|
|
هوای باغ بکردیم و حال در باغیم! |
|
|
|
انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com
|
|
|
|
|
|
|
چند سال پیش شعری از منصور اوجی، شاعر شیرازی، سخت مرا تحت تأثیر قرار داده بود. سال هایی که پشت میز محل کارت می نشستی و می دیدی که هرگز فکرش را هم نمی کردی که روزی گذارت به اینجا بیفتد! روزها را پس پشت می گذاشتی و گویی قدرت هرگونه حرکتی در جهت بهبود زندگیت را از کف داده بودی. کار کردن در فضای بعد از انقلاب، در ایران، آنهم برای کسی که سال ها در آمریکا زندگی و تحصیل کرده بود، هزار نکته ی ناگفته دارد که شاید روزی بشود درباره اش کتابی نوشت. به هر حال گاهی که از زور خستگی جسمی و روحی در آن صندلی که به قول اسلامی ندوشن عزیز «سَکّوی فروش جُرعه جُرعه ی عمر» بود می نشستم و چشمهایم را لختی به هم می گذاشتم، این صدای منصور اوجی بود که در گوشم طنین انداز می شد: «هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت»! سالها اشعاری از این دست را می خواندم و به خود حتی مجالی اندک هم نمی دادم که به عمق و معنا و حس نهفته در این قبیل اشعار بیاندیشم و ببینم با نوع برداشتم از این واژه ها، چه باورهای بد و خطرناکی را در خویش نهادینه می کنم. یک حس قربانی شدن، زندگی کردن در یک فضای لاعلاجی که گویی سوختن و ساختن تنها چاره ی کارش بود. یک حس یأس، خشم و سرخوردگی ناشی از مرگ رویا هایم، همیشه با من بود و می دیدم که در انتهای کوچه ی بن بست زندگی حتی پنجره ای دیگر گشوده نمی شود! اما من از یک موهبت عظیم برخوردار بودم و آن عادت به کتاب خواندن بود، چرا که از کودکی، آنهم نه از سر تفنن و سرگرمی، بلکه در پاسخ به آن همه علامت سؤال ریز و درشت که در دور و بر خود می دیدم، تنها گره گشایم شده بود و از برکت همین خوی پسندیده بود که نمی توانستم برای همیشه در یک جا و یک فضای فکری باقی بمانم. هر روز آموختنِ چیزی نو، نگاهم را آبیاری می کرد. در مورد کتاب خواندن همین جا باید بگویم که بر این حقیقت بعدها آگاه شدم که به قول استاد الهیات و تاریخ ادیان دانشگاه نیویورک،«دانش می تواند نقاب از چهره ی حقیقت بردارد، اما در عین حال قادر است خود تبدیل به حجاب و نقاب شود.» به همین خاطر است که امروز بر این باورم که کتاب خواندن اگر تنها از سر عادت و تفنن باشد و یا به قصد صحّه گذاشتن بر اعتقادها و باورهای از پیش تثبیت شده ی ما، نه تنها سودمند نیست که حتی می تواند زندان خشک اندیشی، تعصّب و جزمیّت را قفل بر قفل نهد. کتاب اگر به قصد آگاهی و کشف و رهایی نباشد می تواند به جای راه نمایی، چاه نمایی کند. بهر حال سالها رفت و رفت و هر از گاهی که به گذر عمر نگاه می کردم در دل می گفتم: «هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت»! بعدها بود که در آن کارگاه آموزشی - در ایران- آموختم که رهایی، لازمه اش خودآگاهی است وآموختم که یادگیری اصلاً دشوار نیست. هر چیز را هر قدر هم که پیچیده باشد، اگر بخواهیم بیاموزیم، راه و رهیافت میسّر است، اما از یاد بردن آن چیزهایی که یاد گرفته ایم و چهار چوب باور و اعتقاد ما شده است، گاه جابجا کردن کوه را می ماند. اصولی که اغلب ناآگاهانه از طریق فرهنگ، مدرسه، خانواده، گروه همسالان و در دنیای امروز از طریق تلویزیون، سینما، کامپیوتر... می آموزیم و باور می کنیم و دانستم که لازمه ی خلاصی از اسارت این باورهای مخرب، قبل از هر چیز کشف آنها در لایه لایه های پنهان ضمیر نیمه هشیار خودمان است. باید ببینیم این اژدهای پنهان چگونه به درون ما راه می یابد و چرا گاهی حتی از دیدن اش آنقدر هراس داریم که با هزار ترفند می خواهیم که نبیبینم اش! تازه بعد از اینکه شهامت روبه رو شدن با آن را پیدا کردیم چه باید بکنیم؟ در شماره ی قبل نوشتم که مراقبه ی درست، یکی از بهترین ابزار دیدن و رویا رویی با افکار و احساسات ناسالم است، اما این پندارها و احساسات چگونه به درون ما راه یافته است؟ در کودکی و به علّت کودکی آنچه توسط بزرگتر ها به ما گفته می شد را باور می کردیم، چون در دنیای ساده ی ما هر کس یک سرو گردن از ما بلندتر بود به گمانمان بهتر می دانست. مخصوصاً اگر این بلندقامتان بابا، مامان یا معلم بودند. در نوجوانی به ما آموزش می دادند که به درک فطری خودمان اعتماد نکنیم و برای دریافت حقیقت زندگی، همیشه به آنها (والدین، آموزگاران و بطورکلی بزرگسالان) تکیه کنیم. هر چه بزرگتر شدیم، دستورالعمل ها بیشتر شد. به گروه ها پیوستیم و منشور آنها را باور کردیم، اما بعدها پی بردیم که مشتی یاوه بوده است. وقتی گیج شدیم از اینکه پس چه کسی راست می گوید، کتاب خواندیم و نقطه نظرات نویسندگان را وحی مُنزَل دانستیم. اگر در خانواده ای محدود کننده و قشری از هر دین و مذهبی بزرگ شدیم و مکرراً شنیدیم که «ما بر حقیّم»!، «این فقط پیروان آیین ما هستند که به بهشت می روند»، «جای زن در خانه است» و یا دیدیم که «ارزش مردان بیشتر از زنان است» یا شنیدیم «مرد که گریه نمی کند»... حتی اگر بر علیه آن هم اقدامی می کردیم، باز تحت تأثیر باورهای قومی بودیم و یا شاید از سر خشم و کینه عمل می کردیم... بطور کلی پیام های نادرستی که در کودکی درسته بلعیده ایم، به اصول اساسی اعتقادی و باورهای ما تبدیل شده است و چون بیشتر این عقاید پنهان بوده، از میزان تأثیر آنها بر اعمال و دیدگاه مان نا آگاه مانده ایم. باید بدانیم که این اصول درباره ی حقیقت همیشه به ما دروغ می گویند و رها کردن خویش از باورهای محدود کننده و خوار کننده، کلیدی است که در را به روی استعدادهای بالقوه ی ما باز می کند و اصالت ما را به نمایش می گذارد. آری! باورش دشوار است که تصورات پنهان ما، هدایت زندگی ما را بر عهده دارند. باورهای نهفته ای مثل: «امور جنسی کثیف است»، «آدم یکبار بیشتر عاشق نمی شود...»، ما شرقی ها همیشه...»، ما ایرانی ها اصولاً...». احساسات ما نیز منطبق بر همین باورها شکل می گیرند و می بینیم که در حقیقت، عواطف و کردار ما، انعکاس باورهای نهفته در ماست. قبلا در کتاب ها خوانده بودم که این اصول اعتقادی ناخود آگاه، زندگی، نگرش، اعمال و نحوه ی برخورد ما را شکل می دهند و حتی بر گزینه های ما در انتخاب همسر، شغل، رشته ی تحصیلی، خانه، دوست و سبک زندگی تأثیر گذارند، اما زندگی در فضای سال های جنگ، تحمیلی دیگرگونه بود و تحمّلی دیگرسان می طلبید! آموختم که وقتی نقاب از چهره ی باورهای نهفته که محدودمان می کنند برداریم و به جای آن، اصول و بینشی درست و مؤثر را قرار دهیم، گامی بزرگ در راستای تغییر افکار، رفتار، احساسات و در مجموع زندگی خود برداشته ایم و تنها با دیدن نگرش های نادرست خویش و جایگزینی آن با الگوهای رفتاری درست، در را به روی حقیقت خویش می گشاییم. نکته ی دیگر اینکه وقتی بزرگ می شویم، تفسیر ما از آنچه می بینیم و می شنویم همیشه با دخالت باورهای ما صورت می گیرد و جالب است که بدانیم باورهای ما اغلب بر مبنای تفاسیر است تا بر پایه ی حقیقت. باید تأکید کنم که حتی نظام اعتقادی ما که ممکن است ترس هایمان آنرا به وجود آورده باشند، می تواند پرده ای بر روی حقیقت بکشد. به عنوان مثال ممکن است ترس از طرد شدن، ما را بر این باور رسانده باشد که مخالفت کردن با نظر دیگران به صلاح ما نیست و... بدیهی است از یاد نبرده ام که شالوده ی یک زندگی سالم همواره بر باورهایی استوار است که ارزش هایی ارزشمند و توان بخش را چراغ هدایت شاهراه زندگی می کنند، اما باورهای پوچ، ما را در فضای عقب ماندگی و در جا زدن نگه می دارند. فرهنگ، اقیانوسی است بی کران از هر دو نوع باور که غالباً دوباره سنجی نمی شوند و انسان ها با گوش و چشمی بسته تنها بر پایه ی عادات، عمری را در آن شنا می کنند. نه از مواهبش آنچنان بهره ای می برند و نه عیوبش را می بینند و به دور می افکنند.
