|
|
کار یا حال؟ |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
بذارین از اول اولش براتون بگم. آره اون زمانیکه من بچه بودم، خیلی شیطون و بازیگوش بودم وبه همین خاطر اصلا" به دنبال درس و مشق و کیف و کتاب نبودم و طبیعتا" نمرات جالبی هم نداشتم، تا اینکه بالاخره کار به نامه نگاری معلمم با مامان و بابام کشید. وقتی که بابام موضوع رو فهمید،تصمیم گرفت با من یکمقدار صحبت کنه و من رو از خوب و بد زندگی آگاه کنه. بنابراین در یک روز تعطیل، دست من رو گرفت و به اتفاق هم به یک ساحل خلوت که در نزدیکی خونه ما بود رفتیم. در تمام طول راه او برای من از معایب درس نخوندن و مزایای درس خوندن تعریف کرد و مثالهای مختلف زد. او توضیح داد که چطور با تحصیل علم ،انسان می تونه مدارج ترقی رو در زندگی طی کنه و در آینده ، یک متخصص ویا یک «بیزنس من» موفق بشه و در نتیجه یک زندگی خوب و مرفه برای خود وخانواده اش فراهم کنه، و مایه مباهات فامیل، جامعه و حتی کشور خود بشه. او به من گفت:ببین پسرم! وقت، برای تفریح و حال کردن زیاده ، ولی برای درس خوندن و آدم شدن ، همین چند سال مدرسه و دانشگاه رو داری، اگه الان بجنبی و به درس و مشقت برسی، در آینده که بزرگ بشی می تونی یک آدم موفق و پولدار بشی و بقیه عمرت رو راحت و بی دردسر حال کنی و تفریح کنی! ولی اگه الان درس نخونی و تلاش نکنی،باید یک عمر با بدبختی و بیچارگی زندگی کنی تا بمیری! هنگامی که به ساحل رسیدیم، او نظرمن رو به یک مرد جوان جلب کرد که با موهایی ژولیده و شلوارجین پاره ویک تی شرت ساده ، روی ماسه ها نشسته بود و گیتار می زد و آبجو می خورد..مردمی هم که از اونجا رد می شدند پولی در کلاه او می انداختند و او هم با خوشحالی تشکر می کرد. پدرم گفت:این یارو رو می بینی؟ آخر وعاقبت درس نخوندن همینه که می بینی.یعنی یک آدم بی قید و بی کار و بیچاره مثل این! ببین این یارو نه کاری داره و نه خونه ای داره و نه زن و بچه ای! آخه اینم شد زندگی؟؟؟ راستش قیافه طرف وحرفهای بابام در اون روز خیلی روی من اثر گذاشتتد وتصمیم گرفتم که واقعاپسر زرنگ و درس خونی بشم و کاری کنم که پدر ومادرم به داشتن همچین پسری افتخارکنند و همیشه سربلند باشند. با خودم عهد کردم که اینقدر تلاش بکنم تا روزی بشه که دیگه احتیاجی به کار کردن و پول درآوردن نداشته باشم و اون موقع برای خودم بخورم و بخوابم و بچرخم. بنابراین درس خوندم ودرس خوندم و درس خوندم.در کلاسهای تقویتی شرکت کردم، معلم خصوصی گرفتم وبیشتر وقتم را توی کتابخونه های مختلف می گذروندم.خلاصه نه تنها اون سال، بلکه درتمام دوران تحصیلم، با بهترین نمرات قبول شدم. یک روز که در ساحل مشغول قدم زدن بودم، با همان مرد ولگرد روبرو شدم که مشغول گیتار زدن و آبجو خوردن بود. رفتم جلو تا باهاش دو کلمه حرف بزنم. یکی دو دلار توی کلاهش انداختم و ازش پرسیدم: چیکار می کنی عمو؟ گفت : می بینی که، دارم حال می کنم. گفتم : حال می کنی؟ گفت: آره دیگه. دم غروب توی ساحل نشسته ام و آبجو می خورم و گیتار می زنم، این به نظر تو حال کردن نیست؟ چی بهتر از این که بدون هیچ فکر و خیال و اضطراب و استرس اضافه، لب ساحل بیفتی و واسه خودت آواز بخونی؟ پیش خودم گفتم عجب آدم دیوانه ای! نه کار داره، نه زندگی، تازه میگه دارم حال می کنم! آخه این دیگه چه جور حال کردنه؟!! خلاصه اون روز فهمیدم که این یارو علاوه بر این که ولگرده، مثل اینکه یکجورایی خل وچل هم هست! بعد از اتمام دوران دبیرستان به کالج و سپس به دانشگاه رفتم و در تمام آن دوران نیزجزو بهترین دانشجویان بودم وهمیشه بهترین نمرات را می گرفتم. بعد ازپایان دانشگاه ، وارد بازار کار وبیزینس شدم و برای خودم یک شرکت کوچک تاسیس کردم.