به بهانه ی مهرگان بیاییم بر معنای واژه ی مهر اندیشه کنیم چرا که: «گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد»!
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثـه ی عشق تر است»
از مهر سخن می گوییم و مهربانی را پاس می داریم، اما چگونه است که حتی در مراسمی که به مناسبت مهرگان برگزار می کنیم از آیین مهرورزی کمتر سخن در میانه است و بیشتر دل درگرو بازار داریم و چشم و پایمان به راه مطبخ می روند! این دوری شاید از آن رو باشد که در زمانه ای زندگی می کنیم که اگر هشیار نباشیم اسباب فراهم است تا از بوستان مهر و گلستان عشق و معرفت دور افتیم و مهرورزی را با «مهر طلبی» برابر گیریم چرا که خود نمی دانیم چگونه شد که تن مان را غبار آلود و چهره ی جانمان فرسود و از این روست که گاه «درمان» ز «درد» می جوییم!
پس بیاییم گلگشتی را به سرزمین مهر و مهربانی آغاز کنیم و در این میان بگذاریم کاروان سالارمان عُرفا باشند تا بتوان در محضرشان جرعه ای از شراب مهر و محبت و معرفت نصیب برد و بی «خود» ی را تجربه کرد. در این گشت و گذار اما نگارنده بیش از همه با سهراب سپهری قدم خواهد زد چرا که در همین عصر و زمان ما می زیسته، آنهم ساده و به سادگی و دیده است که در محفل انس و بی ریایی او می توان به «سیبی خشنود بود» و از «بوئیدن یک بوته ی بابونه» مست شد. با او می توان به «هیچ»رسیدن را تجربه کرد و همه «نگاه» شد. در آغاز راه نگاهی به پس پشت می اندازیم تا ببینیم موانع مهرورزی کدامند و چرا آنقدر به دور افتاده ایم که «مهرگان» را اسباب کسب و کار و معیشت و رقابت می کنیم و درمنظری دیگر میرویم به آن بخش از وجود خودمان که با مهر آشناست چرا که از ازل با مهر و با عشق هم خانه بوده است و همیشه دیوار به دیوار. اصل ما همواره همین جاست. پیوسته با ما بوده است! «لای این شب بوها»است. به بیانی دیگر اگر منشأ دردهایمان و عامل جدایی مان یعنی ترس ها و باورهای محدودکننده که ریشه در فکر مخدوش دارد را غبار بدانیم و با آگاه شدن آن را از آینه ی وجود بزداییم، تنها چیزی که می ماند حقیقت ماست. صاف، شفاف و مهربان، توانا و یکپارچه که به تمامی امکانی است برای دیدن با نگاهی که از حادثه ی عشق تر است. اما این قلم می خواهد بحث را با تک خالِ مولانا جلال الدین آغاز کند تا نامه اش رنگین تر و معطر تر شود: بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند وقتی مولانا از جدایی ها شکایت می کند، دردمندانه پرده از این حقیقت برمی دارد که انسان از اصل خویش دور افتاده است. سر چشمه و سرشت او پاکی، صلح، یگانگی و مهر است و رستگاری اش را باید در بازگشت به اصل اصیل خویش و رسیدن به سرزمین یگانگی و عشق جستجو کند. از آن روز که می تواند وحدت را در عین کثرت ببیند، حادثه ی عشق «سقف یک وهم را فرو می ریزد» و نگاه اش با طراوت می شود.
اما چه شد که جدا شدیم؟ داستان جدایی ما از آغاز قدم نهادن به این جهان آغاز می شود.(شاید هم پیش از آن!) از همان روزی یا شبی که پا به این سرا پرده ی خیال می نهیم و در پروسه به اصطلاح تربیت و اجتماعی شدن من و تویی را می آموزیم و تنهایی را تجربه می کنیم. وقتی ترس های روانی و فشار اجتماعی صدایمان را در گلو می شکندو «فرهنگ» ما را از خویشتن خویش بیگانه میکند و راه را گم می کنیم و در سراسیمگی به قول سهراب دست هایمان پر از بیهودگی «جست و جو» ها می شود و طرح چهره ی خدایی مان از هم می پاشد. در سایه ی به اصطلاح تربیت، باورهای مخرب درباره ی خودمان، جهان و همه چیز غبار چهره ی جانمان می شود تا بدانجا که «دردور دست خود» تنها می نشینیم و «اوج خودمان» را گم می کنیم و «دیوار روی درهای باغ سبز وجودمان» فرو می ریزد و «زنجیر طلایی بازی ها» و «دریچه ی روشن قصه» هایمان زیر این آوار میرود و آن طرف سیاهی، «منِ» ما پیدا می شود. و وقتی از «باغ های روشن کودکی» دور شدیم و «چشمانمان لبریز علف ها» شد، در دهلیز زندگی انتظاری درما همیشه سرگردان