••• (در خصوص باورها و شرطی های مخرب و چگونگی تأثیر آنها بر افکار، احساسات، گفتار و انتخاب های ما و نیز راه های دوباره سنجی و تغییر و تبدیل آنها به عوامل پیشرو و توان بخش، بزودی سمینار و کارگاهی آموزشی توسط نگارنده برگزار خواهد شد و همچنین پرداختن به شعرهای خوانندگان مورد علاقه ی جوانان و بسیاری از اشعار شعرای ایرانی که باورهایی باز دارنده، سمی و حتی انتحاری! را در فرهنگ ما نهادینه کرده و می کند فرصتی می طلبد که در آینده به تدریج به آن خواهیم پرداخت.) •••
خوب، بر می گردیم به مطلب آغاز این نوشتار و اشراف بر این حقیقت که بسیاری از اشعار مورد علاقه ی من که سال ها مکرراً تکرارشان می کردم و حتی بسیار دوستشان می داشتم!! به کمک شرایط بعد از انقلاب در ایران، توانمندی هایم را از چشم من دور نگه می داشت و ناامیدی و بیهودگی حاصل اش بود. اما وقتی از پستو بیرون آورده شدند و نور حقیقت بر آنها تابید، رنگ باختند و حقیقت فرصتی یافت تا روشنایی نورش نه تنها زندگی خودم را بلکه فضای اطرافم را هم نصیبی ببخشد. آری! تنها نحوه ی نگرش ماست که می تواند حقیقت بیرون را شکل دهد و زندگی ما رامتحول کند. امروز که درخت های اوکالیپتوس در مسیر پیاده روی ام منظره ای از بهشت را پیش رویم به تصویر می کشید و آسمان آبی و ابرهای اینجا و آنجایش را نظاره می کردم و با حافظ همنوا شده، زیر لب زمزمه می کردم که : مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن پس از سال ها به یکباره یاد آن شعر منصور اوجی افتادم و قسمت آخرش را به گونه ای که امروز بر آن باور دارم برای خود تغییر دادم! این نوع نگاه،تنها تلاشی برای یک نوع مثبت بینی و مثبت گویی کلیشه ای نیست، بلکه بر تجربه ی یک زندگی با چالش هایی مردافکن! بنا شده است. مجسم کردم که اگر روزی بامی بلند و نردبانی بلند باشد که «بر شود و بماند بلند بر سر دنیا» و اگر من بتوانم «بر شوم بر آن و نعره برآرم» بر خلاف شاعر بسیار عزیز این شعر، اینچنین خواهم گفت: هوای باغ بکردیم و حال درباغیم. و بعد با آرامش و لبخندی در دل گفتم: همه ی آن سال های خاکستری، اگر برای من، تنها ثمرش همین تغییر نگاه باشد، با سعدی موافقم که: عُمر نبود آنچه بی تو نشستم باقی عمر ایستاده ام، به غرامت
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
|
-
نمایش فیلم مستند تاریخی «ایران، شکوه از یاد رفته» در فستیوال بوگوتا - کلمبیا
از : امیر فطانت : September 13th, 2008
-
زگهواره تا گور فرمان ببر!!
از : دکتر درخشنده صادقی : September 13th, 2008
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
سلسله مقاله هایی درباره مشروطیت
از : دکتر رحمت مهراز : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
|
|
-
زنان در سرزمین گمنام
از : دکتر درخشنده صادقی : July 3rd, 2008
-
کشتار بی امان آزادیخواهان وسیله روس ها
از : دکتر رحمت مهراز - remehrz@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
نگاهی به فیلم «گل شیطان»
از : سعید شفا : June 6th, 2008
-
زنِ گله دار مغولی
از : دکتر درخشنده صادقی : June 6th, 2008
-
بچه ها و پول
از : زری صادقی : May 21st, 2008
-
هفتمین «جشنواره بین المللی فیلم تیبران» برگزار شد.
از : سعید شفا : May 21st, 2008
-
نقد، نوعی آفرینش هنری است!
از : پرتو نوری علا : May 21st, 2008
-
دو شعر تازه
از : پرتو نوری علا : May 19th, 2008
-
کجاییم و به دنبال چه می گردیم؟
از : - encyshirazi2006@yahoo.com انسی شیرازی : May 19th, 2008
-
زنان در سرزمین مغول
از : دکتر درخشنده صادقی : May 19th, 2008
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|