روس ها هماهنگ با اعدام ها، خانه ها را با دینامیت منفجر می کنند.
بحث امروز ما با رویدادی جانسوز آغاز می گردد. شاهزاده امان الله میرزا ملقب به ضیاءالدوله در تبریز جانشین والی و عنوان سرپرستی ایالت آذربایجان را داشت. والی ها و همراهانشان همیشه در جهت یاری به محمد علی شاه عمل می کردند و در سرکوبی آزادیخواهان کوتاهی نداشتند، اما شاهزاده امان الله میرزا در روز اول با آزادیخواهان همراه شد و در تقویت مشروطه با جان و دل می کوشید. روسها در اواخر آذر سال 1290 خورشیدی راه ستم به مردم تبریز را پیش گرفتند. شاهزاده نامه ای به کنسول روس نوشت و آنرا وسیله کارگزار که امروز «فرماندار» می گویند به کنسولگری فرستاد. ولی متوجه شد که روس ها از پایتخت خود دستوری گرفته اند که کنسول مجبور به اجرای آن است. آنچه از آن به بعد روی داد، روشن کرد که کنسول و تمام افراد روسی، از سالدات (سرباز) تا قزاق، افسران همگی از آزار مردم لذت می برند. ستم بارگی روسیه، بردباری مردم را در هم شکست و مجاهدانی که بستوه آمده بودند به قصد مقابله نظامی برخاستند. آنان با رئیس پلیس شهر، امیر حشمت خواستِ خود را در میان گذاشتند. امیر حشمت به شاهزاده نوشت که مجاهدان اجازه می خواهند با روس ها بجنگند. شاهزاده موافقت کتبی خود را ابراز داشت و با این کار شجاعت، میهن دوستی و عدالت خواهی خود رانشان داد. ماجرای جنگ مردانه مجاهدان را نوشتیم و ظرف چهار روز بیش از هفت سد (700) تن از سربازان و افسران روسی را کشتند. کنسولگری روس در تهران دولت ایران را تحت فشار قرار داده بود که مجاهدان تبریز به روس ها حمله کرده، «عطوفت» آنان را نشانه عجز گرفته و در مقابل اقدام های دوستانه روسیه به کشتار سربازان پرداخته اند! دولت بدون اینکه از جانشین والی توضحیی بخواهد، دستور قطعی داد که جنگ را ترک نمایند. شاهزاده امان الله میرزا به دستور تهران ترتیب اثری نداد و اگر چنین می کرد تمام فداکاری ها و جانفشانی های مجاهدان را بر باد می داد و آنان را دست بسته تسلیم روس ها می کرد. شاهزاده پاسخی به تهران از راه تلگراف فرستاد که در آن گفته بود:«تعجب در اینجاست که عرایض صدیقانه این بنده را باور نمی فرمائید که روس ها با شلیک شدید زن و بچه را از خانه بیرون کشیدند...در وحشیگری ذره ای فروگذار نیستند. آخر اهالی بیچاره که جنگ کن نیستند حفظ ناموس خود می کنند. والله و باالله زن و طفل در کوچه ها کشتند. کارها می کنند که از تقریر و تحریر عاجزم و خود نمیگذارند تردد شود و مذاکره به عمل آید. متصل، هجوم و شلیک می کنند. اینکه متصل سفارش می فرمایید از طرف اهالی اقدامی نشود، ابداً اقدام نیست. روس ها هرگز گوش نمی دهند.» دولت ایران داستان کشتار مردم با اسلحه و زنان و کودکان را به نماینده خود در لندن فرستاد. این سنگدلی روس ها مردم را تکان داد. دولت انگلیس از کنسولگری خود در ایران حوادث تبریز را پرسید. سفیر از کنسول تبریز پرسشی کرد. کنسول پاسخی به تهران فرستاد که نشان می دهد دو دولت بزرگ که همیشه بر ضد یکدیگر عمل می کردند، در آن اوقات در آدم کشی و جنایت همدستی می کنند پاسخ کنسول تبریز به لندن فرستاده شد که متن آن را از «کتاب آبی»، نقل می کنیم: «اینکه گفته اند روس ها کشتار می کنند راست نیست و آنچه رخ داد جز این می باشد. سپاهیان روس 12 تا 15 تن زن و بچه را در ساعت 12 به لشکرگاه خود آوردند، با ایشان به مهربانی رفتار کردند و هنگامی که یک سر کرده روسی به آرامش و سنگینی ایشان را راه می آورد، شورشیان بر او شلیک کردند و وی را همانجا کشتند. چنین پیداست که دیگر خاندان های ایرانی نیز از روسیان خواستار چنان نگهداری شده اند!... در این باره که می گویند روسها در