Tue, 07 Oct 2008 07:05:03 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles

رویای انتقام در زندان اوین

‏‎ - نیویورک تایمز ‎ ‎
زارا قهرمانی
در وطن من ایران انتخاب قهرمان های اشتباه می تواند عواقب وحشتناکی بدنبال داشته باشد. من ‏اولین قهرمان خود را ده سال پیش، یعنی زمانی که در تهران دانشجوی زبان اسپانیایی بودم، ‏انتخاب کردم. استادمان یک کتاب شعر از «فردریکو گارسیا لورکا» که در شروع جنگ داخلی ‏اسپانیا توسط سربازان ملی گرا کشته شد، مقابلمان گذاشت. با خواندن اشعار «لورکا» که حاوی پیش ‏بینی های تراژیک بود، تحت تأثیر شجاعتش قرار گرفتم. تجربه خواندن یکی از اشعار «لورکا» با ‏نام«گریستن» را به خاطر دارم. وقتی شعر به پایان رسید، در خود نسبت به زنان و مردان ‏هموطنم احساس همدردی می کردم‏‎. ‎
‎ ‎
اولین بار که شعر «گارسیا لورکا» را خواندم، اواخر دهه 1990 بود و تهران از بهاری دل انگیز ‏برخوردار بود. پس از 18 سال حکومت سرکوبگر آخوندهای مقدس مأب، محمد خاتمی، اصلاح ‏طلب آزادیخواه، بعنوان رئیس جمهور ایران انتخاب شد. با توجه به معیارهای تندروهای ایران، ‏اصلاحات خاتمی (کمی آزادی سخن بیشتر) چندان چشمگیر بنظر نمی رسید، اما من آنها را ‏همچون سپیده دم صبحگاه پذیرفتم. وقتی مقدس مأبان حکومت، این اصلاحات را نادیده گرفتند، من ‏نیز در کنار هزاران دانشجوی معترض دیگر در خیابان فریاد اعتراض سر دادم. معتقد بودم به ‏عهد خود با «گارسیا لورکا» و همچنین شعرای بزرگ ایران مانند حافظ و سعدی که به عشق و ‏آزادی ارج می نهادند، عمل کرده ام. من و دوستانم در حالیکه روی پله های کتابخانه نشسته ‏بودیم، موج جدید اعتراض ها را برنامه ریزی و مثل کودکان خوشحال پرچانگی می کردیم. دور ‏و برمان آنقدر مملو از آدم های خوشحال بود که بعید بنظر می رسید آنهایی که شادی را محکوم ‏می کردند، بتوانند بر ما مسلط شوند‏‎. ‎
‎  
اما بعدازظهر یکی از روزهای سال 2001 در حالیکه سلانه سلانه از دانشگاه به خانه برمی ‏گشتم، یک ماشین پلیس کنار من توقف کرد و گفت: «سوار شو.» گفتم: «من؟ برای چی؟» بیش از ‏آنکه ترسیده باشم، احساس می کردم به من بی احترامی شده است. آنها به من گفتند که باید در ‏مرکز شهر به چند تا سؤال جواب بدهم‎. ‎
‎ ‎
آن زمان نمی دانستم که من تنها یکی از صدها دانشجوی معترضی بودم که در آن روز بازداشت ‏شدند. تظاهرات ما حوصله تندروهای رژیم را به سر برده و دست پلیس را برای سرکوب باز ‏گذاشته بود. «در مرکز شهر»یعنی یک سلول بسیار کوچک در زندان اوین و «چند تا سؤال» یعنی ‏شکنجه های طولانی. برایم سخت بود قبول کنم که اعتراض های خوش بینانه ام می توانست ‏بازجوهایم را به چنین خشونتی وادار کند‏‎. ‎
‎ ‎
در زندان اوین، شب و روز معنی ندارد. لامپ ها مرتبا ً روشن و زمان همیشه «حال» است. من با ‏گوش دادن به اذان صبح که در کل زندان پخش میشد، حساب زمان را نگه می داشتم. پس از دو ‏هفته بازداشت، آرزوی حس کردن گرمی دستان مادرم را داشتم و رویای انتقام را در سر می ‏پروراندم. خیال ضربه زدن به افرادی را داشتم که سعی می کردند مرا بکشند. دیگر به «گارسیا ‏لورکا»، سعدی و حافظ و یا آزادی فکر نمی کردم. به انتقام فکر می کردم. این خیالات آنقدر به من ‏نزدیک بود که حتی عطش عشق را نیز در من از بین برده بود. می دانستم این خشونت است که ‏اخلاق مرا فاسد کرده و در نتیجه از آن متنفر بودم. برخلاف قهرمان های شعر، قادر نبودم از ‏کلمات مرهمی بسازم و با تخیل از خود دفاع کنم‏‎. ‎
‎ ‎
یک روز صبح پس از پخش اذان در حالیکه به دیوارهای آجری سلول تکیه داده بودم، کلماتی ‏تسلی بخش در وجودم جاری شد:«اگر از اوین زنده بیرون بروم، مهم نیست چقدر جراحت ‏برداشته ام، مهم این است که هنوز کشورم ایران را دارم.» با خود فکر می کردم اگر از اوین زنده ‏بیرون بروم، می توانم آن چیزی را داشته باشم که حتی بازجویان زندان هم هرگز نمی توانند آن ‏را داشته باشند. آنها هرگز نمی توانند ایران را داشته باشند. این فکر آن روز به من تسلی داد، اما ‏روز بعد، دیگر تسلی در کار نبود. به هرحال این کلمات را با خود تکرار می کردم:«من هنوز ‏ایران را دارم‎.«‎
‎ ‎
پس از 29 روز بازجویی، دوستانم در خارج از زندان توانستند مرا آزاد کنند. خطر دستگیری ‏مجدد مرا وادار به ترک کشورم کرد و اکنون دور از ایران زندگی می کنم. حالا ساحلی است که ‏روی آن دراز می کشم، کاری دارم که مرا سرگرم می کند و همسری دارم که دوستش می دارم. ‏اما یک تکه از وجودم با من نیست. مطمئن نیستم که هنوز ایران را دارم. شهامتم کمتر از گذشته ‏است، یا حداقل تمایلی به امتحان کردن آن ندارم. ولی در عین حال احترام بیشتری برای شهامت ‏دیگران قائل هستم. اگر من می دانستم بازجویان اوین با من چه می کنند، لب فرو می بستم. «گارسیا ‏لورکا» دقیقا ً می دانست از افرادی که از او متنفر بودند چه انتظاری داشته باشد، با این حال ‏نظراتش را بیان می کرد. من این مطلب را اکنون درک می کنم‏‎. ‎


