|
|
|
دنیای ترسناک ما |
|
{article.de scri ption} |
|
مازیار توفیق
|
|
|
|
|
|
خاله سوسکه زندگی خیلی خوبی داشت، شوهری خوب و زحمتکش، بچه های تپل مپل و شیطون و خونه و زندگی تمیز و مناسب . تنها چیزی که در این دنیا اذیتش می کرد، وجود آقا موشه بود که اون حوالی زندگی می کرد . چرا که وجود او تهدیدی بود برای خاله سوسکه و خانواده اش . آقا موشه هم برای خودش زندگی راحت و جمع و جوری داشت .با وجود اینکه مجرد بود، ولی خونه تمیز ومرتبی داشت. خونه اش پاتوق برو بچه های دیگه بود و همیشه مشغول پارتی و بزن و برقص و خوشگذرانی بودند. همه چیز خوب و عالی بود، اما وجود پیشی خانم یکمقدار برایش ترسناک بود . چون یکجورایی ازش می ترسید و همیشه موقعی که از خونه بیرون می آمد، دعا می کرد که با او روبرو نشود . پیشی خانوم که چند ماه پیش، شوهرش را در اثر تصادف با اتومبیل از دست داده و بیوه شده بود، مشغول بزرگ کردن بچه هاش بود. غذایی به دست می آورد و شکم خودش و بچه هاش رو سیر می کرد و زندگی آروم و بی سر و صدایی داشت . بعد از فوت شوهرش، او به همراه بچه ها دریک انبار گرم و نرم زندگی می کرد و شکر خدا به هیچکس نیازی نداشت،اما همیشه در اضطراب و دلهره آقا سگه به سر می برد. آخه آقا سگه توی همون خونه ای زندگی می کرد که او درانباری اش می خوابید. آقا سگه برای خودش یک خونه چوبی و زیبا داشت وهمیشه غذای گرم و تازه و آب تمیز و خنک برایش آماده بود. دکتر می رفت، واکسن می زد، هرروز به گردش می رفت، سالی دو مرتبه ازدواج می کرد و داماد می شد (!!!) و خلاصه همه چیزش مرتب بود و هیچ کمبودی نداشت. تنها مشکلش این بود که بدجور از صاحبش می ترسید و بدون اجازه او هیچ کاری نمی تونست بکنه. صاحب آقا سگه، پسر بچه ده- دوازده ساله ای بود که به همراه و پدر ومادرش در آن خانه زنگی می کرد. صبحها به مدرسه می رفت و عصرها هم به دنبال دوچرخه سواری وفوتبال و بازی های دیگر بود. خیلی خوشحال و سرزنده بود. عاشق پدر ومادرش بود ، اما یکخورده از خانوم معلمش می ترسید و هرروز صبح با دلشوره از خانه به مدرسه می رفت . خانم معلم که زنی جوان و زیبا بود، درطول هفته به بچه ها درس می داد. او آدم بدی نبود ولی یکمقدار با جذبه و جدی بود و در مورد درس و مشق بچه ها حساسیت نشان می داد. او عاشق شغلش و عاشق بچه ها بود ، اما با مدیر مدرسه، زیاد راحت نبود و همیشه با او در یک حالت رودربایستی به سر می برد. چون بالاخره او در آن مدرسه کارمند بود و مدیر مدرسه، رئیس او. آقای مدیرکه مردی میانسال و جا افتاده بود، به علت مسولیتی که داشت ، بسیار دقیق ومنظم بود واین دقت و نظم را از سایر معلمین مدرسه نیز انتظار داشت و در اجرای آن خیلی اصرار می ورزید، زیرا هدایت حدود صد دانش آموز به نحو احسن کار ساده ای نبود. به خصوص اینکه او مجبور بود جوابگوی سئوالات رئیس مافوقش، یعنی رئیس آموزش و پرورش شهر نیز باشد و همیشه این موضوع باعث دلهره و دلشوره او بود. ریاست آموزش و پرورش شهر، به عهده یکی از معلمان قدیمی و با تجربه بود که سالهای سال در این کار تجربه داشت .