بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع بر کشد آینه از جیب افق چرخ و در آن بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
ساعت شش و نیم صبح از خانه بیرون می زنم. یکی از روزهای ماه جولای است و وقتی این روز ها چشم باز می کنم صدایی مرا تشویق می کند که بر خیزم و رختخواب را ترک کنم. آوایی از درونم بر می خیزد و می گویدم: دم غنیمت شمار، شاید مهلتی ات زیاد نمانده باشد! و من بلافاصله بر می خیزم تا از این فرصت طلایی که در این مرحله از زندگی در اختیارم گذاشته شده بهره ببرم. کنار اقیانوس آرام زندگی کردن و هر روز صبح صدای همهمه ی موجها را شنیدن و به پرندگانی که در این ساحل بست نشسته اند سلام کردن و گل های عجیب و متنوع خانه های قدیمی ساحلی را دیدن و بوییدن سعادت اندکی نیست که باخوابیدن نبینی اش. هـــوا از دیــروز کمی گـــرم تر شـــــده است. به Main Beach که می رسم به سمت راست می پیچم. امروز هوای آن سمت به سرم زده است! می روم و در طول مسیر به همه ی رهگذران سلام می کنم. یک حس شعف و رهایی در من است. آب اقیانوس امروز نسبت به دو روز گذشته پس رفته و بخشی از کف اقیانوس که تا چند روز پیش وسط آب ها بود حالا در معرض دید عموم قرار گرفته است و تمام سطح آن پوشیده از پوشش گیاهی و صدف ها و انواعی از جانوان دریایی است که به خشکی افتاده اند و در مواجهه با مرگ گویی تسلیم اند! آنطور بی حرکت خویش را وانهاده اند که گمان می کنی از دست رفته اند اما وقتی تلنگری به آنها می زنی- شاید از سر ترس - در خود جمع می شوند و چون تکه سنگی بر جای خشکشان می زند و من به پدیده ی قبض وبسط( انقباض وانبساط-جمع شدن و باز شدن-Expansion و Contraction...) به عنوان دو روی سّکه ی حیات می اندیشم. حرکت انرژی حیات که در همه ی فرم ها جاری است. انقباض و انبساط ماهیچه ی قلب در هر ضربان این عضو، دم و بازدم به هنگام تنفس که جمع شدن و باز شدن شش ها را سبب می شود. همین پیشروی و عقب نشینی دریا در هر خروش و...سرانجام خندان بودن یا گریان بودن چهره هایی که از کنارم می گذرند. مثل دیروز، امروز هم جای خلوتی را انتخاب می کنم، به نظاره می نشینم و یگانگی ام را با هر آنچه مرا در بر گرفته حس می کنم. چشمِ سر می بندم تا با چشم دل ببینم! از بیرون صدای همهمه ی موج ها است که به اوج خود می رسند و پخش می شوند و بعد سکوتی است. سکوت...تا هجوم و فغان موج بعدی. این سکوت، سکونی ارزانی اَت می دارد چرا که دیدن اش وقتی میّسر است که ذهن خفته باشد. به جسم خود توجه می کنم. در من این پرده ی دیافراگم است که با هر دم پایین می رود و شُش ها در انبساطی باز می شوند تا از آنچه اکسیژن می نامندش ـ این اکسیر حیات - پر شوند. این پرده در حرکت بعد بالا می آید. شُش ها جمع می شوند و پیش از اینکه در بازدم، هوایی که در لحظه ی قبل در من بود به بیرون فرستاده شود صدای کلاغی را می شنوم که قار می زند. و من با خود می اندیشم که چگونه پندارها ما را از لمس معجزه ی حیات غافل می کنند. این فکر را می بینم و باز بر می گردم به همین جا و اکنون و جریان دم و بازدم. نشسته ام... در کنُج خلوتی در ساحل لاگونا... زندگی جاری است. وقتی چشم باز می کنم سکوت را نه تنها در فضای اطراف خود می شنوم که در خویش می بینم! در این آرامش تنها چیزی را که با قاطعیت تمام می دانم اینست که نمی خواهم هیچ کجای دیگری باشم جز همین جایی که نشسته ام و باز