کشتن، بی گناه را از گناهکار جدا نمی کنند جستجو خواهم کرد. لیکن این را دور نمی شمارم که برخی زن و بچه بهنگام بمباران کشته شده باشند. ولی گمان نمی دارم عنوان رفتارهای نامردمانه درباره سپاهیان روس شایسته باشد و ما دلیلی به راستی چنان عنوانی را درست نمی داریم...» حال می بینم که مقامات سیاسی انگلیس چگونه حقایق را وارونه جلوه می دهند. آنچه قلب شاهزاده را می فشرد این بود که در دو روز اول جنگ، روس ها در خانه های «مارالان» هر که را یافتند از کوچک و بزرگ به خون کشیدند. دو تن را بهم می بستند و در تنور می انداختند. کنسول انگلیس در تبریز همه این اخبار را می شنید، ولی ناجوانمردانه پرده پوشی می کرد. چه در زمان زندگی و چه پس از مرگش پیوسته مورد لعنت بشردوستان بود و هست و خواهد بود. بنظر می رسد که در لندن نیز مقامات مسئول اعم از نخست وزیر، وزیر امور خارجه و وزیر جنگ و غیره از نوع همکاری کنسول روسیه در ایران با روس ها شادمان بودند. زیرا در آن هنگام آلمان در تدارک ارتشی کارآمد و اختراع سلاح ها تازه بود و قصد داشت با انگلیس و اروپا بجنگد و امپراطوری بریتانیا را متلاشی سازد. معروف بود که آفتاب از قلمرو امپراطوری انگلیس نا پدید نمی شود. انگلیس با روس ها نزدیک می شد تا از یاری خرس قطب شمال سود جوید. اگر چه سیاست انگلیس این بود که در احتمال حمله آلمان به بریتانیا، جنایت های روس ها را پرده پوشی کند، ولی دانشمندی ایران دوست مانند «ادوارد براون» در این باره کتابی تحت عنوان«فرمانروایی هراس در تبریز» چاپ کرد که تصویر کشته شدگان بالای دار نیز میزان جنایت را نشان می داد. این کتاب چنان مردم انگلیس را تکان داد که دولت از کنسول سابق تبریز که به استانبول رفته بود، استفسار کرد که چرا گزارش دروغ داده است. لیکن او که نامش «مستر شبلی» بود همچنان بعنوان سفیر دولت در خاک عثمانی باقی ماند. علاوه بر «ادوارد براون»، شخصیت های بارز دیگر مانند «مستر لنچ» و «لرد لامینگتون» نیز در روزنامه ها بر دولت انگلیس خرده می گرفتند. دولت روس از بر ملا شدن بد کاری هایشان بدست و پا افتاد و بناچار به دروغگویی هایی دست زد تا دار زدن بیش از چهل نفر و کشتن بیش از چهار سد مشروطه خواه را بدست صمدخان موجه جلوه دهد. در توجیه آن، ادعا کردند که مجاهدان سربازان روسی را پس از کشتن قطعه قطعه می کردند. مستر شبلی هم ادعا کرد که یکی از سربازان قطعه قطعه شده را به چشم خود دیده است. ولی پرسش مردم انگلیس این بود که چرا در آن مدت روس ها تصویر یکی از آنان را اعلام نکردند. نماینده سیاسی ایران در لند ن به خبرنگاران گفت حمله روس ها به رشت و تبریز در یک روز صورت گرفت و این نشان می دهد که حمله از روس ها با دستور امپراتور آغاز شده است و مجاهدان مدتی تحمل کردند تا شاید غارت خانه ها، آزار خانواده ها، کتک زدن عابران بپایان برسد، ولی چون دیدند روز بروز گسترده تر می شود در مقام دفاع از ناموس خود برخاستند. از آنجا که روس ها از پایداری شاهزاده امان الله میرزا به تنگ آمده بودند. شاهزاده به کنسولگری انگلیس پناهنده شد و کنسول از او پذیرایی کرد. این پناهندگی به یک ماه نرسید که انگلیس در صدد بر آمد او را به تهران برساند. چون در آن زمان برای رفتن به تهران از راه قفقاز عبور می کردند میانه لندن و پترسبورگ (پایتخت امپراتور روس) تلگراف هایی رد و بدل شد. دولت انگلیس از روس ها می خواست که در راه با او خوشرفتاری شود و بدون مزاحمت او را به تهران برسانند روس ها که نسبت به او کینه ای زشت در دل داشتند، این تقاضای انگلیس را نپذیرفتند و پاسخ دادند نمی توانند او را بدون کیفر بگذارند. از لندن دستور داده شد که شاهزاده امان الله از بست نشینی خارج