|
|
کشتار بی امان آزادیخواهان وسیله روس ها |
|
|
|
دکتر رحمت مهراز - remehrz@yahoo.com
|
|
|
|
|
|
|
در حالی که تنِ عده ای از آزادیخواهان بالای دار بودند، روس ها بدنبال کشتار بیشتری بودند و پیوسته افراد دیگری را توقیف می کردند و ببالای دار می کشیدند. اما از غارت خانه ها و خالی کردن جیب های رهگذران هم دمی غفلت نداشتند. برای گسترش جنایت های خود صمد خان را که با لشکر خود در حومه تبریز بود وارد شهر کردند و مردم از ترس به استقبالش رفتند، بموازات ورود او، روسها همه جا نگهبانی می دادند و به غارت خانه های ستارخان و باقرخان پرداختند. صمد خان برای اربابان روسی خود بیست و چند تن از آزادیخواهانی را که در حال فرار از تبریز دستگیر کرده بودند، سوار بر خر، زنجیر به دست و پا و گردن به ارمغان آورد. سالدات ها و قزاق ها آنان را مسخره می کردند و به آنان آزار می رسانیدند. در بین اسیران برادر زاده ستارخان و رئیس تلگراف سراب هم بودند. برخی از آزادیخواهان که می دانستند دستگیر خواهند شد خود را به صمد خان سنگدل می سپردند و می گفتند ما کشته خواهیم شد ولی ترجیح می دهیم بدست ایرانی کشته شویم نه وسیله روس ها. صمد خان هم نیم جو رحم و شفقت نشان نمی داد و دستور می داد سر آنان را ببرند و نعش بی سر افراد مشهور را در معابر آویزان می کرد. هر کس با تنی دشمنی داشت به او تهمت «مشروطه خواهی» می زد. همین کافی بود متهم را دستگیر نمایند و افراد خانواده اش را مورد اذیت و آزار قرار دهند. به عنوان مثال رئیس تلگراف و همچنین مسئول پاسپورت که «امین تذکره» می نامیدند طرفدار مشروطه نبودند، ملای سرِ آب از آن دو رنجیده بود و به صمد خان می نویسد که آن دو مشروطه خواهند. صمد خان هم به والی سراب نوشت که آن دو را دست و پا بسته برای او بفرستد. روس ها علاوه بر غارت، کشتار، خانه های دستگیر شدگان، عالی قاپو و محل انجمن ایالتی و دیگر اداره های دولتی را با دینامیت منفجر می کردند. خانه های بازرگانان را غارت می کردند و بعد ساختمان های زیبا را منفجر می نمودند. خانه های باقرخان و ستارخان نیز وسیله دینامیت ویران گردید. اندوهبارترین رویداد ها این بود که مخالفان مشروطه، ملاها، اوباش دسته دسته به دیدن صمدخان می رفتند و شقاوت های او را می ستودند. وقتی در سال (۳۰۹ هـ.ق.) یعنی ۱۱۲۰ سال پیش، بدستور خلیفه عرب، منصور حلاج را دار زدند اوباش بر او سنگ می زدند. شبلی از راه دلسوزی گلی بسوی او انداخت، منصور آه کرد، به او گفتند آنهمه سنگ را آه نکردی، گلی را آه کردن چه معنی است؟ پاسخ داد، آنان نمی دانند که نباید انداخت، از این زورم می آید که این می داند، که نباید انداخت. از آن زمان این گفته ضرب المثلی شد که «از سنگ دشمن باکی ندارم، از گل دشمن آزرده می شوم.» هزار سال بعد از آنکه نادانان منصور حلاج را سنگ می زندند، نادانان تبریز از مرگ مشروطه خواهان شادی می کردند و بر آدمکشی های صمد خان آفرین می خواندند. در پنج سالی که حکومت در آذربایجان بدست مردم بود دبستان ها و دبیرستان های زیادی ساخته شد در تبریز نیز بازرگانان دبستان ها و دبیرستان های زیاد بنا کردند. ملایان درس های آنها را کفر می دانستند. از