Wed, 07 Jan 2009 04:46:09 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles




Payam e Ashena Polls
لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط
بی ارزش
Watch News Video
Photo Gallery
Advertisements





طرح 8

شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com

نامه ای دریافت کردم که در آن نوشته بود: «شاید چاپ مطالب این نوشته برای خوانندگان شما مفید باشد».
نامه به انگلیسی بودو  پس از خواندن اش تصمیم گرفتم آنرا عیناً به عنوان مطلب این ماه درج کنم.
سال پیش یک زن و شوهر نسبتاً مسن از افراد خانواده ی من  تبعه ی آمریکا شدند و می خواهند در انتخابات امسال شرکت کنند.  از من خواستند در مورد انتخابات و موضوعات گوناگونی که به رفراندم گذاشته شده است برایشان توضیح دهم.  یکی از موضوعات، مربوط به لغو حق ازدواج دو همجنس است.  در هر حال برای این خانم و آقا توضیح دادم که این لایحه یا طرح 8 می خواهد قانون اساسی کالیفرنیا را تغییر دهد و حق ازدواج دو مرد با هم یا دو زن با هم را از آنها بگیرد.  طرفداران این طرح که از مذهبی های دست راستی هستند ادعا می کنند که ازدواج از نظر مذهبی تنها بین یک زن و مرد قابل قبول و قانونی است.
آقای مسنی که به توضیحات من گوش می کرد، نظرش این بود که ازدواج دو نفر، مثلاً دو مرد باید غیر قانونی باشد.  همسرش می گفت در اینجا دموکراسی و آزادی وجود دارد، چه فرقی می کند که دو مرد یا یک مرد و زن با هم زندگی کنند و معتقد بود که حداقل در آمریکا نباید گذاشت مذهبی ها نظراتشان را در این جامعه به مردم تحمیل کنند.
در این بحث و گفتگو پسر نوزده ساله ای از خویشان من هم حضور داشت، ولی در بحث شرکتی نکرد. در عین حال من متوجه شدم که افسرده و نگران است.  با هم از خانه بیرون آمدیم.  ناگهان از من خواست با او برای خوردن قهوه برویم.  قبول کردم.  من با این پسر جوان تقریباً بزرگ شده ام و با هم خیلی نزدیک هستیم، ولی شاید 3 - 4 سالی است که زیاد رفت و آمد نداشته ایم.  ابتدا مرا تحسین کردکه وقت گذاشته و این مسائل مهم انتخاباتی را برای افراد مسن تر خانواده توضیح دادم و بعد از من پرسید: نظر تو در مورد طرح 8 چیست؟  از این سئوال کمی تعجب کردم و گفتم منظورت ازدواج دو مرد یا دو زن با هم است?  گفت: بطور کلی در مورد اینکه یک مرد از مرد دیگری خوشش  بیاید.  گفتم: برای من فرقی نمی کند. همه آزادند آنطور که می خواهند زندگی کنند.  مدتی ساکت شد سرش را در میان دو دست گرفت و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:  من همجنسگرا هستم.  کمی شوکه شدم.باو گفتم:  می توانم حدس بزنم که در چه موقعیت مشکلی قرار داری.  آیا من تنها کسی هستم که با او در این مورد صحبت کرده ای؟  گفت:  بله، فکر می کنم خواهر بزرگترم می داند، ولی هرگز در این زمینه صحبت نکرده ایم.  گفتم: متشکرم که بمن اطمینان کردی، ولی برایم جالب است بدانم چطور شد که این اطمینان در تو بوجود آمد؟
گفت: این اتفاقی بود.  امروز وقتی صحبت از طرح 8 شد، یکباره دچار دلهره شدیدی شدم.  می خواستم همان لحظه از خانه بیرون بروم، ولی ترسیدم کسی شک کند.  در عین حال توضیحات تو خیلی برایم آرام بخش بود.  راستش دیگر تحمل پنهان کردن این راز بزرگ را ندارم.  باید آنرا با کسی در میان می گذاشتم.  سال پیش خیلی وضع بدی داشتم.  شک و تردید مرا دیوانه کرده بود، حتا یکبار به فکر خودکشی افتادام.
باز ساکت شد. قطرات اشک از چشمانش جاری شد.
گفتم: حق داری، سکوت در مورد موضوع چنین مهمی خیلی مشکل است.  چقدر خوشحالم که بطور اتفاقی، موقعیتی پیش آمد که بتوانیم با هم صحبت کنیم.  با بغض گفت: گاه فکر می کنم دیوانه شده ام.  درونم  آشوب است، احساس می کنم هیچ راه نجاتی ندارم.
پرسیدم چند وقت است که دچار این احساسات هستی؟  گفت: از 15 سالگی.  ولی دو سه سال گذشته وضع روانی ام خیلی خراب بوده است.
گفتم:  قصد فضولی ندارم، ولی آیا با کسی رابطه ای داری؟  لبخندی زد و گفت مشکل همین است.  در ذهنم با خیلی ها رابطه دارم ،ولی هنوز جرأت پیدا نکرده ام با کسی نزدیک شوم.  نه دوست دختر دارم و نه دوست پسر.  البته مدتها دچار تردید بودم، نمی دانستم مشکلم چیست.  از دخترها بدم نمی آید، ولی در 15 سالگی متوجه شدم احساس خاصی به پسرها دارم .  تا مدتها این حساس را نادیده گرفتم.  در آن زمان با دختری دوست بودم. از معاشرت و دوستی و صحبت با او لذت می بردم.  ولی از نظر جنسی گرایش نداشتم.  یادم می آید که یکبار که با هم تنها بودیم، مرا بغل کرد و انتظار داشت او را ببوسم، ولی من نتوانستم.  خیلی عصبانی شد و با طعنه گفت فکر می کنم تو همجنسگرا هستی.  من واقعاً از این حرف جا خوردم و از آن زمان دلهره، نگرانی،تردید و آشوب ذهنی من شروع شد.  
دلم برای این جوان خیلی سوخت.  با خودم فکر کردم چقدر زندگی بی رحم است. این جوان بیچاره با چه مشکلات روحی آزار دهنده ای روبرو بوده و با هیچکس هم نمی توانسته صحبت کند.
