در شماره ی قبل مطلبی تحت عنوان«تعیین هدف های سال جدید» توجه مرا به خود جلب کرد. نویسنده ی محترم آن مقاله، ضمن اینکه با شفافیت به فواید برنامه ریزی پرداخته بود، به عنوان پیش نیازی برای این برنامه ریزی، خواننده را به تأمل در چگونگی خواسته ها، نیازها و آرزوهایش دعوت می کرد.
به یادآوردم که چند سال پیش در جمعی دوستانه در ایران همین موضوع به اصطلاح مطرح شد. بحثی داغ در گرفت که ساعت ها طول کشید و سرانجام همه ی افراد حاضر در آن جمع متعهد شدیم که بر اساس نوع نگاهمان به زندگی و چگونگی خواسته ها و آرزوهایمان دست به کار نوشتن بزنیم و حاصل را در نشست بعدی مطرح کنیم. آنچه آنروز از دل من برخاست و بر صفحه کاغذ نشست، دو هفته بعد بر تاقچه ی دلها نشست و جمع ما شد.
نوشته ای که بر پیشانی اش عنوان «چراغاتی لحظه ها» نقش بست و نقشه ی راهمان شد. این نوشته در بیش از هزار نسخه تکثیر و بعدها پرداختن به چند و چون مسیر این راه، موجب برگزاری دو کارگاه آموزشی، یکی در سرخاب کرج و دیگری در مشاع آبعلی گردید. جمع آنروز ما بزرگ و بزرگتر شد و اینک آن اتفاق سبز، رنگین تر از آن است که ما می پنداشتیم.
با خواندن مقاله «تعیین هدف های سال جدید» بر آن شدم که متن پیشنهادی آنروز که برای بسیاری «نقشه راه» شد و برای تنی چند «خود راه» را به پیوست تقدیم کنم. باشد تا بذری شود و در خاک پرثمر این بخش از جهان نیز به بار نشیند.
همه ی آنچه بر ما گذشته و هر آنچه در پیش رو داریم، در مقایسه با چشمه ی جوشان درون ما، پیش پا افتاده و کم اهمیت است. «امرسون»
بیاییم امسال هدفی والا برگزینیم
وسفر مقدس خود را آغاز کنیم:
هدف این سفر کشف موهبتی باشد که زندگی اش نام نهاده ایم
رشد این موهبت را کار خویش،
و بخشیدن آنرا معنای زندگی خود سازیم
بیاییم امسال وجد و طرب تجربیات روحانی را جستجوگر باشیم
آزادی، رسیدن به رهایی، این والاترین «هدف» را برگزینیم
دردکشیدن ما به خاطر دورشدن از تقدیر ماست
بگذاریم خدا در ما زاده شود تا عشق را تجربه کنیم
از سرداب پیچ در پیچ «من» بیرون آمده
و پیروزی «جان» را بر «من»ِ ذهنی جشن بگیریم.
بیاییم به همه چیز نگاهی دوباره بیاندازیم
با دلیلی دیگر نگاه کنیم
به زندگی این لحظه هشیار شویم
به اصل خود بیدار گردیم
معجزه ی بودن را مشاهده گر باشیم
به صدای سکوت گوش فرا دهیم
و خدای را از قفس ذهن و پستوی باورها آزاد کنیم
به «خودآ»ییم
تا یکی بودن خدا، خود و عشق و زندگی را حس کنیم
آری:
زندگی کوتاه است
نگذاریم «لب طاقچه ی عادت، از یاد من و تو برود»
بیاییم
ما هم، چون سهراب
«از سایه، روشن برویم»
و بینایی خود را جشن بگیریم
به انتظار پایان دهیم و رستاخیزمان را به تماشابنشینیم
بیاییم
خواب پروانه شدن ببینیم
و متعهدانه کمر به شکستن پوسته ببندیم
بیاییم
به راه های نرفته برویم
دست های نگرفته بگیریم
پرده ها و پنجره های برنگشاده بگشاییم
و بغض های فروخفته رها کنیم
رویاهای نادیده ببینیم
گلهای نبوییده ببوییم
چشم اندازهای زیبای ندیده ببینیم
کتاب های نخوانده بخوانیم
سبزه گره بزنیم
و گره از ابرو، دل ، خاطره و فردا باز کنیم
خاطره ها و رنجش ها را به دست باد بسپاریم
به انتظار طلوع خورشید، لحظه ها را بشماریم
دستان مادر را در دست بگیریم
و چشم در چشم سگ همسایه بدوزیم
بیاییم
به غریبه ها سلام کنیم
به همسانی بیندیشیم، نه به تفاوت ها
نگذاریم کلاه ، دامن، سجاده ، رنگ ، بو و مو فاصله ایجاد کند
دست دشمن را در دست بگیریم
و به چشمان فاصله نگاه کنیم
بیاییم خزیدن را وانهیم و لذت پرواز را تجربه کنیم
جهان امروز
نیازمند عشق است و دستانی توانمند
نگاهی گرم و کلامی «شرافتمند»
یادمان نرود که سهم خود را ادا کنیم
پل بسازیم به جای دیوار
حالِ خوش قسمت کنیم و
«آب را گل نکنیم»
بیاییم
امسال:
لحظه ها را دریابیم.
از خود آغاز کنیم.
بسازیم.
از نو بسازیم.
و «لحظه ها» را چراغان کنیم.
بیاییم
امسال:
«زنده»گی کنیم.
عشق بورزیم.
بیاموزیم.
خدمت کنیم.
و از خود رّد پایی بر جای بگذاریم.