|
|
شیطان در تهران! |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جناب ابلیس ، معروف به
شیطان رجیم ،پس ازگذشت چند صد هزار سال واندی که در حرفه «گول زنی»و گمراه
نمودن خلق الله و ترویج فساد و بی بند وباری مشغول بوده، و الحق که
درسالهای اخیر،بسیار هم موفق عمل کرده است، هوس مرخصی و استراحت به سرش می
زند . با خود می گوید :الان که نصف بیشتر مردم دنیا گول خورده و گمراه
هستند!!! و من کارم سبکتر شده،پس بهتره چند روزی مرخصی بگیرم و درمیان
آنها ومثل خود آنها زندگی و استراحت کنم. بنابراین او تصمیم می گیرد خود را به شکل یک انسان عادی دربیاورد ودریک جای دنیا، مانند یک توریست به سیروسیاحت بپردازد. سپس
روبروی کره زمین می ایستد و چشمانش را می بندد وانگشتش را روی یکی از
کشورها می گذارد و چشمانش را باز می کند. بله ، انگشت او، کشور ایران را
نشانه گرفته بود! پس از قبول تقاضای مرخصی و انجام تدارکات سفر، او زیر
لب وردی خواند و بلافاصله به شکل یک مرد جوان درآمد.سپس به یک بوتیک شیک و
باکلاس در بهترین محله جهنم رفت(!!!) تا چند دست لباس آدمیزاد تهیه و به
سمت تهران حرکت کند.
▴▴▴
روز بعد، ساعت هشت صبح. مکان : میدان آزادی تهران. صدای
بوق و همهمه مردم به همراه دود بنزین و گازوئیل در فضا پخش بود. موتوری ها
در پیاده رو، پیاده ها در خیابان و تاکسی ها و اتوبوس ها هم در وسط
چهارراه از سر وکول هم بالا می رفتند.دورتا دور میدان مملو از کارگرهای
آماده به کار درانواع و اقسام نژادها اعم از افغانی، ایرانی، پاکستانی،
بنگلادشی و... بود.بعضی روی چمن ها چُرت می زدند. دونفر مشغول کشتی و
زورآزمایی بودند و هفت هشت نفردیگرهم آنها را تشویق می کردند. از یک طرف کسی داد می زد: امام حسین دونفر! اون یکی می گفت: رسالت نبود؟!...و خلاصه غوغا یی بود مثل هرروز تهرون. شیطان
دریک چشم بهم زدن وبه سرعتی که هیچکس متوجه نشد، در میان بوته های کنار
خیابان،با لباسهای نو وسروصورت اصلاح کرده ظاهر شد.دستی به سر ولباس خود
کشیدوبا خوشحالی وذوق فراوان به راه افتاد، اما بلافاصله توسط برادران
ستاد مبارزه با مفاسد اجتماعی دستگیر وبااردنگی به مینی بوس نیروی انتظامی
منتقل شد. آخه شما بگویید،کسی که درهفته بسیج (!)، با موهای سیخ سیخ
شده و شلوار تنگ سفید وکت چرم قرمز وعینک آفتابی مدل« الویس پریسلی» در
وسط میدان آزادی راه برود، آیا نبایدگیرکمیته و بسیج و پلیس بیفتد؟!! ولی
خوب این بنده خداهم که از قوانین جمهوری اسلامی و هفته بسیج و سپاه
خبرنداشت،ضمناً لباسهاش رو هم از جهنم خریده بود که درهر صورت هم اونجا
نمی توانست لباس بسیجی پسند پیدا کند.!!! خلاصه بعداز چند ساعت علّافی
در پاسگاه و دادن تعهد نامه مبنی بر رعایت موازین وشئونات اسلامی، بالاخره
آزاد شدوبا اعصابی خورد و داغون از درب پاسگاه بیرون آمد، اما تا وارد
پیاده رو شد با یک موتورسوارکه تک چرخ زنان به سوی او می آمد مواجه
گردید.موتورسوار که به زحمت درچند سانتی متری او ترمز کرده بود، با
عصبانیت گفت: - - اوهوی بچه سوسول، چشماتو واکن!!! مگه کوری؟ نمی بینی عجله دارم ؟بزنم دکور مکور صورتت رو بیارم پایین ؟ اوهم که حسابی هول کرده بود،با لکنت زبان گفت : -
تومواظب باش، مگه پیاده روجای موتور سواریه؟ اما هنوز حرفش تمام نشده بود
