Tue, 07 Oct 2008 07:09:36 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles

شیطان در تهران!

4 / 5 (3 Votes)
جناب ابلیس ، معروف به شیطان رجیم ،پس ازگذشت چند صد هزار سال واندی که در حرفه «گول زنی»و گمراه نمودن خلق الله و ترویج فساد و بی بند وباری مشغول بوده، و الحق که درسالهای اخیر،بسیار هم موفق عمل کرده است، هوس مرخصی و استراحت به سرش می زند . با خود می گوید :الان که نصف بیشتر مردم دنیا گول خورده و گمراه هستند!!! و من کارم سبکتر شده،پس بهتره چند روزی مرخصی بگیرم و درمیان آنها ومثل خود آنها زندگی و استراحت کنم.
بنابراین او تصمیم می گیرد خود را به شکل یک انسان عادی دربیاورد ودریک جای دنیا، مانند یک توریست به سیروسیاحت بپردازد.
سپس روبروی کره زمین می ایستد و چشمانش را می بندد وانگشتش را روی یکی از کشورها می گذارد و چشمانش را باز می کند. بله ، انگشت او، کشور ایران را نشانه گرفته بود!
پس از قبول تقاضای مرخصی و انجام تدارکات سفر، او زیر لب وردی خواند و بلافاصله به شکل یک مرد جوان درآمد.سپس به یک بوتیک شیک و باکلاس در بهترین محله جهنم رفت(!!!) تا چند دست لباس آدمیزاد تهیه و به سمت تهران حرکت کند.

▴▴▴

روز بعد، ساعت هشت صبح.
مکان : میدان آزادی تهران.
صدای بوق و همهمه مردم به همراه دود بنزین و گازوئیل در فضا پخش بود. موتوری ها در پیاده رو، پیاده ها در خیابان و تاکسی ها و اتوبوس ها هم در وسط چهارراه از سر وکول هم بالا می رفتند.دورتا دور میدان مملو از کارگرهای آماده به کار درانواع و اقسام نژادها اعم از افغانی، ایرانی، پاکستانی، بنگلادشی و... بود.بعضی روی چمن ها چُرت می زدند. دونفر مشغول کشتی و زورآزمایی بودند و هفت هشت نفردیگرهم آنها را تشویق می کردند.
از یک طرف کسی داد می زد: امام حسین دونفر! اون یکی می گفت: رسالت نبود؟!...و خلاصه غوغا یی بود مثل هرروز تهرون.
شیطان دریک چشم بهم زدن وبه سرعتی که هیچکس متوجه نشد، در میان بوته های کنار خیابان،با لباسهای نو وسروصورت اصلاح کرده ظاهر شد.دستی به سر ولباس خود کشیدوبا خوشحالی وذوق فراوان به راه افتاد، اما بلافاصله توسط برادران ستاد مبارزه با مفاسد اجتماعی دستگیر وبااردنگی به مینی بوس نیروی انتظامی منتقل شد.
آخه شما بگویید،کسی که درهفته بسیج (!)، با موهای سیخ سیخ شده و شلوار تنگ سفید وکت چرم قرمز وعینک آفتابی مدل« الویس پریسلی» در وسط میدان آزادی راه برود، آیا نبایدگیرکمیته و بسیج و پلیس بیفتد؟!! ولی خوب این بنده خداهم که از قوانین جمهوری اسلامی و هفته بسیج و سپاه خبرنداشت،ضمناً لباسهاش رو هم از جهنم خریده بود که درهر صورت هم اونجا نمی توانست لباس بسیجی پسند پیدا کند.!!!
خلاصه بعداز چند ساعت علّافی در پاسگاه و دادن تعهد نامه مبنی بر رعایت موازین وشئونات اسلامی، بالاخره آزاد شدوبا اعصابی خورد و داغون از درب پاسگاه بیرون آمد، اما تا وارد پیاده رو شد با یک موتورسوارکه تک چرخ زنان به سوی او می آمد مواجه گردید.موتورسوار که به زحمت درچند سانتی متری او ترمز کرده بود، با عصبانیت گفت: -
- اوهوی بچه سوسول، چشماتو واکن!!! مگه کوری؟ نمی بینی عجله دارم ؟بزنم دکور مکور صورتت رو بیارم پایین ؟
اوهم که حسابی هول کرده بود،با لکنت زبان گفت :
- تومواظب باش، مگه پیاده روجای موتور سواریه؟ اما هنوز حرفش تمام نشده بود که طرف عین یوزپلنگ پرید روی سرش ودرعرض سه ثانیه، شصت و پنج عدد مشت و چک و لگد جانانه نثار او کرد و بارکیک ترین الفاظ، با تمامی افراد مؤنث موجود در فامیل او وصلت نمود!!! که خوشبختانه با وساطت عابرین و ملت همیشه درصحنه، قضیه فیصله یافت و دعوا خاتمه پیدا کرد.
طرفهای ظهر بود، صدای اذان ظهر که از همه جای پایتخت شنیده می شد ، بدجور اذیتش می کرد.خسته و گرسنه و بی رمق در کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود.دگمه های پیراهنش افتاده بود و جای مشت هایی که خورده بود درد می کرد. روی گردنش جای دندان بود، سینه اش مانند«بروس لی»خراشیده شده بود وروی صورتش نقش یک کف دست افتاده بود. با خود گفت:
- بابا، یارو عجب دیوانه ای بود!چقدر عصبی بود!!واه، واه، واه چقدر بی ادب و بد دهن بود، یادم باشه وقتی برگشتم سرکار، کمتر مردم رو به عصبانیت و دعوا تشویق کنم!!!
درافکارخود غوطه وربود که با صدای یک بوق شیپوری بسیاربلند ازجای خود به هوا پرتاب شد. یک پیکان درب وداغون با دو سرنشین قلچماق جلوی او ایستاد و راننده با سبیل های از بنا گوش دررفته از او پرسید:
- کجا می ری خوش تیپ خان؟!
او گفت:
- آقا من غریبم و مسافر، لطفاً منو توی مسیر، دم یک چلوکبابی پیاده کن که دارم ازگشنگی می میرم .
راننده و سرنشین نگاهی به هم کردند وبه او گفتند :
- بپربالا.
رفتند ورفتند تا یواش یواش از تهران خارج شدند.او که شک کرده بود، از راننده پرسید:
- آقا کجا داری میری ؟ چلوکبابی چی شد؟ اینجا کجاست؟
درهمان موقع تیزی نوک کاردی را درپهلوی خود احساس کرد. راننده و همدستانش گفتند:
- اگه دوست داری گشنه نمیری ،هرچی پول مول و طلا ملا داری، رد کن بیاد و بعدش هم بپر پایین و بزن به چاک ، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!!!

