|
Payam e Ashena Polls
|
|
|
|
|
|
Watch News Video
|
|
|
|
|
|
Photo Gallery
|
|
|
|
|
|
Advertisements
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
رابطه سیاست با هنر |
|
|
|
پرتو نوری علا
|
|
|
|
|
|
رابطه سیاست با هنر
این روزها که موضوع انتخاب رئیس جمهور آتی ایالات متحده آمریکا، بحران عراق و خاورمیانه و مشکلات مالی، بحث همه محافل سیاسی و اقتصادی در جهان است، امکان آن میرود تا پس از هشت سال ریاست جمهوریخواهان، بار دیگر دمکراتها برسر کار آیند. از خود می پرسم آیا با رفتن این و آمدن دیگری تغییری در شرایط مردم آمریکا یا نقاط دیگر جهان بوجود خواهد آمد؟ آیا شأن و حرمت از دست رفته انسان امروزی به او بازگردانده خواهد شد؟ آیا هنر، عنصری که همراه با انسان متولد میشود و با رشد او رشد میکند و می بالد، می تواند در چنین عصری رسالت همیشگی خویش را حفظ کند؟ به یاد دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون می افتم. دورانی که آمریکا در مقایسه با شرایط امروزش، بهشتی در برابر جهنمی بود. با این همه، در همان دوره نیز سیاست های کاخ سفید در رابطه با هنر بحث برانگیز بود. در ماه جولای سال 1997 کاخ سفید تصمیم گرفت تا برای نشان دادن اهمیت هنرمندان، به چند تن از ایشان جایزه "مدال ملی برای هنرها" را اهدا کند. یکی از این هنرمندان« اِدرین ریچ» شاعر، نويسنده و فمینیست معروف آمريکايی بود که چندی پیش درگذشت. هنرمندی که گرچه مسائل سياسی و اجتماعی بر هنرش اثر گذاشته و او نيز هنرش را جوابگوی نيازهای بشری کرده بود، اما همواره می کوشيد تا کارش جنبه تبليغاتی نداشته باشد. «ادرین ریچ» از پذیرش مدال ملی هنرها، خودداری کرد و در جواب دعوت کاخ سفید نوشت: «... کسی که با کارهای من از سالهای آغازين ۱۹۶۰ آشنائی داشته باشد میداند که من به حضور اجتماعی هنر، به عنوان شکننده سکوت رسمی، به عنوان صدايی برای کسانی که صدايشان ناشنوده شده است و بهعنوان حقّی انسانی که با او زاده میشود، ايمان دارم. اگرچه بيش از دو دهه است که شاهد تأثير روزافزون و بی رحمانه بی عدالتی نژادی و اقتصادی در کشور خود بودهام، اما در طول زندگانیام نیز ديدهام که باحرکتهای اجتماعی ی عدالتخواهانه، فضايی برای هنر باز شده و قدرتِ هنر، نااميدی را از ميان برده است. قانونی ساده برای برقراری رابطه ميان هنر و عدالت وجود ندارد. اما میدانم که هنر- و در مورد خودم، هنر شاعری - اگر قرار باشد زينتبخش ميز شام قدرتی گردد که آن را به گروگان میگيرد، ديگر فاقد هرگونه معنايی خواهد بود. شدت اختلاف ثروت و قدرت در آمريکا به طرز منهدم کنندهای گسترش يافته است. در حالی که حرمت اکثريت مردم ناديده گرفته شده است، هيچ رئيس جمهوری نمیتواند به طرز شايستهای چند هنرمند دستچين شده را محترم بشمارد ...». امتناع «ادرین ریچ» از پذیرش مدال ملی هنرها، موجی از حيرت همگانی را برانگيخت. به همین دلیل نشریه «لس آنجلس تایمز» از خانم «ریچ»خواست تا توضیح بیشتری در این زمینه بدهد. متن زیر پاسخ خانم «ریچ» است. بازخوانی ی این متن را در این دوران که در اکثر کشورها، یا هنر ندیده گرفته شده یا نگاه به آن بویژه در کشور خودمان ایران خصمانه است را مناسب می بینم.