که طرف عین یوزپلنگ پرید روی سرش ودرعرض سه ثانیه، شصت و پنج عدد مشت و چک
و لگد جانانه نثار او کرد و بارکیک ترین الفاظ، با تمامی افراد مؤنث موجود
در فامیل او وصلت نمود!!! که خوشبختانه با وساطت عابرین و ملت همیشه
درصحنه، قضیه فیصله یافت و دعوا خاتمه پیدا کرد. طرفهای ظهر بود، صدای
اذان ظهر که از همه جای پایتخت شنیده می شد ، بدجور اذیتش می کرد.خسته و
گرسنه و بی رمق در کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود.دگمه های پیراهنش
افتاده بود و جای مشت هایی که خورده بود درد می کرد. روی گردنش جای دندان
بود، سینه اش مانند«بروس لی»خراشیده شده بود وروی صورتش نقش یک کف دست
افتاده بود. با خود گفت: - بابا، یارو عجب دیوانه ای بود!چقدر عصبی
بود!!واه، واه، واه چقدر بی ادب و بد دهن بود، یادم باشه وقتی برگشتم
سرکار، کمتر مردم رو به عصبانیت و دعوا تشویق کنم!!! درافکارخود غوطه
وربود که با صدای یک بوق شیپوری بسیاربلند ازجای خود به هوا پرتاب شد. یک
پیکان درب وداغون با دو سرنشین قلچماق جلوی او ایستاد و راننده با سبیل
های از بنا گوش دررفته از او پرسید: - کجا می ری خوش تیپ خان؟! او گفت: - آقا من غریبم و مسافر، لطفاً منو توی مسیر، دم یک چلوکبابی پیاده کن که دارم ازگشنگی می میرم . راننده و سرنشین نگاهی به هم کردند وبه او گفتند : - بپربالا. رفتند ورفتند تا یواش یواش از تهران خارج شدند.او که شک کرده بود، از راننده پرسید: - آقا کجا داری میری ؟ چلوکبابی چی شد؟ اینجا کجاست؟ درهمان موقع تیزی نوک کاردی را درپهلوی خود احساس کرد. راننده و همدستانش گفتند: -
اگه دوست داری گشنه نمیری ،هرچی پول مول و طلا ملا داری، رد کن بیاد و
بعدش هم بپر پایین و بزن به چاک ، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!!! ▴▴▴
غروب همان روز : مکان جاده لشکرک تهران. خسته
وگرسنه وتشنه وتنها و بی پناه در کنار جاده ایستاده بود و به منظره غروب
تهران خیره شده وبه بدبختیهایش فکرمی کرد. هیچ خانه یا حتی چراغی را در
دور واطرافش نمی دید وتنها صدایی که از دور دست ها می شنید اذان مغرب به
افق تهران بود که خودش مایه تشویش و عذاب او می شد. پیش خود گفت: -
ای بابا، عجب جایی اومدیم ها .اینجا دیگه کجاست؟ ما رو بگو که خواستیم
خیرسرمون استراحت بکنیم و خوش بگذرونیم.بازم خوبه که شانس آوردم و تا حالا
زنده موندم. راستی چه خوب شد خودم رو شبیه مردها کردم چون اگرقرار بود
شبیه زنها باشم تا الان حتما"دوسه دفعه عروس هم شده بودم!!!.کاشکی رفته
بودم عراق، اقلاً اونجا "عزرائیل رو می دیدم و اینقدر تنهایی نمی کشیدم . صدای
دامب ودومب عجیبی از دورنظرش را جلب کرد که هرلحظه به او نزدیکتر می شد.پس
از چند لحظه خود رادرمقابل یک اتومبیل اسپرت با دهها عدد بلندگو و آمپلی
فایرو «اکولایزر» دید که همانند کنسرتی متحرک، با سرعت در حرکت بود و مثل
مار درپیچ های جاده می خزید وبسویش می آمد .ازشدت صدای موزیک کف جاده می
لرزید.اتومبیل، جلوی پای او ترمز کرد و پنجره سمت راست ماشین بازشد ،
دودسیگار وبوی عطر وادکلن فضای جاده را پرکرد. سرنشینان که یک دختروپسر جوان بیست ودو سه ساله بودند گفتند: -
آقا مثل اینکه خیلی توپی!!!. داری جاده رو پیاده می ری؟ ازقیافه ات معلومه