یواش یواش بواسطه تحصیلات و تجربیاتی که داشتم، کارم رونق گرفت و شرکتم بزرگتر وبزرگتر شد. به همین علت به فکر تاسیس شعبه های بیشتر وگرفتن نماینده و گسترش کارم افتادم. ابتدا با چند دفترنمایندگی در چند شهربزرگ همکاری خودم رو شروع کردم و بعد از چند سال فعالیت، در تمام کشور دفتر نمایندگی وشعبه داشتم. یک روز با بابام که یواش یواش وارد سنین پیری می شد، برای گردش به ساحل رفتیم .آن مرد ولگرد هم آنجا بود و بقول خودش مشغول حال کردن بود. دست بابام رو ماچ کردم و گفتم: یادته اون سال که منو آوردی اینجا و نصیحتم کردی واین مرد رو نشونم دادی؟ همین کار تو در اون روز باعث تشویق من به درس خوندن و کار کردن شد و حالا که حدود بیست سال از اون روز می گذره، دارم نتیجه نصیحت تو رو می بینم .حالا من یک«بیزینس من» موفق هستم،ولی او هنوز همان ولگردی هست که بود، و هنوز هم کارش آبجوخوردن و گیتار زدنه ! خلاصه کارمن هرروز بیشتر و بهتر و بزرگتر می شد، معاملات بین المللی، سمینارهای داخلی وخارجی و سفرهای کاری فراوان زندگی مرا تحت الشعاع قرارداده بود. یک پسر و یک دختر خوشگل و مامانی،حاصل ازدواج موفق من با همسرم بود. از نظر مالی، وضعیت بسیار خوبی داشتیم. خونه خوب، ماشینهای لوکس و گرونقیمت، قایق تفریحی و خلاصه همه چیز داشتم، چرا که علاوه بر پیشبرد کارها و مسائل کاری، می بایست به هزینه ها، اعتبارات، مسائل پرسنل و حقوقی شرکت نیز رسیدگی می کردم . جلسه پشت جلسه ، قرارداد پشت قرارداد، توسعه، وام وبهره بانکی، بدهی، مالیات،سود و زیان و محاسبات دخل وخرج، زندگی من شده بود. روزی دوازده، سیزده ساعت کار می کردم ولی بازهم احتیاج به وقت بیشتر داشتم.زن و بچه ام رو خیلی کم می دیدم، چون یا خیلی دیراز سر کار بر می گشتم، یا اصلا برنمی گشتم و از همون جا به مسافرت می رفتم. پدرم با خوشحالی و سربلندی از داشتن همچین پسری، دارفانی رو وداع گفت و عمرش رو داد به شما. و من متاسفانه به واسطه سفرهای کاری وملاقاتهایی که با افراد مهم در نقاط مختلف دنیا داشتم ، نتوانستم در مراسم خاکسپاری و ختم او شرکت کنم. وقتی از سفر برگشتم، یک سر به مزار او زدم تا با او برای همیشه خداحافظی کنم. هنگام بازگشت، تصمیم گرفتم برم ساحل و یکمقداردر غروب آفتاب آرامش بگیرم و«ریلکس» کنم. اتفاقا اون مرد ولگرد هم اونجا بود و آهنگ غمناکی رو می نواخت. دو دلار در کلاهش انداختم و بهش گفتم : بابام مرد! او همینطور که گیتار می زد گفت: بیچاره در زندگیش حال نکرد و مرد! ••• یواش یواش من هم پا به سن گذاشته بودم و انرژی جوانی رو از دست داده بودم. به خاطر توسعه کار و درآمد بیشتر، وامهای سنگین گرفته بودم و بهره های کلان می دادم، کارم سخت تر و زیادتر شده بود. رابطه زناشویی من و زنم زیاد جالب نبود و بچه هام هم یکجورایی باهام راحت نبودند و احساس غریبگی می کردند. آنقدر درگیری های کاری برای خودم درست کرده بودم که از موهای سرم فقط پنجاه ، شصت تا باقی مونده که اونها رو هم به زور و ضرب سیم کشی و روتوش و وصله و پینه به هم دیگه متصل کرده بودم. پلک های چشمم، یکی درمیون بالا و پایین می پریدند و باهم هماهنگی نداشتند. بعد از چند سال، علاوه بر مشکلات روحی و روانی، مبتلا به انواع مشکلات جسمی ، مثل فشار خون و قند و اوره و پروستات هم شده بودم و از دو سه تا سکته قلبی و مغزی جون سالم بدر برده بودم . قلبم عین اتوبوسهای شمس العماره ریپ می زد وناجور کار می کرد .یکجورایی هم پارکینسون و آلزایمر گرفته بودم، چون هم دستهام می لرزید وهم خیلی چیزها رو یادم می رفت.