چرا از پذيرش مدال ملّی برای هنرها خودداری کردم؟ در سوم جولای، درست يک روز قبل از تعطيل عمومی [چهارم جولای] در حال و هوايی که هنوز گفتگوهای همگانی بر سر رابطه دولت با هنر مطرح بود از طريق تلفن، بهکاخ سفيد دعوت شدم. پس از چندين سال کاهش کمکهای مالی برای هنر و تبليغات خصمانه مذهبيّون دست راستی و کنگره جمهوریخواهان، رأیِ مجلس نمايندگان مبنی بر تعطيل موقوفه ملّی برای هنرها، قريبالوقوع بهنظر میرسيد. آن رأی بهعنوان خبری مهم در تاريخ ۱۰ جولای منتشر شد و امتناع من از پذيرش مدال ملّی برای هنرها، به صورت گزارشی حاشيهای در «نيويورک تايمز» و «سانفرانسيسکو کرانيکل» درآمد. در حقيقت من از تلاقی زمان اين دو حادثه بیخبر بودم. «نه» ای که من گفتم مستقيماً از دل کارهايم بيرون آمده بود: بهعنوان شاعر، مقاله نويس و شهروندی که کارهايش براساس يگانگی ی تجربه فردی و همگانی شکل گرفته است. در روزهای اخير، در باره شدت روزافزون نقض تعهدات اجتماعی بسيار فکر کرده و مطلب نوشتهام، همان تعهداتی که وقتی اين کشور خود را دمکراتیک خواند، دقيقاً قصد انجام دادنش را داشت: تکه پارههای رؤيای حکومتی از مردم، برای مردم، بوسيله مردم . «خبرساز» بودن نپذيرفتن مدال ملّی برای هنرها چيزی نبود که فقط به شخص من يا پرزيدنت «کلينتون» مربوط شود، حتی ارتباطی به يک حزب واحد هم نداشت. هردو حزب عمده، به طرز ناخوشايندی وابستگی خود را نسبت به منافع شرکتهای بزرگ نشان دادهاند و در همين حال، اکثريت مردم، به ويژه آسيبپذيرترين قشر آنان را به حال خود واگذاشتهاند. من نيز همچون بسياری از مردم ديدهام که چگونه آموزش عمومی ما از محتوا تهی میشود، تعداد زندانيان رو به افزايش مینهد، از مردان جوان سياهپوست، هيولاهايی ساخته میشود، مادران مجرّد ِ نوجوان متهم میگردند، بيمههای درمانی - چه خصوصی و چه عمومی - به بهترين خريداران فروخته میشود، کارهايی که حداقل امرار معاش مردم را تأمين میکند به کشورهايی که مزدها در آنجا پائينتر است صادر میگردد، برای شکستن اعتصابات و افزايش منافع شخصی، از مزد کار ارزان در زندانها استفاده میشود، مهاجرين غيرقانونی در مرزها به هلاکت میرسند و حيثيّت آدمی و حداقل امنيّت را از مردمان زحمتکش و فقير ما دريغ میکنند. همزمان، ما شاهد ادغام مالکيّت مؤسسات انتشاراتی هستيم، مؤسساتی که زمانی دهليز خطر کردنها به خاطر آفرينش هنری بودند، اکنون توسط شرکتهای غولآسا خريداری میشوند، شرکتهايی که تنها هدفشان رسيدن به سودهای آنی است. در همين احوال ما شاهد ادغام رسانهها و مطبوعات بزرگ با همان انگيزه منفعت مالی و آنی، توسط همين گروهها هستيم و همه اينها به قيمت قربانی شدن هنرها و کتابخانههای عمومی صورت میگيرد که بودجه آنها هر روز کاهش میيابد. اخيراً هم شاهد بوديم که چگونه «موقوفه ملّی برای هنرها» از محتوای خود تهی شده است. روند دمکراتيک، به خاطر انباشت سرمايه خصوصی، تکه به تکه، اصول نخستيناش را از دست داده است. در کاخ سفيد يا کنگره، رهبریِ سياسیای وجود ندارد که رو به مردم و برای مردم سخنی گفته باشد، مردمی که در درکی واقعی، حس میکنند که