در خود می خوانم: «کدامین بادِ بی پروا ،دانه ی تو را به سرزمین خوابِ من آورد؟» بر می خیزم و به راه می افتم. از سنگواره هایی که از آب بیرون افتاده اند بالا و پایین می روم و به صدها موجود دریایی که در حوضچه هایی طپش زندگی را به نمایش گذاشته اند نگاه می کنم و با دیدن هر شکلی اندیشه ای در من متولد می شود و یا خاطره ای تداعی می گردد که اگر هشیار نباشم، فکر آن مرا با خود خواهد برد. روی ماسه ها نزدیک امواج به قدم زدن ادامه می دهم. موج آب، رشته ای جلبک دریایی (Sea weed) را به بیرون افکنده است. توجه ام به این گیاه جلب می شود. اطراف این جلبکِ خیس پُر از کف است. در حقیقت آبی به شکل کف دور این گیاه بر جای مانده و به اقیانوس برنگشته است. به یکباره بر جای خویش میخکوب می شوم. می ایستم و نظاره گرِ شعبده ای می شوم که با ناباوری پیش روی من جلوه گر است. با وجود اینکه هوا ابری است و خورشید پشت ابر ها پنهان است، اما نور بر حباب های آبی که اطراف این جلبک به شکل بادکنک و کف جمع شده اند می تابد و اطراف این سبز گیاه پُر است از حباب های ریز و درشت رنگی. رنگ ها طیفی از رنگین کمان را به نمایش گذاشته اند.کمانی رنگین در آب افتاده است و عجیب تر اینکه حرکت می کنند. رنگ ها در هم ادغام می شوند. سبز به داخل زرد می رود و آبی در آجری می غلطد و نارنجی قدم به داخل بنفش می گذارد. بر جای خویش مبهوت ایستاده ام. شیدا و مجذوب، این افسونگری را شاهدم و عجیب تر اینکه شیفتگی خودم را هم می بینم! اصلاً این تصویر من است که در این حباب ها خم شده و تکثیر شده است. مسحور رنگ ها ی این رنگین کمانم که صدایی در من، مرا مخاطب قرار می دهد و می گویدم: «این حباب ها مثل زندگی است. ناپایدار اما زیبا. رنگین و ستودنی! و یادت نرود که زندگی در زیباترین وجه آن، حتی وقتی همه چیز به نظر پایدار می نماید، رنگهای رنگین کمانی است که بر آب نقش بسته و لاجرم نمی پاید! ببین که این حباب ها چگونه در جلوی چشمانت یکی پس از دیگری می ترکند و از بین می روند و خودت را هم ببین که ناپایداری فرم ها را نا باورانه می نگری!» و من به یاد آن نقاشی می افتم که وقتی از او خواستند نقشی از زندگی بکشد، نقش حبابی بر لب دریا کشید!
گفتمش نقّاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حُبابی بر لب دریا کشید
و من به این حقیقت می اندیشم که همه ی فرم ها (شکل ها) و تمامی جلوه های هستی از جمله وجود خودم ناپایدار است و تعجب نمی کنم که اندیشیدن به این حقیقت، حسی از آرامش و پذیرش را در من نشانده است، چرا که آگاهی از بی دوامی و موقتی بودن همه ی فرم ها، بُعدی از جاودانگی را در درون ما بیدار می کند و به تحقق می بینیم که فرم ها از بین نمی روند، بلکه به فرم هایی دیگر تبدیل می شوند، مثل همین حباب که از آب می زاید و بعد از ترکیدن، باز به آب تبدیل می شود و به اقیانوس بر می گردد. این فکر نه تنها مرا به ورطه ی ناامیدی نمی افکند، بلکه همچون ناقوس بیداری چشمان خواب گرفته ام را به هشیاری و تعمق دعوت می کند. کنار حباب های رنگی نشسته ام و با خود می اندیشم که شاید این نشانه ای است در برابرم تا ببینم، بیاندیشم و بنویسم که زندگی کوتاه است. فرصت بودنمان در این «گشاده راه ننگ و نام» اندک است، اما در این جسم و با این فرمی که هستیم همیشه حق انتخاب داریم که یا غرق پندار ها شویم و بر اساس عادت ها و شرطی ها زندگی کنیم، بر پایه ی باورها دچار من و تویی شویم و عشق و یگانگی را حرمت نگه نداریم و یا هشیارانه مسحور جلوه گری های یکتا و نا مکرر حیات باشیم، در حالی که نیم نگاهی هم به بُعد بیرونی (مادی) داریم. اما پیام همه ی از بند رستگان به ما اینست که مبادا رنگ و لعاب این حبابها شما را از تفکر و راز گشایی هستی باز دارد! بزرگ نگارگر، هر لحظه هزاران جلوه خویش را پیش رویمان به تصویر می کشد و منهدم می کند. جلوه و شکوهی که انسان را به حضور و سجود دعوت می کند.