نشود و کنسولگری رعایت احترام او را مدّ نظر داشته باشد. شاهزاده طی تلگراف هایی از دولت ایران می خواست که بر سر آمدن او به تهران ترتیبی بدهد. اما دست دولت کوتاه بود و در عوض باو اطلاع دادند که خبرنگار مجهول النامی در تهران به روزنامه «تایمز» لندن گزارش داده که قتل زن و بچه وسیله روسها دروغ است. لذا دولت خواسته بود که گزارش دقیق و مستندی در این باره ارسال دارد! شاهزاده پاسخ داد می دانید که من نمی توانم از محل «بست» خود خارج شوم. بهترین راه اینست که کمسیونی از ایرانیان و انگلیس ها در محل تحقیق کنند و نظر مشترک خود را بیان کنند. اما دولت ایران توانایی اینگونه فعالیت ها را نداشت. حدود یک ماه بعد از پناهندگی شاهزاده می گذشت که روس ها با او تماس گرفتند. کنسول روس با میانجیگری کنسول انگلیس با او به گفتگو پرداخت. از او پرسیدند که آیا شاهزاده دستوری کتبی به مجاهدان داده که با روسها بجنگند؟ شاهزاده پاسخی نداد، ولی پنداشت که روس ها فرمان را در دست دارند و اعتراف او باعث خواهد شد که همیشه در آذربایجان بمانند. دو سه روز بعد، این مرد وطن پرست آخرین شب عمر خود را تا دیر گاه به نوشتن نامه ها پرداخت و سپس طپانچه را به پهلوی خود خالی کرد و نشان داد که تا چه اندازه شیفته استقلال کشور خویش است. شاهزاده چنان شخصیتی بود که صمد خان با آنهمه خونخواری و بد سرشتی با او مهربان بود. پیوسته شخصی را به کنسولگری انگلیس می فرستاد و از شاهزاده احوال می پرسید. همان کس گفته بود واپسین بار که به نزد او رفتم سخت آشفته و اندوهناکش دیدم. چون پرسیدم مگر چه رخ داده، چگونگی را بیان کرد. پرسیدم مگر این پرسش چه سختی دارد؟ گفت اگر بگویم دستور جنگ ندادم دروغ خواهد بود و اگر بگویم دادم، چون نماینده رسمی دولت هستم روس ها آنرا دستاویز قرار داده آذربایجان را متصرفی خود اعلام می کردند. پیش از جنبش مشروطه، شاهزاده یکی از سرکردگان قزاقخانه بود و در آنجا درجه «امیر تومان» داشته است. ولی در جنبش مشروطه، لیاخوف روسی رئیس قزاقخانه شد. چند تن از افسران عالی مقام از قزاقخانه مستعفی شدند و شاهزاده به آزادیخواهان پیوست و در مجلس یکم بعنوان نماینده انتخاب شد و پس از آن معاون وزارت جنگ گردید. پس از به توپ بستن مجلس تحت تعقیب بود. و پنهان شد و با ورود جنگجویان مشروطه به تهران با آنان وارد پایتخت شد. ****
برگردیم به آدمکشی های روسها. روس ها عده ای از مجاهدان شهر «ارومی» را دستگیر کردند. از همان آغاز مبارزه ستارخان و باقرخان، عده ای از گرجی ها و ارمنی ها به آزادیخواهان پیوستند. حاجی نقی که شست سال داشت و جواهر فروش بود پسرش دستگیر شده بود و مورد آزار قرار می گرفت تا پناهگاه پدر را نشان دهد. حاجی نقی پس از چهل روز پنهان شدن خود را به روس ها معرفی کرد. او را با یک جنگجوی گرجی و یک کرد مشروطه خواه بالای دار فرستادند. صمد خان اندکی آدمکشی را کاهش داده بود. یک آگهی را با امضای «امیر فیروز» بشرح زیر پخش کرد: «اهالی محلات در تنظیف کوچه های نشیمنی خود ساعی باشند و سر چاه ها و بالوعه ها را مسدود نمایند و اغنیا و متمولین در معابر شبها در سر درخانه خود فانوس الی اذان صبح روشن نمایند» امیر فیروز همان رفیع الدوله است که صمد خان ،بگلر بیگی تبریزش کرده بود و بیشتر کارها با دست او و کسانش انجام می گرفت و صمد خان بتازگی به او لقب امیر فیروز داده بود. پیش از آن، هنگامی که انجمن ایالتی با عضویت کاردانان انجام وظیفه می کرد، در گیر و دار جنگ های تبریز در حالی که گلوله های توپ بر شهر می ریخت شهرداری کوچه ها را سنگفرش می نمودند آن شهردار برای نخستین بار در ایران بیماستان پاکیزه و آبرومندی ساخت. حال باید مصرعی از سنایی وام گیریم که می گوید: «شمع در پیش شمس بود.» در آگهی «امیر فیروز» ایجاد زحمت و تحمل فشار به مردم آشکار است. نخست آنکه «بیگلر بیگی» هیچ کاری انجام نمی دهد، بلکه دستور می دهد آنهم دستور های بی جا .