|
|
نگاهی به رُمان بادبادک باز - اثر: خالد حسینی |
|
|
|
انسی شیرازی
|
|
|
|
|
|
|
از قول «ایگناسیو سیلون» جایی خوانده ام که والاترین کاربرد نویسندگی تبدیل تجربه به شعور است. در بادبادک باز خالد حسینی با قلمی قوی و شاعرانه نه تنها به روانی و جذابی نابسامانیهای سیاسی- اجتماعی سرزمینی فراموش شده را در برابر دیدگان مشتاق میلیون ها انسان در سراسر جهان قرار می دهد بلکه به پستوهای دور از انظار و توجه آدمیان نیز سری می کشد و از میان خاک و دود و خرابی و نابودی و رنج، گنجی پر بها می یابد و می بینیم که تجربه های یک نویسنده ی افغانی تبدیل به شعور می شود و آگاهی جمعی را در عصر ما تعالی می بخشد. شنیده بودم که رمان بادبادک باز فقط یک نقطه ضغف دارد و آن چگونگی پایان آنست. دوستی که کتاب را به من معرفی کرد می گفت خیلی زود تمام شد و معتقد بود که خالد در پایانی شتابزده خیلی چیزها را ناگفته رها کرده است. حتی در پشت جلد کتاب از قول «گیسل تو» همین نظر توجه مرا به خود جلب کرد، اما من پایان این داستان را بسیار زیبا، جذاب و پُر معنا یافتم. حتی بر این باورم که نقطه ی اوج کمال و زیبایی داستان چگونگی به پایان بردن آن است. در رمان جذاب «بادبادک باز» که به قول ایزابل آلنده «...تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی از جمله عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری و....» را در بر می گیرد، نویسنده ما را به آنجایی می برد که باید می بُرد. رستگاری و کمال قهرمانِ داستانِ او به انتهای داستان نور می پاشد و این همان چیزی است که خود نیز به پی بردن به آن معترف است، البته با شکلی بی پیرایه تر و به دور از اوهام و خیالات: «....عکس را آهسته سر جایش گذاشتم. در اتاق سهراب را که می بستم با خود فکر کردم شاید هم بخشایش (بخوانید رستگاری) این طوری به بار می نشیند، نه با طمطراق تجلی بلکه به این شکل که «رنج» جُل و پلاسش را جمع می کند و در دل شب آهسته و بی خبر رخت بر می بندد.» جذابیت پایان داستان لمس همین حس رستگاری توسط خواننده است. در آنجا که جمله ی «تو جون بخواه» که همیشه تکه کلام حسن در اثبات وفاداری و سرسپردگی عاشفانه اش نسبت به امیر بود، این بار از زبان امیر خطاب به سهراب شنیده می شود و می بینیم که امیر به حَسَن تبدیل شده است. اصلا یکپارچه حَسَن می شود و اینجاست که اوج و پرواری داستان و قلم خالد حسینی مرا به وجد می آورد. آنچه این مرد (امیر) می خواست تنها همین بود. یک لبخند سهراب، هر چند این لبخند «یک وری و کم رنگ بود»، «اما بود». ـ «میخواهی بروم آن بادبادک را برای تو به چنگ بیاورم؟» کاری که حسن برای او کرد و گرفتار دیو دوسری به نام آصف شد و همین باعث شد «...بیست و شش سال آزگار امیر دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه کند »و تنها با«... قورت دادن آب دهان سهراب که سیب آدمش را بالا و پایین برد و به نظر می آمد که با سر گفت بله» احساس گناه امیر برای همیشه به پایان رسید و او از سرک کشیدن به آن کوچه خلاصی یافت. همین لبخند و همین «آری» کلید بهشت را در دستان امیر جای داد. امیر خود را بخشید.آری! امیر قانع بود. از مادر سهراب یاد گفته بود که سیب کال نخورد تا دل درد نگیرد. باید صبر می کرد. می دانست که برف یکی یکی آب می شود و از اینکه شاهد آب شدن اولین دانه بود طعم شیرین زندگی را پس از سال ها چشید. «...می دویدم. مردی گنده همراه بچه های پر سر و صدا می دویدم. ولی برایم مهم نبود. در حالی که باد به صورتم می خورد و لبخندی به پهنای درّه ی پنج شیر بر لب هایم نقش بسته بود. می دویدم». چه پایانی زیباتر از این جملات در تصور می گنجد؟ درونمایه این داستان همه ی آن چیزهایی بود که ایزابل آلنده گفته وخیلی هم از آن بیشتر. چگونگی پایان دادن به این داستان بنظر من قشنگ ترین بخش آن است. دیگر برای من مهم نیست که سهراب بعد از این چه کرد؟ رابطه اش با امیر و ثریا چگونه شد. مهم نیست که از «آشوب مسلّم» بیرون کشیده شد و به آنچه انداخته شد آیا «آشوب غیر مسلّم» بود یا نه؟ مهم اینست که امیر مثل همان بادبادک رها شد. دین خودش را نسبت به پدر، به رحیم خان، به حسن، به سرزمین مادری اش، به سهراب و از همه مهم تر نسبت به خودش ادا کرد. برای اولین بار «تیمسار» را سر جایش نشاند. در روزی که در برابر همسرش و خانواده ی او تک خالش را به زمین زد و با خودش، با حقیقت خودش، آشتی کرد. همان موقع که گفت: «....پدرم با خدمتکارش خوابیده و او هم برایش پسری به دنیا آورده به اسم حسن. حالا حسن مرده. آن بچه که روی کاناپه خوابیده پسر حسن است. برادر زاده ی من و دیگر نبینم جلوی من او را «پسر هزاره ای » صدا کنید. او اسمش سهراب است.» آه که گاهی ما با چه کارهای به ظاهر ساده و کوچکی سنت ها را به چالش می کشیم و سهم خود را در فرو ریختن و شکستن قلعه ی ابتذال و جهل ادا می کنیم. امّا این سفر - سفر به افغانستان - برای امیر سفر به اعماق ضمیر نیمه خودآگاه خودش نیز بود. به همه ی پس کوچه های ضعف خویش سرک کشید. به جبران گذشته با آصف نبرد کرد و وقتی با استخوانهای شکسته از آن جنگ بیرون آمد همه ی قدرت خود را حتی بدون آنکه پشتیبانی مثل «بابا» داشته باشد یک تنه، به تنهایی و به تمامی از آن خود کرد. در برگشت از این سفر بود که توانست در چشمان تیمسار نگاه کند و برادرزاده اش را معرفی نماید و از قضاوت «تیمسار» و همه ی افغانی ها هم نهراسد. آنچه رحیم خان در وصف «بابا» در نامه اش گفته بود: «...پدرت مردی بود که بین دو نیمه گیر کرده بود...» در حقیقت در مورد خودِ امیر هم مصداق پیدا می کرد. آن نیمه ی مشروع و اجتماعی پسندش با سفر او به افغانستان، که سفری به اعماق خویشتن خویش بود، نیمه دیگری از او را نمایان ساخت. نیمه ای که «وجه ناب و شریف بابا» بود. نیمه ای که در نهان خانه ی قلبش آرزو میکرد روزی به آن دست یابد و لایق این شود که پسر «بابا» باشد. داستان امیر داستان کامل شدن او با گذشته ی خودش است. داستان یکپارچگی شخصیت او. داستان «طلوع راستین خورشید شب های یلدا» یش. رحیم خان روزی در توجیه علت مخفی کاری «بابا» و اینکه امیر و حسن را از حق دانستن حقیقت محروم کرده بود محافظه کارانه گفته بود: «...در یک جامعه ی سنتی بعضی چیزها از حقیقت هم مهم ترند...». امّا امیر، قهرمان خالد حسینی ثابت می کند که هیچ چیزی هرگز از حقیقت مهم تر نیست. «بازگشت به خویشتن» و دادن حق تقدم به حقیقت حقیقی خویش وقتی است که می گوید: «...دیگه نمی خوام خودم رو فدای کسی کنم. آخرین بار که این کار را کرده بودم به خاک سیاه افتاده بودم....» و در جایی دیگر، «...فرصت زیادی دیگه ندارم، اونو می خوام به دلخواه خودم بگذرونم...» خالد حسینی «جسارت خود بودن» را با زیبایی در لابلای واژه های این کتاب بیان می کند. آدمی از این دست و با این نگاه تنها در سایه ی اولویت دادن به حقیقت عریان است که می تواند رهایی و رستگاری را تجربه کند و به قول خودش«... برنده بودن در یک قرعه کشی ژنتیکی..» که جنسیت او را تعیین می کند، دیگر نه اقتدار نصیبش می کند و نه حقارت. آری! آدمی وقتی به این سطح از شعور و آگاهی برسد پیامبر می شود. به یاری جهان در خواب می شتابد و چشمها را دعوت به شستشو می کند و دیگر گونه زیستن را به نمایش در می آورد. خالد حسینی های روزگار ما صدای فریاد خاموش همه انسان های فراموش شده اند. در جهان امروز، هنگامی که قدرتمندان و سیاست پیشه گان اش با لبخندهای تصنعی و عوام فریبانه دم از حقوق بشر می زنند و از کشتن و بی خانمان کردن و یتیم کردن هزاران کودک ابایی ندارند،سفیران صلح تابلویی از ارزش های راستین و دروغین را درکنار هم می نهند و ما را به تفکر دعوت می کنند
