|
Payam e Ashena Polls
|
|
|
|
|
|
Watch News Video
|
|
|
|
|
|
Photo Gallery
|
|
|
|
|
|
Advertisements
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قصّه ی عشق |
|
|
|
انسی شیرازی encyshirazi2006@yahoo.com
|
|
|
|
|
|
قصّه ی عشق
وصل تو گنجی ست پنهان از همه هر که گوید یافتم دیوانه ای است «عطار»
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس و هیچ چیزی نبود. زمان نبود. پس ثانیه ها و روزها و سال ها و قرن ها هنوز تعریف نشده بود و تنها زمانی که بود همین زمان «حال» بود. «اینجا» و «اونجایی» هم نبود. چون همه جا همین «اینجا» بود و خدا هم همیشه «اینجا» بود. تا اینکه خدا تصمیم گرفت تو آینه خودشو نگاه کنه! فکری کرد و طرحی ریخت و در یک آن، طرح اش رو عملی کرد. صدای انفجار عظیمی اومد نگفتنی و همه چیز یکهو «شد»! چی شد؟ گفتم که آینه ی خدا شد و چون تو همه چیز از خودش دمیده بود راستی راستی شاهکار شد! شاهکار چیه، «بی تا» شد. خدا یه نگاهی کرد و عاشق شد. آره! اینجوری بود که کل کاینات در آنی «هست» شد و خدا عاشقِ هر چی هست شد. حالا می خواست بره تو تمام آینه هاش و از تو آینه ها خودشو نگاه کنه! خیلی زود راهشو پیدا کرد. رفت و تو چشمهای همه ی مخلوقات خودش نشست، تا سر فرصت بتونه از اونجا خودشو نگاه کنه. حالا هی عکس خودشو از تو چشم آفریده هاش می دید، حتی از توی یه قطره آب! و از خنده و خوشی ریسه می رفت. راستی! یادم رفت که بگم در اون لحظه ی انفجار، خدا تصمیم گرفته بود بعضی از شاهکارهاشو ثابت و بی حرکت نگه داره. مثلاً همین خورشید رو و بعضی دیگه رو گذاشت تا دور اون بچرخن. بعد بهشون یاد داد که هم دور خودشون بچرخن و هم دور ثابت ها. بساطی راه افتاد نگفتنی! رقصی دیدنی برپا شد. اما تو این گشتن وگشتن، سر آدم هاش گیج رفت و خوردن زمین و وقتی بلند شدن دیگه بِگرِد خود چرخیدن رو فراموش کرده بودن و تو این بازی، سراسیمه دور یکی دیگه یا چیزهای دیگه می چرخیدن و بعضی ها آنقدر چرخیدن تا افتادن تو چاه! اینها آنقدر گم شده بودن که هیچ چیزی رو دیگه نمی دیدن و خدا چاره ای ندید جز اینکه تجدید شون کنه و بگه برن بعداً دوباره بیان وسط و شروع کنن به چرخیدن، به امید اینکه با هی رفتن و اومدن بالاخره دور خود چرخیدن رو یاد بگیرن! خلاصه بازی عالم اینجوری گرم شد. همه سرگرم شدن، حالا اگه ازشون بپرسی چیکار می کنین، بادی میندازن تو غبغب و میگن: «خوب معلومه، زندگی می کنیم» غافل از اینکه زندگی پاورچین پاورچین راه میره و همیشه هم همین جاست اما هیچ کس صداش رو هم نمی شنوه. اما خوب، دل خدا از این خوشه که تعداد کمی از آدما حواسشون جمع بوده و فهمیدن که این فقط یه بازیه و به زندگی لبخند میزنن. فهمیدن که آخرِ سر به اونچه از اول بودن میرسن و به اونجایی میرن که از همون جا اومدن. فقط اونا میدونن برای چی اومدن. از کجا اومدن و این چرخیدن معنی اش چیه. این آدما به این راز که پی می برن دیگه دستشون تو دست زندگیه و با زندگی می رقصن. همیشه آروم و خندونن،چون می دونن همه ی دلواپسی ها و غصه ها بیخودیه و اصلاً همه اش یه بازیه: اونا میدونن وقتی آروم بگیرن همه چیز آروم می گیره. می دونن اگه بخوان چیزی یکجور دیگه باشه باید اول خودشون بتونن یکجور دیگه ببینن. باید از جلوی چشم خدای درونشون کناربرن و بگذارن که او به اون چیز «نگاه» کنه،اونوقته که می تونن صدای سکوت زندگی رو بشنون و مثل یک گل وا بشن و بوی عطرشون همه جا پخش بشه. آره ! فقط اونا میدونن که همیشه یکی بوده و یکی نبوده و می فهمن که کی بوده و کی نبوده و دیگه شک ندارن که غیر او هیچ کسی نبوده و نیست و هیچ چیزی هم نبوده و نیست و اونوقته که:
عاشق و مبتلای این بازی میشن مبهوت عشق بازی میشن افسون رنگ و آسمون معنی نور و کهکشون اصلاً خودِ خدا میشن عاشق آدما میشن.
این آدما، شعر بلند زندگی رو تا ابد تو هر گلو تو رگِ هر دار و درخت تو بندای یه عنکبوت توسینه ی درهّ و رود می بینن و فریاد میکنن
این آدما، تو آینه ها «عکس رخ یار»* می بینن واسه همینه آینه های پاکِ خدا رو با دستای کوچکشون بر میدارن از روی خاک پاک میکنن بادمشون تا همه جا تو همه چیز فقط خدا دیده بشه. خدا و باقی دیگه «هیچ»!
**** * ما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لّذت شُرب مدام ما «حافظ»
|
|
|
|
|
|
Home >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
-
«اسب دو پای «مخملباف» ها
از : سعید شفا : December 8th, 2008
-
کشمکش ایرانیان تبعیدی با روس ها
از : دکتر رحمت مهراز : December 8th, 2008
-
برگی از یادداشتهای مسافری که تازگی به تهران سفر کرده است ...
از : انسی شیرازی encyshirazi2006@yahoo.com : December 8th, 2008
-
رابطه سیاست با هنر
از : پرتو نوری علا : November 12th, 2008
-
خواجه حافظ، کاشف رازهای نهان جامعه ما
از : دکتر هیبت الله باقی : November 12th, 2008
-
Body of Lies گلشیفته فراهانی و ...
از : سعید شفا : November 12th, 2008
-
والیگری نا میمون سپهدار رشتی در آذربایجان
از : دکتر رحمت مهراز : November 12th, 2008
-
چالش زنانِ آمریکایی و حق رأی
از : دکتر درخشنده صادقی : November 12th, 2008
-
طرح 8
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : November 12th, 2008
-
ملّایان سلطنت خواه
از : دکتر رحمت مهراز : October 8th, 2008
|
|
-
نمایش فیلم مستند تاریخی «ایران، شکوه از یاد رفته» در فستیوال بوگوتا - کلمبیا
از : امیر فطانت : September 13th, 2008
-
زگهواره تا گور فرمان ببر!!
از : دکتر درخشنده صادقی : September 13th, 2008
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
سلسله مقاله هایی درباره مشروطیت
از : دکتر رحمت مهراز : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|