حکومتشان آنها را رها کرده است. امروز ما بايد خواهان جوابگويی حکومت باشيم و برنامههای بخش خصوصی قدرت و ثروت را که جايگزين گرايشهای تاريخی ما دائر به داشتن نماينده واقعی دولت شدهاند به مصاف بطلبيم. ما هنوز میبايست در اين جمله، که اين کشور متعلق بهماست، دعوی حکومتمان را داشته باشيم؛ ما مردم، آنچنان که اکنون هستيم. اخيراً کاخ سفيد توجه خود را به مسئله نژادپرستی در اين کشور متمرکز کرده است. اما در ميان همه حرفها، هرگز سخنی در اين باره گفته نشد که تمام اعمال تهورآميز تاريخ اوليه ما شامل تجارت برده بوده است. اعمالی که هيچچيز حتی زندگی يک فرد را دست نخورده باقی نگذاشت. هرگز گفته نشد که اساس کاميابی و قدرت ملّی ما همراه با قتل عام مردم بومی و غصب سرزمينهای آنان بوده است. تشويق بحث و گفتگو در باره نژاد؟ عذرخواهی از برده داری؟ ما نيازمند آنيم تا خودِ کاپيتاليسم را کالبد شکافی کنيم. چنين اعلام شده که «مارکسيسم» مرده است. اما پرسشهايی که «مارکس» مطرح کرد، با همه سوءاستفادهها از زبان و اصطلاحاتش، هنوز زندهاند و نبضشان میتپد. ثروت اجتماعی چيست؟ چگونه شرايط کار انسان در ساير روابط اجتماعی اثر میگذارد؟ برای مردم چه چيزی لازم است تا در تساوی ی بنيانی با يکديگر کار و زندگی کنند؟ تا چه حد میتوانيم در غنیترين و قدرتمندترين کشور جهان، نابرابری را تحمل کنيم؟ چرا و چگونه است که اين پرسشها و نظاير آنها در گفتمانهای عمومی، اعتبار خود را از دست دادهاند؟ و در باره هنر چه میتوان گفت؟ هنری که مورد سوءظن قرار گرفته، پرستيده شده، تهذيب گشته، محکوم شده، بهعنوان سرگرمی ناديده گرفته شده، به حراج گذاشته شده، توسط هنرپيشگانی که در کار سرمايه گذاری هستند خريداری شده و سرانجام بهعنوان «اثر هنری» در زيرزمين هزاران موزه، مرده است. اما هر لحظه در زندانها، در سرپناه زنان بیپناه، در گاراژهای شهرهای کوچک، در کارگاههای کالجهای ناحيهای، در خانههای ناتمام، هنر از نو متولّد میشود. در هرکجا که کسی مدادی را، چوبی سوخته را، نسخهای از کتاب «گردباد» را، دوربين حراج شدهای را، چاقوی تراشهبُریای را، تکه ذغالی را، شاخ حيوانی را، ويديوی «همشهری کين»را به دست میگيرد، هنر از نو زاده میشود. در هرآنچه که به تو اجازه میدهد دوباره دريابی که اين زبانِ گويای عميقاً غريزی و در عين حال خودآگاه، اين روند نوزايی، میتواند به تو کمک کند که زندگیات را نجات دهی، هنر دوباره خلق خواهد شد. پويايی ی مستمری ميان هنرِ سرکوب شده و نوزائی هنر، ميان بازاريابی بیترحم هنرهای سطحی و بیارزش و هنری که «واقعيت زنده و درخشان را نشان میدهد و از همه چيز بهره میگيرد وجود دارد». هنری که میتواند ما را تجهيز کند، ما را به مخالفت برانگيزد، ما را به کنارهگيری وادارد و بدين وسيله اشتياق ما را برای داشتن «جهانی کامل و سرشار از روح»زنده نگه دارد. هنر، هم سخت است و هم شکننده. هنر از آنچه ما اشتياق شنيدن و هراس يافتنش را داريم سخن میگويد. ممکن است منبع و انگيزه طبيعی ی هنر، يعنی تخيّلات، در همان سالهای اوليه زندگی ما با مانعی برخورد کند، اما اين امکان نيز