صفحه نخست > فارسی > موضوعات روز

Submit Comment On Article Latest English Articles On Payam-e-Ashena
Your Name:
Your email: (will not be published)
Subject:
Comment Text: 500 characters Maximum


From Victoria's Kitchen
By : Victoria Shadi Shokri - shadishokri@hotmail.com
September 13th, 2008: I enjoy fajitas and am sure you will enjoy them too. This time we are going to have seafood fajitas in tortilla bread with a ...
In Search of the Love You Want - For Singles Looking for a Lifelong Love Partner
By : Farzaneh S. Khazrai, Ph.D, MFT www.drkhazrai.com
September 13th, 2008: In the last issue I talked about single situations when individuals who have been  in a relationship for a while, but have ...
Anxiety and Mindful Meditation
By : Negar Shekarabi, Psy.D
September 12th, 2008: Looking for a natural cure for your anxiety? Mindful meditation might be all you need to attain inner peaceAnxiety is an ...
Is Google Making Us Stupid? Our Dependence on the World's Most Popular Search Engine and How it's Hurting Us
By : Babak Nabili, Senior Technology Editor - technology@nabili.com
September 12th, 2008: I recently heard a radio program about this article, which I found intriguing. The gist of the topic is not about Google, but ...
No way back
By : Pedram Moallemian
July 16th, 2007: Ebrahim Nabavi is confident about the reform movementThis article was first published in Payvand.com.To listen to the audio, ...
Posted Comments On Article

آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست



نظرسنجی
لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط
بی ارزش

عکس و ویدیو
  

  

Copyright ©2000 - 2008 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com