گزارشی شتاب زده و خودمونی از سیزده بدر ایرانیان جنوب کالیفرنیا!
یکی
از بزرگترین تفاوت سیزده بدر با دیگر گردهم آیی های ایرانی-حداقل در
بزرگترین مرکز تجمع ایرانیان در جنوب کالیفرنیا-شاید این باشد که تنها در
چنین اکازیون استثنایی و نادری است که تقریباً چندین نسل متفاوت ایرانی در
آمریکا-هر کدام از دید و ذهن و سن خود-در کنار هم ساعاتی را سپری و همدیگر
را بنوعی تحمل میکنند! و بهمین دلیل در مراسم سیزده بدر ایرانیان جنوب
کالیفرنیا-با حضور بیش از دهها هزار نفر- براستی قیامت و صحرای محشری از
نسلهای مختلف برپا بود!
معمولاً هر نسلی-بسته به سن و سال و حال و
هوای فکری وذهنی خود-به میهمانیها و گردهم آیی های مخصوص نسل و هم سن و
سالهای خود می رود. مثلادر کنسرت منصور با آهنگ «دیوونه شو، دیوونه!» کلاً
کسی بالای 25-30 سال جرئت شرکت ندارد و متقابلادر کنسرتهای ناظری و شجریان
نیز کمتر جوانی آفتابی می شود، مگر اینکه پدر و مادرش او را به دلیلی به
شرکت در کنسرت موسیقی سنتی تنبیه کرده باشند! به همه این دلایل شاید تنها
در سیزده بدر است که سنت کبوتر با کبوتر باز با باز و رعایت سن و سال،
حداقل برای چند ساعت شکسته می شود و از نوه و نتیجه گرفته، تا پدر و مادر
و بابا و مادر بزرگها همه ساعاتی را در هم میلولند! و در این میان، عکس
العمل های مختلف زبانی و عملی نسلها در قبال یکدیگر از جمله صحنه های جالب
و نادری است که تنها در سیزده بدر اتفاق می افتد!
طبق معمول، صحنه
گردان اصلی سیزده بدر، از آن نسل بیقرار جوانان بود که با لباسهای رنگارنگ
و عجیب و غریب خود تقریبا سیزده بدر را به سالن نمایش مُدلباس تبدیل کرده
بودند و نسلهای دیگر را در دو طرف محل عبور و مرور به تماشاگرانی بدون
بلیط محکوم کرده بودند! این جوانان که اغلب در آمریکا به دنیا تشریف آورده
اند، هنوز کم و بیش ژن خالی بندی و زرنگ بازی ایرانی را در بدنهای ورزیدۀ
خود-بضرب ورزش یا داروهای باد کنندۀ عضلات-با افتخار حمل میکنند!
از
جمله عوارض حضور ژن ایرانی در بدنهای نیمه ایرانی-نیمه آمریکایی این
جوانان، خالی بندی از نوع 100% ایرانی آن است که آنرا در دعواهای مرسوم در
میان نسلهای جوان می توان دید! منتهی نوع دعوای جوانان ایرانی-با توجه به
ژن ایرانی آنها-به جای زدوخورد و بزن و بزن، تا دلتان بخواهد مملو است از
فحشهای آبدار خواهر و مادر فارسی! و معلوم می شود اگر اینان در آموزش زبان
مادری در مکالمات روزمره سرسختی و کند ذهنی نشان می دهند، در عوض در حفظ و
تلفظ فحشهای خواهر و مادر و ناموسی مشکلی نداشته و اصلا هم ته لهجۀ
آمریکایی در دادن فحشهای ایرانی و چاله میدانی ندارند!
دعواهای جوانان
ایرانی نیز بر خلاف دیگر اقلیتها، ایرانی ایرانی میباشد که گویی با قرار و
مدار قبلی، قرار است که بمحض شروع دعوا، چند نفر میانجی آنها را سوا کنند
و طرفین دعوا داد و فریاد کنند و عربده بکشند که: ترا بخدا ولم کنید تا
تیکه و پاره اش کنم! ترا بخدا ولم بدهید! بابا!