▴▴▴

غروب همان روز : مکان جاده لشکرک تهران.
خسته وگرسنه وتشنه وتنها و بی پناه در کنار جاده ایستاده بود و به منظره غروب تهران خیره شده وبه بدبختیهایش فکرمی کرد. هیچ خانه یا حتی چراغی را در دور واطرافش نمی دید وتنها صدایی که از دور دست ها می شنید اذان مغرب به افق تهران بود که خودش مایه تشویش و عذاب او می شد.
پیش خود گفت:
- ای بابا، عجب جایی اومدیم ها .اینجا دیگه کجاست؟ ما رو بگو که خواستیم خیرسرمون استراحت بکنیم و خوش بگذرونیم.بازم خوبه که شانس آوردم و تا حالا زنده موندم. راستی چه خوب شد خودم رو شبیه مردها کردم چون اگرقرار بود شبیه زنها باشم تا الان حتما"دوسه دفعه عروس هم شده بودم!!!.کاشکی رفته بودم عراق، اقلاً اونجا "عزرائیل رو می دیدم و اینقدر تنهایی نمی کشیدم .
صدای دامب ودومب عجیبی از دورنظرش را جلب کرد که هرلحظه به او نزدیکتر می شد.پس از چند لحظه خود رادرمقابل یک اتومبیل اسپرت با دهها عدد بلندگو و آمپلی فایرو «اکولایزر» دید که همانند کنسرتی متحرک، با سرعت در حرکت بود و مثل مار درپیچ های جاده می خزید وبسویش می آمد .ازشدت صدای موزیک کف جاده می لرزید.اتومبیل، جلوی پای او ترمز کرد و پنجره سمت راست ماشین بازشد ، دودسیگار وبوی عطر وادکلن فضای جاده را پرکرد.
سرنشینان که یک دختروپسر جوان بیست ودو سه ساله بودند گفتند:
- آقا مثل اینکه خیلی توپی!!!. داری جاده رو پیاده می ری؟ ازقیافه ات معلومه که بچه باحالی هم هستی!!! پس بپربالا که شانس آوردی چون ما داریم می ریم شمشک پارتی کنیم وتا صبح «بترکونیم»!!!.
او هم که دیگه چیزی برای باختن نداشت،به امید یک لقمه غذا یا آب سوارشد وبا آنها همسفر گشت.
جوانک هم گازماشین را تا ته گرفت وبه سرعت برق بسوی شمشک روانه شد وظرف ده دقیقه آقای شیطان را که از شدت ترس مثل عنکبوت به درودیوار ماشین چسبیده بود به شمشک رساند و به اتفاق هم وارد پارتی شدند.
همه جا تاریک بود.موزیک بیداد می کرد.دخترها وپسرها از درودیوار بالا می رفتند ومی رقصیدند.یکی می خندید و دیگری گریه می کرد.دختری با سیگار روشن، مدتها به دیوار خیره شده بود ومثل مجسمه آزادی بدون هیچ حرکتی ایستاده بود.ازیک طرف صدای شیهه واز طرف دیگر صدای نعره می آمد.
او همین طور مات ومبهوت جمعیت را نگاه می کرد وبا خود گفت: اینا دیگه کی هستند؟ دست من یکی رو که ازپشت بستند!!
خلاصه به اصرار دوستان جدیدش،دو سه تا لیوان «عرق سگی»خورد تا به قول معروف«موتورش روشن بشه» و شبش روآغاز کنه.
بعد از نیم ساعت ،اوکه تحمل مشروب های دست ساز ایرانی را نداشت، حسابی مست کرده بود ودروسط جمعیت می زد ومی رقصید وجفتک می انداخت.بعد هم به پیشنهاد برو بچه های اونجا، دود وقرص وگرد را هم امتحان کرد وبه همراه بقیه رفت به فضا!!!و تا بعد از ظهر فردا، خوشحال و خندان و پرانرژی،زدند و رقصیدند و گفتند وخندیدند.