گفتم:  چقدر متأسفم که در این سال ها تنها و بدون پشتیبان بوده ای.  آیا فکر نمی کنی حالا وقت آن رسیده که با خانواده ات در این زمینه صحبت کنی.  با نگرانی گفت:  نه، نه اصلاً نمی توانم اینکار را بکنم.  من تنها پسر خانواده هستم.  دائم از پدر  و مادرم می شنوم که آرزوی ازدواج مرا دارند.  منتظر نوه هستند. آنهامی دانند که حالا برای ازدواج خیلی زود است.  ولی انتظار آنها اینست که من درسم را تمام کنم و بعد با یک دختر مورد قبول آنها ازدواج کنم.  اصلاً مشکل من راه حلی ندارد.
گفتم: سئوالی که برای من یا هر کسی دیگری که داستان ترا بشنود پیش خواهد آمد اینست که، تو هرگز با مرد دیگری رابطه ای نداشته ای چطور می توانی مطمئن باشی که این خواسته واقعی تواست؟
کمی فکر کرد و گفت: حرف هایم بنظر ضد و نقیض می آید.  می فهمم. ولی چیزی را که شاید برای تو ودیگران قابل فهم نباشد «ترس» است.
گفتم: ترس از چی، میتوانی کمی بیشتر توضیح دهی؟
گفت:  جالب است، الان که این سئوال را کردی متوجه شدم درست نمی دانم ترسم از چیست.  ولی بطور کلی می توانم توضیح دهم که ترس از قضاوتهای نادرست دارم.  احساس می کنم اگر مردم بفهمند مرا  گناهکار خواهند دید و مرا محکوم می کنند یا شاید ترسم از اینست که خانواده ام مرا طرد کنند.  من می دانم همجنسگرا هستم، ولی هنوز جرأت ندارم وارد رابطه ای شوم، چون می ترسم.  اصلاً همین چیزهاست که مرا دیوانه کرده.
چهره اش تغییر کرد، غمگین و مغشوش بنظر میآمد.  با خودم فکر کردم این جوان نیاز شدیدی به کمک دارد.  ولی من به تنهایی قادر نیستم کمک زیادی به او بکنم.  وی به کمک خانواده اش احتیاج دارد.
پرسیدم:  چه کمکی از دست من بر میآید که برایت انجام دهم؟  کمی فکر کرد و گفت: درست نمی دانم.  اینها همه اتفاقی بود.  متشکرم که بحرف هایم گوش کردی. می دانم که تو مرا قضاوت نمی کنی.  این یک معجزه بود. همینقدر که توانستم با تو صحبت کنم کمک بسیار بزرگی بود.  شاید اگر اجازه دهی با هم در تماس باشیم و گاه از اوقات بتوانم با تو حرف بزنم.
گفتم:  حتماً، هروقت خواستی می توانی با من تماس بگیری ولی در عین حال فکر می کنم اگر بنحوی با خانواده ات این موضوع را در میان بگذاری کمک بزرگتری خواهد بود.
با نگرانی گفت: نه، فکر نمی کنم خانواده ام هرگز این موضوع را درک کرده ویا قبول کنند.
گفتم:  تصور من اینست که خواهرت می تواند براحتی این مشکل ترا بفهمد و بتو کمک کند.  آیا می توانی همانطور که من صحبت کردی با او هم صحبت کنی؟
گفت: شاید درست می گویی، ولی هنوز ترس دارم که او مرا نپذیرد و آنوقت چه باید بکنم.  ولی شاید اگر تو با او صحبت کنی بهتر باشد.  آیا این بنظرت منطقی می آید؟
گفتم: من هنوز فکر می کنم اگر خودت با خواهرت این مشکل را در میان بگذاری بهتر باشد.  خودت گفتی احساس می کنی خواهرت می داند.  شاید اگر همانطور که ساده و واقعی موضوع را با من در میان گذاشتی با او هم صحبت کنی مشکلی پیش نیاید.
کمی فکر کرد و گفت:  شاید درست می گویی، اگر از زبان خودم بشنود بهتر است. من که کار بدی نکرده ام.  چرا باید این اندازه شرم داشته و بترسم.
گفتم:  عشق و محبت خانواده به فرزندانشان بیشتر از هر کس دیگری است.  شاید در ابتدا برایشان قبول این موضوع مشکل باشد، ولی فکر نمی کنم فرزندشان را باین دلیل طرد کنند.  همانطور که خودت گفتی تو یک انسان خوب و پاک هستی.  آزاری بکسی نرسانده ای.  تو می خواهی یک عضو مفید برای جامعه باشی.  بهمان اندازه که تو نیاز به خانواده و محبت و پشتیبانی آنها داری آنها هم بتو احتیاج دارند.
 در ضمن من کمی نگران وضع روحی تو هستم.  فکر نمی کنی علاوه بر خانواده ات ،باید از یک روانشناس یا روانپزشک هم کمک بگیری؟  پس از مدتی سکوت گفت:  بزرگترین آرزویم اینست که بتوانم آزادانه با خانواده ام صحبت کنم.  دلم نمی خواهد آنها احساس نا امیدی و نگرانی کنند.  در واقع این ترس و نگرانی است که وضع روحی مرا خراب کرده است.  از تو متشکرم.  هم با خواهرم صحبت خواهم کرد و هم به یک متخصص مراجعه می کنم.  واقعاً احتیاج به کمک دارم.  ولی تو امروز بزرگترین کمک را بمن کردی.  من خوشحالم در جامعه ای زندگی می کنم که انسان ها را بخاطر روابط جنسی محاکمه و اعدام نمی کنند.  اگر چه هنوز حتا در این جامعه ساده نیست که متفاوت باشی، ولی دست کم می دانم که کارم به اعدام نخواهد کشید.
آهی کشید و گفت:  می بینی من در آمریکا هستم در اینجا بدنیا آمده و بزرگ شده ام ولی هنوز میترسم که وقتی رازم فاش شود مجازات شوم.
پس  ازکمی سکوت ادامه داد:  حالا متوجه شدم ترسم از مجازات است و مهمتر از همه مجازاتی که ممکن است از طرف خانواده ام اتفاق بیافتد.  پرسیدم:  چه نوع مجازاتی؟
 کمی فکر کرد و گفت:   که مایه ی شرم آنها شوم که مرا مسخره کنند و یا فکر کنند من روانی هستم.  همین افکار باعث شده که کمی هم دیوانه شوم.
زمان خداحافظی فرا رسیده بود.  مرا بگرمی در آغوش گرفت وگفت:
تو و این طرح 8 زندگی مرا نجات دادید.  فکر می کنم شجاعت آنرا دارم که بروم و با خواهرم صحبت کنم.  باز هم از تو متشکرم.