وجود دارد که در شرايطی ديگر، در شرايطی که کمتر به روح آدمی ارتباط دارد، تخیل از بند رها گردد. اخير خانم «فيليس کورنفلد» پس از چهارده سال تدريس هنر به زندانيان در هجده زندان (شامل بندهايی که در آنها حداکثر حراست امنيّتی رعايت میشود) در تحقیقی نشان می دهد که چگونه سياست اخير زندانها، باعث شده است تا همه چيز به سرعت از توانبخشی به سوی حذف حرمت و حيثيّت آدمی سوق داده شود. از آن جمله موقوف کردن برنامههای هنری در زندانهاست. هنر، هرگز در هيچ نظامی نمیتواند تماماً به انقياد قانون درآيد، حتی در نظامهايی که فرمانبرداری را پاداش میدهند و هنرمندان مخالف را به کارهای شاق میگمارند و بهسوی مرگ ميرانند. همچنين هنر نمیتواند، به ويژه در اين نظام مصالحهگرِ ما، واقعاً آزاد باشد. ممکن است هنر، با اندک امکاناتی، از لای درز آجرها سبز شود، اما برای به ثمر رسيدن، نيازمند آن است تا هوا را تنفس کند و مورد پرورش و مواظبت قرار گيرد. همانگونه که آدمی برای ادامه زيست خود به چنين شرايطی محتاج است. ضروری است تا هنرمندان تازه کار، چه پير و چه جوان، در رشته هنری خود تحصيل کنند، ابزارهای صنعت و مهارت خود را در اختيار داشته باشند و فرصتی يابند تا کارهای هنری گذشتگان را مطالعه و با هنرمندان معاصرشان حشر و نشر داشته باشند، و از نقد و تشويق استادان خود بهره مند گردند. هنرمند بايد بداند که تنها نيست. به نسبتی که همبستگی اجتماعی میپژمرد، به تعداد کمتری گفته میشود: آری، تو قادری کارت را به ثمر برسانی، که اين کار، از آن ِ توست. هنر نيز همانند حکومت برای شکل گرفتن، نيازمند شراکت همگانی است، تا از مِلک طِلق قدرتمندان و اقليّتی که منافع شخصیشان حاکم راه آنانست به درآيد . هنر حقّی است که همراه با تولّد آدمی به او تعلق میگيرد. قدرتمندترين ابزاری که ما را به زندگیِ تخيّلی و تجربی خود و ديگران رهنمون میسازد. در روند مستمرّ کشف مجدد و به دست آوردن حيثيّت آدمی، هنر، برای بينش دمکراتيک، امری حياتی است. حکومتهايی که بيشتر و بيشتر از دمکراسی دور میشوند، کمتر و کمتر «ضرورت» ترغيب هنرمندان را درک میکنند و هنر را به صورت امری قبيح يا شوخیِ فريبندهای میبينند. پيوند ترس و نفرت از هنر، دقيقاً آن جايی است که هنر را به سوی کميّتها و مجردّات سوق میدهد، جايی که سيمای انسانی به صورتی مکانيکی حذف میگردد و شأن و حيثيّت آدمی از معادلات اجتماعی محو میشود. زيرا در همان «معادلات پيچيده تجربه و طبيعت آدمی»ست که هنر، خود را عنوان میکند. در جامعهای که انباشتگیِ ثروت بر آن ظالمانه حکم میراند، همان گونه که تمرکز قدرت مانند خدايانی کاذب، ظالمانه بر کشورهای اروپای شرقی حکم رانده بود، هنرمندان شناخته شده فرصت تازهای به دست آوردهاند تا با ما، بهعنوان هنرمند، و در ارتباط با ساير مردمانی که احاطه شدهاند، رنج کشيدهاند، از حق انتخاب محروم بودهاند، کارگرانی که موقّت به کار گماشته شدهاند، سالمندان زائد، جوانان بیمصرف، و ناموفقها و هنری که آنها میجويندش و خلقاش می کنند، از نو دست به کار هنری بزنند. ای کاش ذکر اين نکته را ضروری نمیدانستم که هيچ يک از آنچه که گفته شد، بهمعنای تحميل کردن ايدئولوژی يا شکل و محتوايی بر کار هنرمندان نيست؛ بلکه اينها فقط در باره تفکيک ناپذيری هنر از بحران حاد اجتماعی اين قرن و قرنی است که بهزودی فرا خواهد رسيد. در تاريخمان، تنها يک دوره کوتاه مدت را میتوان به عنوان الگويی از رابطه هنر با قدرت در نظر گرفت و آن دوران رکود اقتصادی در سالهای ۱۹۳۰ است. در خلال آن سالها، بهموجب تصويب قانون«نيو ديل» هزاران نفر از هنرمندان و نقشآفرينان خلاّق، مزد اندکی دريافت میکردند تا در پروژه نويسندگان فدرال، پروژه تئاتر فدرال، و پروژه هنر فدرال، بهآفرينش هنری بپردازند. خلاّقيتهای آنان به صورت رمان، نقاشیهای ديواری، نمايشنامه، اجراهای صحنهای، بناهای يادبود عمومی و آفرينش موسيقی و تئاتر، بذرهای هنر و آگاهی دهههای آتی را بر جای گذاشت. در سال ۱۹۳۹، اين مقرّریها قطع شد. کمکهای دولت فدرال برای هنر، همانند بشردوستی ی ولینعمتان هنرهای خصوصی، میتواند بخشيده يا ستانده شود. هنر در دراز مدت، نيازمند آن است تا به طور ارگانيک از خاک بارور اجتماعی سر بيرون آورد و همگان را تغذيه کند و شهروندانی باسواد، با برنامه آموزش و پرورش آزاد، همگانی و مجّانی که هنر عنصر تفکيک ناپذير آن باشد، بوجود آورد. جامعهای که مردماش را به دور نمیافکند، جامعهای که به فرديّت انسان و پويش آدمی برای داشتن يک زندگی ی آبرومند عادیِ قابل تحمّل، احترام میگذارد. در چنين شرايطی است که هنر، هنوز صدای اشتياق، آرزو، نارضايی، شور و هيجان خواهد بود. صدايی که به ما يادآور میشود که پروژه دمکراتيک، هرگز پايانی نخواهد داشت.
|
|
|
|
|
|
Home >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
-
«اسب دو پای «مخملباف» ها
از : سعید شفا : December 8th, 2008
-
کشمکش ایرانیان تبعیدی با روس ها
از : دکتر رحمت مهراز : December 8th, 2008
-
برگی از یادداشتهای مسافری که تازگی به تهران سفر کرده است ...
از : انسی شیرازی encyshirazi2006@yahoo.com : December 8th, 2008
-
خواجه حافظ، کاشف رازهای نهان جامعه ما
از : دکتر هیبت الله باقی : November 12th, 2008
-
Body of Lies گلشیفته فراهانی و ...
از : سعید شفا : November 12th, 2008
-
والیگری نا میمون سپهدار رشتی در آذربایجان
از : دکتر رحمت مهراز : November 12th, 2008
-
چالش زنانِ آمریکایی و حق رأی
از : دکتر درخشنده صادقی : November 12th, 2008
-
طرح 8
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : November 12th, 2008
-
قصّه ی عشق
از : انسی شیرازی encyshirazi2006@yahoo.com : November 12th, 2008
-
ملّایان سلطنت خواه
از : دکتر رحمت مهراز : October 8th, 2008
|
|
-
نمایش فیلم مستند تاریخی «ایران، شکوه از یاد رفته» در فستیوال بوگوتا - کلمبیا
از : امیر فطانت : September 13th, 2008
-
زگهواره تا گور فرمان ببر!!
از : دکتر درخشنده صادقی : September 13th, 2008
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
سلسله مقاله هایی درباره مشروطیت
از : دکتر رحمت مهراز : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|