می ماند. اما آنقدر در سایه نشسته ایم که گرمای خورشید ِحقیقت خویش را از خاطر برده ایم و از این روست که در جستجوی آرامش، عشق و مهر همواره به دامنی می آویزیم تا راه گمشده را نشانمان دهد. منِ دیرین که از بهشت آمده همواره در طلب بازگشت به سرچشمه عشق و مهر است. اما هویتی که خویش می پنداریمش، تشنه و گمگشته، عمری را در جستجو بر هر دری می کوبد و ناکام و نایافته می میرد در حالی که «بوی اقاقیا هنوز میان انگشتانش نبوییده» مانده است. درخت اقاقیایی که در روشنی «فانوس آن روزها»هنوز ایستاده و «برگهایش گر چه خوابیده اند اما شبیه لالایی است و مادر را می شنود». این صدا در همه ی عمر گر چه دور اما در گوش ماست و «در هوای این دوگانگی» است که پژمردگی را تجربه می کنیم. زین بدان اندر عذابی ای پسر مرغ روحت بسته با جنسی دگر اما اگر بخت یارمان باشد و در جستجوی علت این بی قراری طالب بی قرار شویم، قرار و آرامش و شادی نصیب مان خواهد شد. جمله ی بی قراری ات از طلب قرار توست طالبِ بی قرار شو تا که قرار آیدت این نوع بی قراری البته از جنس اضطراب و پریشانی انسان امروز نیست. بی قراری بدان معنا است که بخواهیم بدانیم از کجا آمده ایم و آمدنمان بهر چه بوده است و به کجا می رویم؟ خود این پرسشگری آغازی است بر بیداری.این جستجو گری اگرچه چالشی است عظیم اما به زندگی معنا و جهت می بخشد تا بدآنجا که انسانی از میان ما انسان ها، بی قراری اش را اینگونه توصیف می کند: تا نیابم آنچه در مغز من است روز و شب را کی گذارم روز و شب «مولانا» او اگر پرسشی نداشت شمس را نمی دید! و در مغز خویش، در جان خویش، جانانی نمی یافت که مشترک است در همه جانداران، در هر آنچه هست. همان شمس وجود، نیروی حیات، انرژی زندگی که در «وسعتی بی واژه» همواره می طپد و سکون و آرامش بهشت موعود را هر لحظه به ما هدیه می دهد. همان که یافتنش رازی را بر ملا می کند و تنها عاشق است که می بیند و می داند که جوشش چشمه ها از اوست. بیداری آب خود اوست. گردش و قرار، همه تجلی اوست. رسیدن همه ی خوشه ها از جریان جاری اوست و دیدن این وحدت و یکپارچگی حادثه ای است که در آن فرایند مهر راستین زاده می شود و مهربانی تنها گزینه ی چگونه زیستن آدمی خواهد شد و رسیدن به نگاهی است که هاتف اصفهانی در ترجیع بندِ بی مثال اش آنرا بدین گونه توصیف کرده است: که یکی هست و هیچ نیست جز او وَحدَهُ لا اِلهَ اِلا هو آری! نگاه او از حادثه ی عشق تر شده است و اینگونه است که «از رنج عقل و محنت هوش» فارغ می شود. بیدار می گردد و به اصل حیات و همه چیز را یکی می بیند و مابقی همه برایش خطوط می شود و نقوش : چون به هوش آمدم یکی دیدم ما بقی را همه خطوط و نقوش و به یقین می بینیم که چشم دل که باز شد جان می بیند! آنچه نادیدنی است آن می بیند. او از عطر کوچه باغ عشق و مهر می گوید و ما را نوید می دهد که : «آنچه نشنیده گوش آن شنوی وآنچه نادیده چشم آن بینی تا به جایی رساندت که یکی از جهان و جهانیان بینی» آه! که دشوار است به دریا نزدیک شدن و قطره نوشیدن. چه می شود کرد که فضای نوشتن ما در اینجا اندک است. کوتاه سخن اینکه آنچه ما را از مهرورزی دور کرده و جهان امروز را به انتهای کوچه ای بن بست کشانده، بیش از هر چیز توهم ِ دویی است. دور شدن از حس وحدت و یگانگی. غافل بودن از این حقیقت که آفت درخت همسایه سرانجام به خانه ی ما هم سرایت خواهد کرد همانگونه که عطر یاس کوچه تا ایوان خانه مان می دود. لمس این یگانگی و دیدن تصویر خویش در مردمک چشم دیگری، کلید باغ بهشت را در دستانمان می گذارد و اینچنین است که سهراب ما را از بی دردی می ترساند! از خودخواهی و ندیدن پیوند با همه کس و همه چیز درکّل کائنات و راه می نمایدمان که باید از شوره زار خوب و بد برویم. قضاوت هایمان ما را به شوره زار کشانده و به سوی ناکجا آباد هدایت مان می کند. مهربانی نوازش نسیم عشق است. نشانی است از درک حقیقت. بودنی است زیبا چون خود زندگی. رستگاری است