Home > فارسی > تاریخ، فرهنگ و هنر



Submit Comment On Article Latest English Articles On Payam e Ashena
Your Name:
Your email: (will not be published)
Subject:
Comment Text: 500 characters Maximum


The Wish List
By : Babak Eskandari - goodteacher64@hotmail.com
December 5th, 2008: Every New Year people usually wish for health, happiness, prosperity, and peace, in their lives and the world. I do the same ...
Chiropractic Care Gives Hope to Patients with Migraine Headaches
By : Dr. Nona Djavid, D.C - drdjavid@balanceinmotion.com
December 5th, 2008: Chiropractic Care Gives Hope to Patients with Migraine HeadachesHeadaches are a very familiar problem in today’s society ...
Children and Divorce
By : Farzaneh S. Khazrai, Ph.D. Marriage & Family Therapist www.drkhazrai.com
December 5th, 2008: Children and Divorce-- Painful experience --The effect of divorce on children---Part two To loving parentsIn the last issue, I ...
Croatia
By : Rafael McMaster
December 5th, 2008:      A hidden gem in the shadow of Europe's more famed tourist destinations, Croatia is a spellbinding escape of ...
No way back
By : Pedram Moallemian
July 16th, 2007: Ebrahim Nabavi is confident about the reform movementThis article was first published in Payvand.com.To listen to the audio, ...

Posted Comments On Article




First Time Visitor Since Feb 2005
CLICK  HERE TO SEE OUR VISITOR LOG

Copyright ©2000 - 2009 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed sh.paidar & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com