▴▴▴
روز پایان مرخصی:
او تمام درآمد چندین و چند هزارساله اش را خرج کرایه تاکسی و آژانس، خرید مشروب ومواد و دوست دخترهای جور واجورش کرده بود. ضمناً الکلی و بنگی و گردی هم شده بود. مشکوک به سوزاک و سفلیس نیز بود و از سوزش فراوان رنج می برد.کیف پول و ساعت و مدارکش رو هم دزدیده بودند. ده دوازده دفعه ای هم کتک کاری کرده بود و دماغ و سرش شکسته بود.در تمام پاسگاههای بسیج و سپاه دارای سابقه و تعهد نامه در مورد شرارت، مستی، حمل مواد مخدر،شرکت در مجالس«لهو ولعب»، روابط نامشروع، زنا و لواط بود !!! چندین دفعه به شلاق محکوم شده بود واز درد عاشقی هم که نگو و نپرس که دلش بدجور پیش دخترهای ایرونی گیر افتاده بود.
مست و خمار، سیگار به لب، درحالی که تلو تلو خوران با خود آهنگی زمزمه می کرد به میدان آزادی رسید و قبل از اینکه دوباره دستگیر شود، از نظرها ناپدید شد.
درفضا صدای آهنگی به گوش می رسید:
- بابا، تو دیگه کی هستی،
دست شیطونو بستی ...


4 / 5 (3 Votes)
صفحه نخست > فارسی > طنز

Submit Comment On Article Latest English Articles On Payam-e-Ashena
Your Name:
Your email: (will not be published)
Subject:
Comment Text: 500 characters Maximum


From Victoria's Kitchen
By : Victoria Shadi Shokri - shadishokri@hotmail.com
September 13th, 2008: I enjoy fajitas and am sure you will enjoy them too. This time we are going to have seafood fajitas in tortilla bread with a ...
In Search of the Love You Want - For Singles Looking for a Lifelong Love Partner
By : Farzaneh S. Khazrai, Ph.D, MFT www.drkhazrai.com
September 13th, 2008: In the last issue I talked about single situations when individuals who have been  in a relationship for a while, but have ...
Anxiety and Mindful Meditation
By : Negar Shekarabi, Psy.D
September 12th, 2008: Looking for a natural cure for your anxiety? Mindful meditation might be all you need to attain inner peaceAnxiety is an ...
Is Google Making Us Stupid? Our Dependence on the World's Most Popular Search Engine and How it's Hurting Us
By : Babak Nabili, Senior Technology Editor - technology@nabili.com
September 12th, 2008: I recently heard a radio program about this article, which I found intriguing. The gist of the topic is not about Google, but ...
No way back
By : Pedram Moallemian
July 16th, 2007: Ebrahim Nabavi is confident about the reform movementThis article was first published in Payvand.com.To listen to the audio, ...
Posted Comments On Article

آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست



نظرسنجی
لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط
بی ارزش

عکس و ویدیو
  

  

Copyright ©2000 - 2008 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com