|
|
آیا می دانید بعد از اعدام چه بر سر صدام آمد؟ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
همانطور
که می دانید صدام حسین که پس ازسالها حکومت ظالمانه بر کشورعراق و سیاست
های داخلی وخارجی نادرست و جنگ جویانه اش باعث ناراحتی مردم خود، منطقه و
دنیا شده بود، بالاخره در سحرگاه بیست ونهم دسامبر سال گذشته به اشد
مجازات محکوم و درحالیکه پالتوی سیاه رنگی به تن داشت به پای چوبه دار رفت
و به سزای اعمال خود رسید. اما آیا می دانید بعد از اعدام و کفن و دفن چه
بر سر او آمد ؟
▪▪▴▪▪
دستی قوی و زمخت، شانه هایش را تکان
داد. او مثل همیشه غرغر کنان و عصبانی تکانی خورد، نمی دانست کجاست و چه
اتفاقی افتاده.چیزی که خیلی عذابش می داد، گردنش بود که خیلی درد می کرد.
گردنش را در دست گرفته بود وماساژ می داد که دوباره احساس کرد کسی شانه
هایش را محکمتر از دفعه قبل تکان می دهد. با عصبانیت و اخم، لای چشمانش را
باز کرد تا ببیند این شخص جسور کیست که جرات کرده اینطور گستاخانه شانه
های او را تکان دهد. امابرخلاف انتظارش، او با موجودی سیاه و پشمالو،با
چشمانی قرمز و دوشاخ سفید ، مواجه شد که با لبخندی وحشتناک به او خیره شده
بود!!! ازشدت ترس فریادی زد و گفت: تو دیگه کی هستی ؟شیعه ای یا سنی؟
عراقی هستی یا آمریکایی ؟... من کجام ؟... اینجا کجاست ؟ دادگاه کجا رفت؟
اعدام چی شد؟!!! ودر جواب شنید : شلوغ پلوغ نکن و آرامش مرده ها را به
هم نزن !!! اینجا برزخه، من هم عزرائیل هستم، اومدم دنبالت باهم بریم اون
دنیا،ضمناً بهت پیشنهاد می کنم این پالتوی پشمی رو هم دربیاری، چون
اونجایی که داریم می ریم حسابی گرمه!!! صدام با ترس و لکنت زبان گفت:
ت...ت..تو عزرائیل هستی ؟ یعنی من مرده ام؟ ریاست جمهوری تموم شد؟
ت..ت...تو... چ...چرا اینقدر زشت و ترسناکی؟ چرا اینقدر بداخلاقی؟ عزرائیل
در جواب گفت: تعجب کردید قربان؟ انتظار داشتید مرلین مونرو میامد دنبال
جنابعالی؟!! خودت خیلی خوشگلی یا خیلی خوش اخلاق بودی؟. بیچاره، خبر نداری
که مردم عراق ازتو بیشتر ازمن می ترسیدند!!! چون می دونستند که من اقلاً
یکی یکی می رم سراغشون ،ولی تو یکهو می زدی دویست، سیصد نفر رو باهم می
کشتی! یاالله پاشو بریم وقت من رو تلف نکن که خیلی کار دارم. عزرائیل
این را گفت و دست صدام را گرفت و شروع کرد به پرواز. صدام همینطور به کره
زمین که هرلحظه کوچکتر و کوچکتر می شد خیره شده بود ، با خود گفت :ای بر
پدرت لعنت جورج بوش لعنتی!!! امیدوارم هرچی زودتر بمیری و بیایی اینجا تا
خودم با دستهای خودم تیکه تیکه ات کنم. ازآسمان اول و دوم وسوم گذشتند
و در آسمان چهارم توقف کردند.عزرائیل او را تحویل یک مامور دیگر داد تا با
بقیه مرده های دنیا بسوی آسمان هفتم بروند.در آنجا هر ملتی برای خودش
ایستگاهی داشت والبته شلوغ ترین آنها ایستگاه عراق بود.صدام هم رفت ته صف
ایستاد، اما بلافاصله توسط مردم شناخته شد و در عرض چند ثانیه هزاران نفر
به دورش جمع شدند و با فحش و کتک از او پذیرایی کردند. به هرکلکی بود
از لای دست وپای مردم بیرون آمد و به صف بغلی رفت، اما دریغ از آنکه صف
بغل مربوط به ایرانیها بود! وتا وارد آن صف شد یکی از مردم داد زد: بچه ها
ببینید کی اینجاست!! «صدام یزید کافر!!!». بنابراین یک کتک مفصل هم از
ایرانیها خورد و به صف بعدی فرار کرد.از بخت بدش ،اون صف هم صف کویتی ها
بود. پس باز هم چیزی جز کتک و فحش نصیبش نشد. خلاصه با بدبختی فراوان خودش رو به آسمان هفتم، نبش پل صراط رساند . نگبهان
آنجا مدارکش را دید و با سوابقش تطبیق داد و گفت: آسانسور سمت راست ،طبقه
منهای هفت. او سوارآسانسور شد و دکمه مربوطه را فشار داد. دربین این هفت
طبقه تمامی زندگی ودوران حکونت اش به صورت یک «ویدیو کلیپ»نمایش داده شد
وآسانسور در طبقه منهای هفت ایستاد و در آن بازشد.