در همین فرصت کوتاه حیات اما آدمی همواره آرزوی رسیدن به رهایی، مهربانی و مهرورزی را با برگزاری جشن ها و آیین ها یا نشستن در انتظار ناجی منفعلانه به حسرت می گذراند. در حالی که دیدن زندگی خود جشن و سروری است پیوسته ودائمی. مهربانی خاصیت عاشقی است. نگاه عاشق پرطراوت است. نو می بیند. نگاه وسیع انسان مهربان مرز نمی شناسد. رنگ نمی بیند، نژاد برایش بی معناست. دل هر ذره را که می شکافد جز آفتاب در میانه اش چیزی نمی بیند. عشق، این کیمیای جان، افقی در برابرش می گشاید که ارتباط بین «رشد پنیرک» را با «حرارت دهن اسب» می فهمد و از درک آن به لبهایش لبخند می نشیند. لبخند کاشف بادیدن کشف خود. اما آدمی بجای مهرورزی «مهر طلبی» پیشه می کند. این «من» این ایگو دست بهر کاری می زند تا دوستش بدارند. با این وجود همیشه هم داستانی برای شماتت و سرزنش خویش در آستین دارد! به همین خاطر است که تا در رگ ها نور نریزد، درک وسعت مهربانی نا ممکن است، ا گرچه هنوز و همواره سوسوی چراغ درون هر کس، لحظه هایی گر چه گذرا، طعم خوش مهربانی اصیل را به همه ی ما انسان ها می جشاند و از همین روست که دل در گرو همان لحظه ها داریم و تداوم خوشی را آرزو می کنیم.
••• در ماه مهر و به مناسبت مهرگان بیاییم و به ادبیات غنی عرفانی نقبی بز نیم. همسو شویم با سهراب و بخواهیم تا چشمانمان با خورشید و دلهایمان با عشق گره بخورد. بیاییم و «آشتی دهیم، آشنا کنیم، راه برویم، نور بخوریم و دوست بداریم» بیاییم و مهربانی را جار بزنیم و یکدیگر را تا رسیدن به رهایی و بیداری یاور باشیم تا شاید روزی هجرت برگی از شاخه ای ما را تکان دهد.
••• مهرگان جشن زندگی است. نگذاریم زندگی «لبِِ طاقچه ی عادت از یادمان برود». و گمان نبریم که این کاری است نا ممکن چرا که رستگاری بسیار نزدیک است. همین جاست. «لای گل های حیاط» کافی است به خود آییم که خداییم. ای لقای تو جواب هر سئوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
|
صفحه نخست >
فارسی >
موضوعات روز |
|
-
مروری بر مفهوم «آزادی»
از : دکتر مایکل کاظمی : November 12th, 2008
-
بازار بی مهار و بحران اقتصادی
از : شهلا صمصامی : October 8th, 2008
-
نخستين شاغلان جهان، از راه ماندگان جامعه ی ایران!
از : نیکی محجوب : October 8th, 2008
-
ترس ثروتمندان ایرانی از طغیان تـهیدستان
از : احمد طاهری : October 8th, 2008
-
شاهزاده ای که من دوست می دارم!
از : -میرزاآقا عسگری- مانی : August 7th, 2008
-
افسونگری حباب ها و رنگ ها در ساحل لاگونا
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : August 7th, 2008
-
گره کور انرژی اتمی ایران
از : شهلا صمصامی - shahla_hodjat@yahoo.com : July 7th, 2008
-
زندگی در دوران نفت بشکه ای ۲۰۰ دلار
از : Jason Kirby & Colin Campbell برگردان: حجت گلپایگانی : July 7th, 2008
-
این، اول موبایل است
از : مسعود بهنود : July 7th, 2008
-
پایان تاریخ یا برگشت تاریخ؟
از : دکتر کاظم علمداری : June 6th, 2008
|
|
-
گرانی نان و ارزانی جان
از : مهندس عبدالعلی بازرگان : June 6th, 2008
-
هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم
از : نازلی احساس : June 6th, 2008
-
وقتی مراقبه می کنید، مراقب باشید
از : encyshirazi2006@yahoo.com - انسی شیرازی : June 6th, 2008
-
بزرگ مردان کوچک
از : شوكا صحرائى : April 10th, 2008
-
وجب به وجب
از : اشپيگل- برگردان: گلناز غبرايی : April 10th, 2008
-
دادگاه فدرال آمریکا، میراث فرهنگی ایران را تهدید میکند!
از : شادی ملک لو - «شورای ملی ايرانيان آمريکايی» ناياک : April 10th, 2008
-
خشت نو از قالب دیگر
از : داریوش همایون : March 12th, 2008
-
بی دست، پای ِ سفره ی بی نان
از : بهزاد مهرانی : February 11th, 2008
-
نگاهی به رُمان بادبادک باز - اثر: خالد حسینی
از : انسی شیرازی : February 11th, 2008
-
چراغانی لحظه ها
از : انسی شیرازی : February 11th, 2008
|
|