که بچه باحالی هم هستی!!! پس بپربالا که شانس آوردی چون ما داریم می ریم
شمشک پارتی کنیم وتا صبح «بترکونیم»!!!. او هم که دیگه چیزی برای باختن نداشت،به امید یک لقمه غذا یا آب سوارشد وبا آنها همسفر گشت. جوانک
هم گازماشین را تا ته گرفت وبه سرعت برق بسوی شمشک روانه شد وظرف ده دقیقه
آقای شیطان را که از شدت ترس مثل عنکبوت به درودیوار ماشین چسبیده بود به
شمشک رساند و به اتفاق هم وارد پارتی شدند. همه جا تاریک بود.موزیک
بیداد می کرد.دخترها وپسرها از درودیوار بالا می رفتند ومی رقصیدند.یکی می
خندید و دیگری گریه می کرد.دختری با سیگار روشن، مدتها به دیوار خیره شده
بود ومثل مجسمه آزادی بدون هیچ حرکتی ایستاده بود.ازیک طرف صدای شیهه واز
طرف دیگر صدای نعره می آمد. او همین طور مات ومبهوت جمعیت را نگاه می کرد وبا خود گفت: اینا دیگه کی هستند؟ دست من یکی رو که ازپشت بستند!! خلاصه به اصرار دوستان جدیدش،دو سه تا لیوان «عرق سگی»خورد تا به قول معروف«موتورش روشن بشه» و شبش روآغاز کنه. بعد
از نیم ساعت ،اوکه تحمل مشروب های دست ساز ایرانی را نداشت، حسابی مست
کرده بود ودروسط جمعیت می زد ومی رقصید وجفتک می انداخت.بعد هم به پیشنهاد
برو بچه های اونجا، دود وقرص وگرد را هم امتحان کرد وبه همراه بقیه رفت به
فضا!!!و تا بعد از ظهر فردا، خوشحال و خندان و پرانرژی،زدند و رقصیدند و
گفتند وخندیدند.
▴▴▴ روز پایان مرخصی: او تمام درآمد چندین و
چند هزارساله اش را خرج کرایه تاکسی و آژانس، خرید مشروب ومواد و دوست
دخترهای جور واجورش کرده بود. ضمناً الکلی و بنگی و گردی هم شده بود.
مشکوک به سوزاک و سفلیس نیز بود و از سوزش فراوان رنج می برد.کیف پول و
ساعت و مدارکش رو هم دزدیده بودند. ده دوازده دفعه ای هم کتک کاری کرده
بود و دماغ و سرش شکسته بود.در تمام پاسگاههای بسیج و سپاه دارای سابقه و
تعهد نامه در مورد شرارت، مستی، حمل مواد مخدر،شرکت در مجالس«لهو ولعب»،
روابط نامشروع، زنا و لواط بود !!! چندین دفعه به شلاق محکوم شده بود واز
درد عاشقی هم که نگو و نپرس که دلش بدجور پیش دخترهای ایرونی گیر افتاده
بود. مست و خمار، سیگار به لب، درحالی که تلو تلو خوران با خود آهنگی
زمزمه می کرد به میدان آزادی رسید و قبل از اینکه دوباره دستگیر شود، از
نظرها ناپدید شد. درفضا صدای آهنگی به گوش می رسید: - بابا، تو دیگه کی هستی، دست شیطونو بستی ...
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
طنز |
|
|
-
سلامت کامل عقل
از : ابراهیم نبوی : January 17th, 2008
-
راز طنز مردانه
از : اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط : January 17th, 2008
-
کوچولوهای افسانه ای
از : ابراهیم نبوی : December 10th, 2007
-
مگس بی باک
از : مازیار توفیق : December 10th, 2007
-
کار یا حال؟
از : مازیار توفیق : October 8th, 2007
-
دانشگاه کلمبیا رودرروی احمدی نژاد
از : ابراهیم نبوی : October 8th, 2007
-
دنیای ترسناک ما
از : مازیار توفیق : October 4th, 2007
-
ایرانیم و فاتح و سگمارس!
از : هادی خرسندی : July 16th, 2007
-
تایتانیک
از : مازیار توفیق : May 30th, 2007
-
اشرف مخلوقات کیه؟ به قلم یکی از اشراف خلقت
از : مازیار توفیق : May 15th, 2007
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|