ فرقی نمیكند. هر جا همه میدوند. برمیگردد روز سیام تیر است. قوامالسلطنه عصر همان روز سقوط میكند و مصدق به قدرت برمیگردد. سیام تیر 1331 است. دكتر جوانی از اتوبوس سرویس بیمارستان پیاده میشود و به دو خود را به خانهای میاندازد و در را به ضرب میبندد. بلافاصله پشت سرش صدای شلیك گلوله تفنگ سربازی، بعدازظهر خمار و خوابآلود تابستانی كوچه را میتركاند... مرداد سال 1342 است. سر و صدا از قم بلند شده، آتشی زیر خاكستر میماند. نماز عید فطر در زمین خالی و خرابهای اول بلوار قیطریه برگزار میشود كه 200 متر پایینتر از خانه مردی 40 ساله است. شب شایع میشود كسی در نماز شعار «مرگ بر شاه» سرداده و نمازگزاران، با او همصدا شدهاند. باوركردنش آسان نیست. مثل شوك الكتریكی مرد 40 ساله را تكان میدهد. فردا، مرد همان شعار را با خطی هراسزده روی دیوار همان محله میبیند و... از روز بعد همه شایعات را باور میكند؛ حتی سگی كه تاجی روی سرش گذاشته ولش كردهاند توی محله! شهریور 1357 است. آن پسربچه 16 ساله، آن دكتر جوان، آن مرد 40 ساله امروز 70 سالش است. او باید مینوشت و میكشید و عكس میگرفت و ضبط میكرد و سهم خود را از تاریخ ثبت میكرد. او نوشت، كشید ضبط و ثبت كرد، اما آنچه او كرد، هزار بار كمتر از آن بود كه باید میكرد، مینوشت، میكشید و ثبت و ضبط میكرد. آن مرد امروز میداند كه باید بنویسد و به دیگران هم بگوید كه بنویسند. او امروز میداند كه باید بكشد و به دیگران هم بگوید عكس بگیرند، فیلم بگیرند، سرود بسازند، شعر بسرایند و حماسه بیافرینند و تاریخ را همانطور كه هست ثبت كنند: آنچنان كه میشناسند و میفهمند. آن پسر، جوان و مرد كسی نبود جز همین كه اینك دارد برای شما مینویسد: نورالدین زرینكلك. تا امروز میتوانست آنچه واقع شد و آنچه نسلهای امروز نمیدانند و نمیتوانند بدانند، برایشان به میراث میگذاشت، همچنانكه نوزادان فرداها و پسفرداها نخواهند دانست این روزها چگونه گذشت و چه فرازها و حضیضهایی از تاریخ اتفاق افتاد و چگونه شد كه این سرزمین را چنین كه هست به آنها تحویل دادیم.
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
موضوعات روز |
|
|
کودتا علیه دموکراسی
از : شهلا صمصامی : February 11th, 2010
«جان فرحی» و قهرمان سازی ما ایرانیان
از : دکتر حسین حسینی : February 11th, 2010
یک واقعه تاریخی و یک افسانه اساطیری
از : شهلا صمصامی : January 11th, 2010
118 روز در جهنم در زندان اوین بر مازیار بهاری چه
از : شهلا صمصامی : December 17th, 2009
ششمین کنفرانس زنان کالیفرنیا
از : دکتر درخشنده صادقی : December 17th, 2009
بازگشت طالبان
از : شهلا صمصامی : November 13th, 2009
ایران در یک مرحله حساس
از : شهلا صمصامی : October 13th, 2009
استعداد هنری خود را در انستیتوی هنر کالیفرنیا- لس
از : بیژن تهرانی : October 13th, 2009
دو هفته در بازداشت لمپنها
از : امضاء : محفوظ : September 11th, 2009
رضا پهلوی در گفتگو با اشپیگل: رسالت من با آزادی
از : اشپیگل آنلاین : September 11th, 2009
|
|
|
|
|
|
|
|