خالد حسینی اولین فرزند از پنج فرزند خانواده ای افغانی است که در سال ۱9۶۵ در کابل به دنیا آمد. مادرش آموزگار تاریخ و زبان فارسی دبیرستان بزرگی در کابل بود. در سال ۱۹۷۶ به پدرش پستی در سفارت افغانستان در پاریس تفویض شد و بدینگونه او و خانواده اش عازم فرانسه شدند. دوران این پست سیاسی در سال ۱۹۸۰ به پایان رسید و قراربود که همه افراد خانواده به افغانستان بازگردند، اما کودتای کمونیستی و اشغال افغانستان توسط شوروی که با جنگ، خونریزی و خشونت همراه بود، موجب شد که خانواده خالد از امریکا تقاضای پناهندگی سیاسی کنند و بدینسان از سپتامبر ۱۹۸۰ در سن خوزه - کالیفرنیا اقامت گزیدند. خالد به دانشگاه Santa Clara رفت و پس از آن در سال ۱۹۹۳ از UC-San Diego موفق به دریافت مدرک پزشکی شد. از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۴ به عنوان متخصص داخلی در لوس آنجلس به طبابت اشتغال داشت. همزمان با درمان بیماران، از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ دست به نگارش رمان «بادبادک باز» زد. این رمان در سال ۲۰۰۳ منتشر شد و ۳ ماه پس از آن دکتر خالد حسینی برای اولین بار بعد از ۲۷ سال، برای دیداری به کابل رفت. دیداری که دیدگاهش را نسبت به زندگی برای همیشه تغییر داد. در سپتامبر ۲۰۰۷ دکتر خالد حسینی باز هم به افغانستان بازگشت ، اما این بار به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل در کمپ پناهنـدگان (United Nations High Commissioner For Refugees) U N H C R سازمان مذکور یکی از بزرگترین سازمان های بشردوستانه در دنیاست و مسئولیت حمایت و تأمین محیطی امن برای بیش از ۲۰ میلیون پناهنده موجود در دنیا را بر عهده دارد. «بادبادک باز» داستان زندگی پسربچه ای است به نام امیر که افغانستان را همراه با خانواده اش ترک کرده و در آمریکا ساکن می شود، اما هرگز خاطرات کودکی و دوست عزیزی به نام حسن را که در افغانستان جا گذاشته بود فراموش نمی کند. «بادبادک باز» که به زبان انگلیسی نوشته شده در ۳۸ کشور دنیا به چاپ رسیده است. کتاب دیگر او به نام «هزاران خوشید باشکوه» A Thousand Splendid Sun عنوان پرفروش ترین کتاب را در نیویورک تایمز نصیب خود کرد. هر دو کتاب به زبان فارسی ترجمه شده اند. گرچه سال ها از انتشار کتاب «بادبادک باز» می گذرد، اما دیدن فیلم «بادبادک باز» که اکنون بر پرده سینماهاست سبب شد که بخواهم در این نوشتار حرف دلم را بزنم و بگویم که پیام خالد حسینی در فیلم «بادبادک باز» گم شد ه است و شخصیت های قوی کتابش در فیلم همچون سایه هایی سرگردانند.
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
موضوعات روز |
|
|
-
پایان تاریخ یا برگشت تاریخ؟
از : دکتر کاظم علمداری : June 6th, 2008
-
گرانی نان و ارزانی جان
از : مهندس عبدالعلی بازرگان : June 6th, 2008
-
هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم
از : نازلی احساس : June 6th, 2008
-
وقتی مراقبه می کنید، مراقب باشید
از : encyshirazi2006@yahoo.com - انسی شیرازی : June 6th, 2008
-
بزرگ مردان کوچک
از : شوكا صحرائى : April 10th, 2008
-
وجب به وجب
از : اشپيگل- برگردان: گلناز غبرايی : April 10th, 2008
-
دادگاه فدرال آمریکا، میراث فرهنگی ایران را تهدید میکند!
از : شادی ملک لو - «شورای ملی ايرانيان آمريکايی» ناياک : April 10th, 2008
-
خشت نو از قالب دیگر
از : داریوش همایون : March 12th, 2008
-
بی دست، پای ِ سفره ی بی نان
از : بهزاد مهرانی : February 11th, 2008
-
چراغانی لحظه ها
از : انسی شیرازی : February 11th, 2008
|
|
-
تفاوت های فرهنگی
از : شهلا صمصامی : February 11th, 2008
-
بچه ها و پول
از : زری صادقی : February 11th, 2008
-
چگونه کار بیشتر را در زمان کمتر انجام دهیم؟
از : دکتر محمود شیخ : February 11th, 2008
-
عمری که رفت بر باد
از : بهزاد مهرانی : January 17th, 2008
-
بيلان آزادی مطبوعات در سال ٢٠٠٧
از : گزارشگران بدون مرز : January 17th, 2008
-
رسمی که با بخیه رنگ میگیرد- گزارشی از جراحی ترمیم بکارت در ایران
از : بهناز جلالی پور : January 17th, 2008
-
در سوگ نمادی بی نظیر برای دموكراسی
از : حمید اكبری : December 28th, 2007
-
چگونه «من» ها «ما» می شوند!
از : دکتر درخشنده صادقی : December 10th, 2007
-
رویای انتقام در زندان اوین
از : زارا قهرمانی : December 10th, 2007
-
استفاده رئیس دانشگاه از معتادین برای دزدی!
از : سولماز شریف : December 10th, 2007
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|