او بسیار مسلط و کارآزموده بود و الحق که کارش را همیشه به نحو احسن انجام می داد، ولی با این حال، هنگامی که با وزیر آموزش و پرورش در جلسه ای روبرو می شد، دلهره عجیبی سراسر وجودش رو در بر می گرفت و تا پایان جلسه در اضطراب به سر می برد. جناب وزیر، یکی از قدیمی ترین وزرای کابینه دولت و دارای سوابق و افتخارات فراوانی در عرصه سیاسی کشور بود و از نزدیکان رئیس جمهور به حساب می آمد. او فرد بسیار با نفوذ و قدرتمندی بود اما هنگام ارائه گزارشات خود به شخص رئیس جمهور، یکمقدار مضطرب می شد و همیشه دعا می کرد که ایکاش یک اتفاقی می افتاد و این جلسه هیات دولت کنسل می شد و او از این حالت تشویش بیرون می آمد. رئیس جمهور که بالاترین فردتصمیم گیرنده در کشور بود، به همه امور لشگری و کشوری رسیدگی می کرد،کشوراز نظر ثروت، سطح بهداشت و فرهنگ، در حد قابل قبولی بود. آمار فقر و بیسوادی و جنایت در پایین ترین حد و «تقریبا» همه مردم از حکومت خود راضی بودند، اما شخص رئیس جمهور پیوسته در اضطراب به سر می برد، چون او می دانست که یکی از کشورهای همسایه که جزو متحدان او به حساب نمی آمد، دارای نیروی نظامی برتری نسبت به او می باشد.بنابراین همیشه در دلهره و ترس از آغاز یک جنگ با همسایه به سر می برد. اما کشور همسایه که از قدرت نظامی «نسبتا» بالایی برخوردار بود، «اصلا» به فکر جنگ بااین کشور نبود. بلکه مسئولین آن کشور نیز از ترس قدرت های بزرگتر ، خود را به سلاحهای مختلف مجهز کرده بودند. کشورهای قدرتمند دنیا که خود به تنهایی، جزو قدرتمندترین کشورهابه حساب می آمدند، از ترس یکدیگر، باهم یک اتحاد نظامی تشکیل داده و تبدیل به یک قدرت بی اندازه بزرگ شده بودند که دارای انواع سلاحهای سبک وسنگین، موشک های دوربرد و قاره پیما، بمبهای اتمی، لیزری وهدایت شونده بودند. یکی از فرماندهان ارشداین ائتلاف بزرگ، خانمی بلند قامت و با جذبه بود که دارای تحصیلات وسوابق فراوان و درخشانی در امور سیاسی و نظامی بود . او همچنین به چهارزبان زنده دنیا تکلم می کرد و استاد روانشناسی و جامعه شناسی نیز بود. در یکی از جلسات فرماندهی، هنگامی که او مشغول ایراد یکی ازنطق های آتشین خود بود، ناگهان در لابلای کاغذهای خود ، با خاله سوسکه کوچولوی داستان ما که «اشتباها» در کیف او رفته بود، مواجه شد. او چنان شوکه شد و جیغ کشید که همه حاضرین در جلسه، که خود از فرماندهان بزرگترین قدرتهای جهان بودند از جای خود نیم متر به هوا پریدند. خاله سوسکه هم که حسابی ترسیده بود، به سرعت برق، پا به فرار گذاشت...
•••
واقعاً که مسخره است. در این دنیا همه ازهم می ترسند و حساب می برند، اما کمتر کسی پیدا میشه که از خدا بترسه و حساب ببره! فکرش رو بکنید، عجب دنیایی می شد ، آن دنیایی که در آن هیچکس از هیچکس نمی ترسید و همه فقط از خدا می ترسیدند! آیا فکر می کنید در آن صورت بازهم عشق قدرت ، چشمان مردم و مسئولین رو کور می کرد؟ آیا فکر می کنید در آن صورت بازهم شاهد این همه حق کشی و نامردی بودیم؟ آیا فکر می کنید در آن صورت بازهم شاهد این همه مسابقات تسلیحاتی و لشکرکشی بودیم؟
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
طنز |
|
|
ایران، جنبش درازها علیه کوتوله ها
از : ابراهیم نبوی : December 17th, 2009
سخنان آيت الله خمينى
از : روح الله خمینی : April 6th, 2009
سلامت کامل عقل
از : ابراهیم نبوی : January 17th, 2008
راز طنز مردانه
از : اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط : January 17th, 2008
کوچولوهای افسانه ای
از : ابراهیم نبوی : December 10th, 2007
مگس بی باک
از : مازیار توفیق : December 10th, 2007
مازیار توفیق: روز قیامت!
از : مازیار توفیق : November 13th, 2007
کار یا حال؟
از : مازیار توفیق : October 8th, 2007
دانشگاه کلمبیا رودرروی احمدی نژاد
از : ابراهیم نبوی : October 8th, 2007
ایرانیم و فاتح و سگمارس!
از : هادی خرسندی : July 16th, 2007
|
|
|
|
|
|
|
|