▪▪▴▪▪
آسمان قرمز بود وخاک زرد رنگ، و هوا به شدت گرم بود.بر روی در ودیوار پر بود از تبلیغ «هات سس»، «هات داگ» و «هات میل»!!!!!!. اوبا
تعجب این طرف و اون طرف را نگاه می کرد، ازهمه جا حرارت می بارید، در جوی
های آب ،فقط آب جوش بود و بخار آب ، از نوک درختان دود بلند می شد و تمامی
کوههای اطراف در حال فوران آتش ومواد مذاب بودند و هر دودقیقه یکبار هم یک
زلزله هشت ریشتری می آمد و همه چیز رو بهم می ریخت و می لرزاند. پسرانش
(عدی و قصی) به همراه عده ای از هوادارانش واعضای حزب بعث که درجریان بمب
گذاریهای اخیرعراق کشته شده بودند با دسته های گل «کاکتوس»به استقبالش
آمده بودند و برایش هورا می کشیدند.جالب اینجا بود که ازسر و کله همه آنها
نیز دود بلند می شد. پس از سلام و علیک و احوالپرسی، اوغرغرکنان پرسید
اینجا کجاست دیگه؟ چرا اینقدر گرمه؟ چرا از کله تون دود بلند میشه؟ خجالت
نمی کشید که با «کاکتوس» اومدید استقبال ریاست جمهور عراق؟ حقش بود همتون
رو اعدام می کردم ،پدر سوخته های بی ادب!!...یاالله یک لیوان آب، یک لقمه
نون بدین به من که از گشنگی دارم می میرم!!! پسرانش در جواب گفتند :
پدرجان زیاد ناراحت نشو، مثل اینکه هنوز متوجه موضوع نشدی.اینجا طبقه
منهای هفت جهنمه که مخصوص سیاستمداران ساخته شده،هنوز هم افتتاح کامل نشده
و «فیتیله اش پائینه»و قراره که روزقیامت رسماً شروع به کارکنه.بنابراین
هنوزاون قدرهاهم گرم نیست، تنها گلی هم که اینجا پیدا میشه کاکتوسه!!. ،
درمورد خوردن و آشامیدن هم باید عرض کنم که ساده ترین وسالمترین غذاهایی
که دراینجا پیدا خواهی کردغذاهای هندی ومکزیکی است وتنها نوشیدنی های
موجود نیزآب جوش وهات سس وزهرماره!!! ازمیوه وسبزی هم خبری نیست به
جزپیازوفلفل!! وخلاصه که باید به این وضعیت عادت کنی، عراق مراق و ریاست و
سیاست و سلطنت و این حرفها رو هم بریز دور، چون اینجا همه باهم برابر و
همدرد هستیم، و از چنگیز خان مغول گرفته تا آفتابه دزد سر محله باید با هم
دریکجا زندگی کنیم و بسوزیم و بسازیم تا ببینیم بالاخره شاید در روز قیامت
فرجی حاصل شد، قانونی عوض شد، یا چه می دونم عفو یا تخفیفی شامل حال ما شد
و ازاین وضعیت نجات پیدا کردیم. ▪▪▴▪▪ خبرآمدن صدام به جهنم ، یواش
یواش درهمه جا پخش شده بود و کلی از شخصیتهای سیاسی و تاریخی دنیا به
دیدارش آمده بودند ویا به افتخارش میهمانی گرفته بودند. در یکی از همین
مهمانی ها صدام،هیتلر را دید.هیتلر با عصبانیت فراوان به او گفت: خاک برسر
هرچی آدم بی عرضه !!این همه سال حکومت کردی، این همه پول وقدرت داشتی،ولی
دوتا دونه بمب اتم نداشتی که بزنی وسط خاورمیانه و تکلیف همه رو روشن
کنی؟!! بدبخت چرا گذاشتی زنده دستگیرت کنند واینقدر مسخره ات کنند؟؟
لابد فکر کردی یک محاکمه کوچولوت می کنند وبعدش هم می فرستندت پیش حاج
خانم و بچه ها!!یا شاید فکرکرده بودی ارتش آزادی بخش حزب بعث میاد ونجاتت