از دیگر عوارض حضور ژن
ایرانی در نسل جوان ایرانی در آمریکا-البته از نوع جوانان حاضر در صحنۀ
سیزده بدر-این است که این دسته گلهای روئیده در غربت دوست، ضمن بخور و
بخواب در خانواده، آنجا که باید مانند «تینجر»های سختکوش آمریکایی کار
کنند، قدمی از ایرانی بودن خود کوتاه نمی آیند و آنجا که میخواهند از
آزادی غربی لذّت ببرند از آمریکایی هم آمریکایی ترند!
در سیزده بدر
امسال، چنین جوانانی میدان دار و در مرکز توجه بودند و نسلهای قبل و بعد
از خود را به حاشیه رانده و روی سکو و نیمکت ها نشانده بودند! برای بیشتر
اینان سیزده بدر ایرانی نوعی دست گرمی و آمادگی برای پارتی های آمریکایی
بعد از غروب سیزده بود، تا نحسی سیزده را در زیر نورهای گردون سبز و قرمز
و سفید-پرچم ایران-دانسینگهای «شارک» و «پیاز قرمز» و. . . بدر کنند!
ایرانی دوستی این بچه شیطان های متولد در خاک شیطان بزرگ، از راه دور و
ماهواره ای است. تی شرت «ای لاو ایران» می پوشند، صورت خود را برنگ پرچم
ایران نقاشی میکنند، ولی خواب زندگی در میهن نادیده و اسیر در چنگال
آخوندها میتواند برایشان «نایت مر» و کابوسی بشود که برای رهایی از آن
باید به دکتر هولاکویی مراجعه کنند! تمایلات و هوا و هوسهای مذهبی اینان
نیز گاها عجیب و غریب و خنده دار می باشد، مانند خالکوبی یا «علی مدد» روی
بازو! بگذریم!
در سیزده بدر نسل آفتاب لب بام، فقط بعنوان تزئین و
دکوراسیون-آنهم به کمک صندلی های چرخدار-در صحنه حضور داشتند و دست
روزگار-ناجوانمردانه-حتی نای اعتراض و غرولند را هم از این عزیزان سالمند
دریغ کرده و آنان را به تماشاچیانی سرد و خاموشی تبدیل کرده بود که
احتمالا در دل دعا میکردند که خدا! نوه و نتیجه های گمراه آنان را به راه
راست هدایت کند! در چهرۀ یکایکشان-به صورت علامت سئوال-میخواندی که از
بیوفایی دنیا مینالند:
زکجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود به کجا میروم، آخر ننمایی وطنم!
بچه
های خردسال و نوجوان نیز بگونه ای تماشاچی رژه و هنرنمایی معبود و الگوهای
فردای خود بودند و با چشمانی پر از تعجب و حسرت در دل خدا خدا میکردند تا
هر چه زودتر بزرگ شده و مانند جوانان بیقرار در مرکز توجه سیزده بدری قرار
بگیرند!
در صحرای محشر سیزده بدر و دهن کجی نسلها بیکدیگر، نسل میان
سال و سنگ آسیاب و از آنجا رانده و از اینجا مانده ،از همه تماشایی تر
بود! که مرکز تجمع تمامی فشارهای روحی-روانی است که ایرانیان در غربت برای
«آداپته» شدن نهایی-که احتمالا یکی دو نسل دیگر طول خواهد کشید-بر دوش
آنان سنگینی می کند! و در چهرۀ آنان میخواندی که در ورانداز کردن دسته
گلهایی که به آب داده بودند در دل میگویند: خدایاچه میخواستیم؟ چی شدند! و
اغلب در قدم زدن در اطراف پارک، نسل جوان سه چهار قدم جلوتر از آنها، نسل
قدیم-پدر و مادر و . . –را کشان کشان بدنبال خود به اسیری میبردند!
...و
خنده آور، سر وکله زدن با سگ توله های بچه هاشون که دیگر جای خود داشت.
نسلی که سگ و گربه را نجس می دانست، حال باید اجازه بدهد سگ و گربه ها از
سروکولشان بالا بروند، و الا از جانب نسلی که حیوانات را گاهی بیشتر از
آدم ها دوست دارند، بعنوان متجاوز به حقوق حیوانات مورد مواخذه قرار
میگیرد و این برای نسل سنگ آسیاب میان دو فرهنگ آمریکایی و ایرانی دردی
است مضاف و زائیدۀ غربت! که در مقایسه با اقیانوس غم و غصۀ میلیونها
ایرانی در داخل، کمتر کسی روی آن دارد که گِلهُ و شکایتی از غربت داشته
باشد!