Tue, 07 Oct 2008 07:08:15 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles

عمری که رفت بر باد

بهزاد مهرانی
گفت و گوی احمد باطبی* و خانم نوشابه امیری را که خواندم،خیلی دلم گرفت.نه به خاطر این که احمد، دوستی صمیمی است و لحظات غم واندوه بسیاری را سر کردیم.نه! به یاد نسل خودمان افتادم.نسلی که بر او بسیار سخت گذشت.نسلی که زخم های بسیاری خورده است.نسلی که بزرگترین سرمایه اش همین زخم هایی است که هنوز مرهمی نیافته اند.تاول ِ ناسوری که هنوز چرکین است.

کودکی مان به سختی گذشت.زمانه ای که در آن ساز نبود .ساز را می شکستند.شطرنج نبود،هر چه بود رنج بود.در خانه نیز آهنگی نبود.پدر همیشه عبوس و خشمگین بود.او غم نان داشت.نمی توانستیم به نغمه های دل انگیز ِ ترانه ای دل بسپاریم.ترانه حرام بود،حرمت آن را شکسته بودند.در نوجوانی مان جنگ بود.باز هم لب ترانه را دوخته بودند.آهنگ نبود.صدای مارش عزا بود.همان صدای آژیری که کودکی و نوجوانی مان را به یغما برد.کودکی مان در حسرت گذشت و نوجوانی مان نیز.عطر نبود.زن نبود.هر چه بود صدای هولناک «قدغن» بود.برادر هایمان روی مین ها پرپر می شدند.جنگ چیز خوبی بود.سخن از دستان ِ نوازشگری نبود،دستان ِ بازی که می بخشد.سخن از مشت های گره کرده بود.همه چیز ممنوع بود.دور از پدر و مادر و شحنه و عسس،گوش به ترانه می سپردیم.

میون ِ این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی ِ قدیمی ِ ما، کوچه ی بن بست...

دل ترانه هامان نیز خونین بود.گویا شادی و شادمانی گناهی نابخشودنی بود. – جای بسیاری از این«بود»ها می توانیم «است» بگذاریم -.


عطر خوش زن قدغن
جوان شدیم.باز جنگ بود.زنان همچنان قدغن بودند.عشق بازی گناه کبیره  ای بود که عقوبت دنیوی ِ بسیار در پی داشت.روی آرایش زنان تیغ می کشیدند.دستان ِ آنانی که آستین کوتاه می پوشیدند را رنگ می کردند.با این حال دنیامان رنگی نبود.راستی چرا؟این همه که ما را رنگ کردند،چرا دنیامان رنگی نشد؟بر ما رنگ سیاه می زدند و دنیا همچنان سیاه و سفید بود.داستان های «ژول ورن» را که می خواندیم،تخیلمان عرش می گرفت.می خواستیم با موشک به کرات دیگر برویم.اما نشد.نشد، اما موشک بر سرمان باریدن گرفت.شهرمان بوی باروت می داد.تنگی ِ نفس می گرفتیم.سنگ بر سرمان می بارید.سنگسار.چقدر سنگسار تماشا کردیم.سنگ بود و ساری اما نبود.پرندگان گریخته بودند.راستی احمد!سنگساری که در نوجوانی دیدیم را به یاد می آوری؟سنگساری که به قول خانم بهبهانی «البته سیمان سار شد».امروز می فهمم که آن روز چقدر روحمان زخمی شد.آیا آن روز ندانستی که سیلی و کتک که چیزی نیست،انسان می تواند،انسانی دیگر را در خاک کند و آنقدر بر او سنگ زند تا جانش را بستاند؟می دانم که یادت مانده است.در این سال ها خواستیم آن را فراموش کنیم.فراموش کنیم تا زندگی ادامه یابد.خواستیم با خود بگوییم «زندگی و دیگر هیچ».اما فراموشمان نشد.

کاش در جواب خانم امیری،آنجا که پرسید :«ممکن است سیاستمدار بشوید؟» می گفتی نه.ما نمی توانیم سیاستمدار شویم .کار ما نیست.یا لااقل اینجا که ما زیست می کنیم،کار ما سیاست نیست.اینجا سیاست را گونه ای می نویسند و گونه ای دیگر می خوانند.بگذریم.اما از چه بگذریم؟

نسل ما چه زخم هایی که نخورد.
همیشه چشم بر آسمان داشتیم.نه اینکه دعا کنیم تا باران ببارد،یا ستاره ها را رصد کنیم.بلکه چشم انتظار بودیم چه زمان بمب ها بر سرمان می بارند.بزرگ شدیم.بزرگ و بزرگ تر.

تو به زندان رفتی و بیشتر جوانیت را آنجا گذراندی.همان جایی که دیگرانی با جرمی بسیار کمتر از تو جان دادند.بر تو سخت تر گذشت، اما ما نیز در زندانی بزرگ تر،روزها را به شب رساندیم.اندازه ی تو و امثال تو رنج نبردیم، اما آسوده خاطر نیز روزگار نگذراندیم.کتاب خواندیم،فیلم دیدیم،موسیقی گوش کردیم ، اما هر وقت خواستیم بگوییم «من می اندیشم،پس هستم»،گرزی بر سرمان فرود آمد. گفتند نیاندیشید که اندیشیدن ،خطر کردن است.

آن نسل، امروز ،همه ی غم ها را با هم دارد.نگران است که مبادا دوباره «زن»واژه ای قدغن باشد.هر چند که هنوز هست .مبادا دوباره سنگسار شود، که می شود.مبادا ،مبادا ،مبادا.مبادا که دوباره بمب ها بر سرش ببارند.
هر چند در همه ی این قرن ها و سال ها پناهی نیافته ایم،اما می ترسم که این اندک رمق نیز نابود شود. می ترسم...می ترسم...

 * www.http://ahmadbatebi.ir/?p=31



صفحه نخست > فارسی > موضوعات روز

Submit Comment On Article Latest English Articles On Payam-e-Ashena
Your Name:
Your email: (will not be published)
Subject:
Comment Text: 500 characters Maximum


From Victoria's Kitchen
By : Victoria Shadi Shokri - shadishokri@hotmail.com
September 13th, 2008: I enjoy fajitas and am sure you will enjoy them too. This time we are going to have seafood fajitas in tortilla bread with a ...
In Search of the Love You Want - For Singles Looking for a Lifelong Love Partner
By : Farzaneh S. Khazrai, Ph.D, MFT www.drkhazrai.com
September 13th, 2008: In the last issue I talked about single situations when individuals who have been  in a relationship for a while, but have ...
Anxiety and Mindful Meditation
By : Negar Shekarabi, Psy.D
September 12th, 2008: Looking for a natural cure for your anxiety? Mindful meditation might be all you need to attain inner peaceAnxiety is an ...
Is Google Making Us Stupid? Our Dependence on the World's Most Popular Search Engine and How it's Hurting Us
By : Babak Nabili, Senior Technology Editor - technology@nabili.com
September 12th, 2008: I recently heard a radio program about this article, which I found intriguing. The gist of the topic is not about Google, but ...
No way back
By : Pedram Moallemian
July 16th, 2007: Ebrahim Nabavi is confident about the reform movementThis article was first published in Payvand.com.To listen to the audio, ...
Posted Comments On Article

آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست



نظرسنجی
لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط
بی ارزش

عکس و ویدیو
  

  

Copyright ©2000 - 2008 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com