میده؟!! آبروی هرچی دیکتاتوره بردی!آخه به توهم می گن جنایتکار؟!!وقتی اسم
تو و امثال تو رو در کنارمن میارن ازخجالت آب میشم و دلم می خواد همون
موقع با اردنگی بندازمت توی کوره!!! آخ که اگه من توی این دوره و زمونه
شماها زندگی می کردم ،یک بلایی به سر مردم دنیا می آوردم که هیچکس زنده به
روز قیامت نرسه.الان که دیگه بمب اتم توی دکون هر بقالی پیدا میشه. یکدونه
هم تو می خریدی که این طور به بیچارگی نمی رسیدی!!!. اسکندر مقدونی که
از دور آن دو را زیر نظر داشت به طرفداری ازهیتلر جلو آمد و گفت: ولش کن
بابا آدولف جون ،خون خودت رو کثیف نکن ،این بابا اگه عرضه داشت ازپس
ایرانی ها بر می آمد . من در اون زمان، با اسب وگاری و تیرکمون ازاون
وردنیا تا«شیراز» پیش اومدم وهمه جا رو به آتش کشیدم و با خاک یکسان کردم.
این بابا با این همه توپ وتانک وهواپیما نتونست ازلب مرز،تا«خرمشهر» بیشتر
جلوبره و هشت سال زور زد وآخر سر هم برگشت سرجای اولش! بعد هم خیر سرش
،هوس کشورگشایی به سرش زد و حمله کرد به کویت.ولی اونجا هم دسته گل به آب
داد وآبروریزی کرد. فقط زورش به تنها کسی که می رسید مردم بدبخت خودش بود
که هی روی سرشون بمب شیمیایی می انداخت ودسته دسته اعدامشون می کرد.! آخ
که اگه من در زمان حیاتم، چهار تا از اون بمبها رو داشتم، کاری می کردم که
همه دنیا بشه«مقدونیه»!!!
▪▪▴▪▪
طبق آخرین اخباری که
بوسیله«هات میل»از جهنم مخابره شده،درحال حاضرصدام و پسرانش به همراه
برادرو پسرعموی عزیزش دورهم جمع هستند و درحال تشکیل یک حزب سیاسی جدید به
نام «الحرارت»در جهنم هستند،که بوسیله آن بتوانند با دشمنان خود یعنی
ایرانی ها، اسرائیلی ها،آمریکایی ها، اروپایی ها و بقیه زنده ها و مرده ها
بجنگند!
واما از شوخی گذشته : «امیدوارم که روزی شاهد حضور همه
حاکمان و سیاستمدارانی که به خاطر قدرت، شهرت، ثروت، منفعت، عقیده و یا
سلیقه خود و اطرافیانشان دنیا را به جهنم تبدیل کرده اند،در قعر جهنم
حقیقی باشیم.»
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
طنز |
|
|
-
سلامت کامل عقل
از : ابراهیم نبوی : January 17th, 2008
-
راز طنز مردانه
از : اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط : January 17th, 2008
-
کوچولوهای افسانه ای
از : ابراهیم نبوی : December 10th, 2007
-
مگس بی باک
از : مازیار توفیق : December 10th, 2007
-
کار یا حال؟
از : مازیار توفیق : October 8th, 2007
-
دانشگاه کلمبیا رودرروی احمدی نژاد
از : ابراهیم نبوی : October 8th, 2007
-
دنیای ترسناک ما
از : مازیار توفیق : October 4th, 2007
-
ایرانیم و فاتح و سگمارس!
از : هادی خرسندی : July 16th, 2007
-
تایتانیک
از : مازیار توفیق : May 30th, 2007
-
اشرف مخلوقات کیه؟ به قلم یکی از اشراف خلقت
از : مازیار توفیق : May 15th, 2007
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|