اگر پیوسته مشغول خویش باشیم و غرق در پندار، زهی غفلت که رنگ ها به آنی در تغییرند و فرصت ها از کف مان خواهد رفت و نیز باز هم از یادمان نرود که رنگین کمان بر مرداب نمی نشیند. باید رو به سوی نور داشت ودر فضای حرکت زیست. باید هشیار بود و نگذاشت بُعد بیرونی (مادی) زندگی، آنچنان مشغول مان کند که از خاطر ببریم که زنده ایم! به سمت خانه به راه می افتم و در گوشم هوشنگ ابتهاج عزیز است که «زندگی» را به روایت خویش زمزمه می کند و من با او هم نوا می شوم:
...... به بوی یک نفس در آن زُلال دم زدن
سِزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رونهی بدان فراز... ...... ...... زمان بی کرانه را تو با شمارِ گام های عمر ما مسنج به پای او دمی است این درنگ درد و رنج ...... ...... به سان رود که در نشیب درّه سر به سنگ می زند رونده باش. اُمید هیچ معجزی زمُرده نیست زنده باش!
|
صفحه نخست >
فارسی >
موضوعات روز |
|
-
مروری بر مفهوم «آزادی»
از : دکتر مایکل کاظمی : November 12th, 2008
-
بازار بی مهار و بحران اقتصادی
از : شهلا صمصامی : October 8th, 2008
-
نخستين شاغلان جهان، از راه ماندگان جامعه ی ایران!
از : نیکی محجوب : October 8th, 2008
-
ترس ثروتمندان ایرانی از طغیان تـهیدستان
از : احمد طاهری : October 8th, 2008
-
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثـه ی عشق تر است»
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : October 8th, 2008
-
شاهزاده ای که من دوست می دارم!
از : -میرزاآقا عسگری- مانی : August 7th, 2008
-
گره کور انرژی اتمی ایران
از : شهلا صمصامی - shahla_hodjat@yahoo.com : July 7th, 2008
-
زندگی در دوران نفت بشکه ای ۲۰۰ دلار
از : Jason Kirby & Colin Campbell برگردان: حجت گلپایگانی : July 7th, 2008
-
این، اول موبایل است
از : مسعود بهنود : July 7th, 2008
-
پایان تاریخ یا برگشت تاریخ؟
از : دکتر کاظم علمداری : June 6th, 2008
|
|
-
گرانی نان و ارزانی جان
از : مهندس عبدالعلی بازرگان : June 6th, 2008
-
هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم
از : نازلی احساس : June 6th, 2008
-
وقتی مراقبه می کنید، مراقب باشید
از : encyshirazi2006@yahoo.com - انسی شیرازی : June 6th, 2008
-
بزرگ مردان کوچک
از : شوكا صحرائى : April 10th, 2008
-
وجب به وجب
از : اشپيگل- برگردان: گلناز غبرايی : April 10th, 2008
-
دادگاه فدرال آمریکا، میراث فرهنگی ایران را تهدید میکند!
از : شادی ملک لو - «شورای ملی ايرانيان آمريکايی» ناياک : April 10th, 2008
-
خشت نو از قالب دیگر
از : داریوش همایون : March 12th, 2008
-
بی دست، پای ِ سفره ی بی نان
از : بهزاد مهرانی : February 11th, 2008
-
نگاهی به رُمان بادبادک باز - اثر: خالد حسینی
از : انسی شیرازی : February 11th, 2008
-
چراغانی لحظه ها
از : انسی شیرازی : February 11th, 2008
|
|