مثلا بارها شده بود که سوار ماشینم شده بودم و ماشین رو روشن هم کرده بودم،ولی یادم رفته بود که اومدم خونه ،یا می خواستم برم بیرون!!! دریکی از همین روزها که به اندازه دو سه تا مغز، توی سرم فکر و خیال بود و طبق معمول در پشت فرمان با موبایلم داشتم صحبت می کردم و به قول معروف،«معامله جوش می دادم» ، دیدم که در نزدیکی های اون ساحل همیشگی هستم. ماشین رو پارک کردم و بسوی ساحل رفتم. چقدر دوست داشتم که می تونستم همونجا روی ماسه ها تا صبح بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم، ولی مگه میشد؟ این موبایل که همینطور زنگ می زد وحتی توی توالت هم ولم نمی کرد.(بابا قدیمها اقلا دیگه توی توالت کسی باهات کاری نداشت، ولی الان با این تکنولوژی پیشرفته، حتی می تونی از توی توالت در کنفرانس بین المللی هم شرکت کنی.) تازه خودم هم آنقدر آلوده کار و بیزینس شده بودم که اگه موبایله دو دقیقه زنگ نمی زد، از جیبم درش می آوردم و باطری و آنتن اش رو چک می کردم!!! توی همین فکرها بودم که نور آتیش و صدای آهنگی توجه من رو جلب کرد، بسوی آتیش رفتم و دیدم همون مرد ولگرد که برای خودش پیرمردی شده بود، کنار آتیش نشسته و آبجو می خوره و گیتار می زنه. یک صد دلاری گذاشتم توی کلاهش و کنارش نشستم. با حسرت ازش پرسیدم :چیکار می کنی رفیق؟ جواب داد: مثل همیشه دارم حال می کنم. گفتم: حال کن رفیق! حال کن که واقعا توی این دنیا، تو داری حال می کنی. او هم یک آبجو برای من باز کرد و گفت: بشین پیرمرد، بشین و دمی به شادمانی بگذرون و زیادی سخت نگیر. توی این دنیای بی معرفت اگه خودت هم به فکر خودت نباشی که دیگه کلاهت پس معرکه است. دو روز دیگه که مردیم، هر دوتامون رو می کنند زیر همین خاک. و این خاک لامصب هم که همه رو باهم یکسان می بینه. پولدار و بی پول، دکتر و بی سواد و بالا شهری و پایین شهری سرش نمیشه.بنابراین بهتره که علاوه بر کار، یکخورده هم حال کرد. ••• نه مثل من همش حال، نه مثل تو همش کار. یک چیزی این وسط ها که بشه اسمش رو گداشت زندگی باحال! به این فکر افتادم که (بلانسبت) عجب خری هستم، یک عمره که دارم جون می کنم که یک زندگی راحت و مرفه برای خودم دست وپا کنم.و اونقدر پولدار بشم تا بالاخره روزی برسه که احتیاجی به پول و کار کردن نداشته باشم و اون موقع برم و حال کنم . اما این بابا از سی چهل سال پیش تا حالا بدون پول و تحصیلات، داره همون کاری رو می کنه که من با این همه پول و ثروت هنوز نمی تونم بکنم. چرا؟ چون من و امثال من بیماری کارو پول گرفتیم که از اعتیاد هم بدتره.یعنی اینقدر خودمون رو توی کار و بیزینس غرق کرده ایم که دیگه جایی برای استراحت و تفریح در زندگیمون نگذاشتیم. به نظرمن بهتره که یاد بگیریم در این دنیای فانی و با این عمر کوتاه و غیر قابل برگشت، سعی کنیم که: کار کنیم برای زندگی، نه این که زندگی کنیم برای کار!!!
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
طنز |
|
|
-
سلامت کامل عقل
از : ابراهیم نبوی : January 17th, 2008
-
راز طنز مردانه
از : اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط : January 17th, 2008
-
کوچولوهای افسانه ای
از : ابراهیم نبوی : December 10th, 2007
-
مگس بی باک
از : مازیار توفیق : December 10th, 2007
-
دانشگاه کلمبیا رودرروی احمدی نژاد
از : ابراهیم نبوی : October 8th, 2007
-
دنیای ترسناک ما
از : مازیار توفیق : October 4th, 2007
-
ایرانیم و فاتح و سگمارس!
از : هادی خرسندی : July 16th, 2007
-
تایتانیک
از : مازیار توفیق : May 30th, 2007
-
اشرف مخلوقات کیه؟ به قلم یکی از اشراف خلقت
از : مازیار توفیق : May 15th, 2007
-
سیزده بدر در صحرای محشرِ نسلها!
از : محمد هادی : April 13th, 2007
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|