مثلاً می گوید «بالوعه» ها را مسدود نمایند. بالوعه چاه وسط خانه است که دهانه تنگی دارد و آب باران یا آب ظرف و لباس شوئی در آن فرو می رفت. چنین چاهی پیوسته مورد استفاده بود. مسدود کردن آن تحمیلی بر مردم بود. اما صمد خان با این آگهی ها نمی توانست مردم را فریب بدهد که خونخواریش را محدود کرده است. وی دستور داد یکی از آزادیخواهان بنام «نایب محمد آقا» که در زندان بود در «قویون میدانی» خفه کردند. این جوان دلیر را چون به کشتن گاه آوردند و به روی زمین نشانیدند، روبه دژخیم و همدستان او کرد و گفت «خواستارم پس از کشتن مرا نیاویزید». دژخیم و شاگردش پیش آمدند، ریسمان به گردنش انداختند و هر یکی یکسر آن را گرفت با پای خود را به دوش او تکیه داد، از دو سو کشیدند، رنگ جوان دلیر سیاه شد و به زمین افتاد. دژخیم چند لگدی بر سینه اش زد. با اینهمه چون جان نداده بود، عرقچین شاگردش را برداشت تر کرد و با نوک خنجر به گلوی او تپانید که دهان و زبانش نیز زخمی گردید و با این شکنجه ها جان سپرد. جنازه اش نیم ساعت روی زمین بود تا پولی از خویشانش گرفتند و او را به ایشان دادند. صمد خان از هر وسیله ای پول بدست می آورد. اداره ی بیش از هزار تفنگدار را از راه غارت و اخاذی کسب می کرد. نایب محمد آقا که با آن وضع فجیع جان داد، از سردستگان مجاهدان بود و با تشکیل شهربانی، رئیس یکی از کلانتری ها بود و چون روش مأموران در تبریز بر پایه مددکاری و خدمت به مردم بود مورد علاقه و محبت مردم بودند. بهمین جهت مردم محل، از مرگ نایب محمد آقا متأثر شدند. در حالی که هر روز روسها خانه ها را با دینامیت ویران می کردند، ملاها برای برگرداندن سلطنت به محمد علی میرزا به جنبش و تکاپو افتادند. بحث شماره آینده ما با این آغاز می گردد که ملاها وقتی میدان برایشان خالی نیست، در مسجد با دین تظاهر می کنند. همینکه فرصتی می یابند قاتل ترین، غارتگرترین و مردم آزارترین موجود می گردند. بتاریخ 26 جولای 2008 - سندیه گو - کالیفرنیا
|
صفحه نخست >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
-
رابطه سیاست با هنر
از : پرتو نوری علا : November 12th, 2008
-
خواجه حافظ، کاشف رازهای نهان جامعه ما
از : خواجه حافظ، کاشف رازهای نهان جامعه ما : November 12th, 2008
-
Body of Lies گلشیفته فراهانی و ...
از : سعید شفا : November 12th, 2008
-
والیگری نا میمون سپهدار رشتی در آذربایجان
از : دکتر رحمت مهراز : November 12th, 2008
-
چالش زنانِ آمریکایی و حق رأی
از : دکتر درخشنده صادقی : November 12th, 2008
-
طرح 8
از : شهلا صمصامی Licensed Psychotherapist shahlasamsamy.blogfa.com : November 12th, 2008
-
قصّه ی عشق
از : انسی شیرازی encyshirazi2006@yahoo.com : November 12th, 2008
-
ملّایان سلطنت خواه
از : دکتر رحمت مهراز : October 8th, 2008
-
نمایش فیلم مستند تاریخی «ایران، شکوه از یاد رفته» در فستیوال بوگوتا - کلمبیا
از : امیر فطانت : September 13th, 2008
-
زگهواره تا گور فرمان ببر!!
از : دکتر درخشنده صادقی : September 13th, 2008
|
|
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
-
هوای باغ بکردیم و حال در باغیم!
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
زنان در سرزمین گمنام
از : دکتر درخشنده صادقی : July 3rd, 2008
-
کشتار بی امان آزادیخواهان وسیله روس ها
از : دکتر رحمت مهراز - remehrz@yahoo.com : July 3rd, 2008
|
|