این رو فرصتی بدست شان آمد و آنها را بستند. نه صمدخان با مدارس دشمنی داشت و نه روس ها. ملاها هم جز بستن آنها یا تبدیل محوطه به سینه زنی و روضه خوانی کار دیگری نمی توانستند انجام دهند. معلمان، شاگران خود را به مسجد های بزرگ دعوت کردند، روی حصیر نشاندند. درس های فیزیک و شیمی و جغرافیا و زبان های اروپایی را ترک گفتند تا ملاها با چوب و چماق بیرو نشان نکنند. پس از چندی دوباره به مدرسه های خود پشت نیمکت های میزدار نشستند و درس های ترک شده در مسجد را مطرح کردند. ملاها که دیدند برای خود رأیی میدانی باز نیست، برای یاد ملاهایی که در عهد مشروطه بر اثر مخالفت کشته شده بودند مجلسی بر پا کردند. آنان از شخصیت بارز و میهن دوستی مانند ثقةالاسلام نامی نبردند زیرا او را مشروطه خواه می شمردند. در عوض تعدادی از فتنه انگیزان را شهید راه اسلام شمردند و با تشکیل اینگونه مجالس از راه تظاهر به عوام می گفتند اکنون که مشروطه منحل شده دین خود را که از بین رفته بود دوباره بر می گردانیم. بعداز انقلاب ایران می دیدیم که ملاهای صاحب مقام می گفتند در مدت سلطنت خاندان پهلوی دین از بین رفته بود و ما اکنون آنرا زنده ساخته ایم. ملایان تبریز هر روز در محلی مجلس یادبود را بر پا می کردند. روش کارشان عبرت آور است. خلاصه آن چنین است که در هر محل چند آخوند مخالف مشروطه جلو افتاده، دو تن سید با درفش سیاه بدنبال شان می آمدند و چاوشی پشت سر آنان به آواز بلند شعرهای مرثیه ای می خواند و بدنبال او یک «فاتحه خوان» سواره می آمد. در سر چهار راه همگی می ایستادند و فاتحه خوان با صدایی رسا مردم را دعوت به شرکت در مجلس می کرد. او منظور خود را چنین می خواند «شهدای راه شریعت غرّا و جانفشانان طریقت ملت بیضاء، حضرت مستطاب آقای آقا شیخ فضل الله نوری مقیم تهران، حاجی خمامی رشتی مقیم رشت، آخوند ملا قربانعلی زنجانی، فاضل قزوینی، آقا شیخ جلیل سنقری، آقا میرزا ابراهیم خویی و سایر شهدا و سادات سرخاب و محله شتربان.» با تظاهر به دین کینه مردم را نسبت به آزادیخواهان بیشتر می کردند. مردم عامی نمی دانستند که آن باصطلاح «شهیدان شریعت» فتنه جویانی بودند که در محکمه مجتهدان معروف محاکمه و محکوم بمرگ شده بودند. در حالی که ملاها مردم را با اینگونه کارهای خنک و بی مزه سرگرم می کردند روس ها پیاپی آزادگان را دار می زدند و نان آور خانواده ها را شهید می کردند. روس ها برای اینکه در اروپا بد نام نشوند وانمود می کردند که افراد را پس از محاکمه و اطمینان از گناهکار بودنشان اعدام می کنند. برای انجام این فریبکاری هرگاه گروهی را بپای دار می بردند یکی را آزاد می کردند. اکنون درباره جوانمردی آزادیخواهان نمونه ای را یاد می کنیم. در میان گروه اعدامی دو نفر مشخص بودند. یکی نایب محمد آقا که در جنگ با روس ها از پیشگامان بود و دیگر میرزا احمد که مردی کناره گیر بود. هنگام خواندن فهرست اعدامی ها این مرد کناره گیر را اعدامی و دو تن از خویشان ستارخان را که در جنگ با روس پیشگام بودند یعنی نایب محمد آقا و مشهدی عباسعلی آزاد شدند. آنان سخت به گریه می افتادند و برای میرزا احمد دل می سوزانیدند. همسر فرمانده روس در کنار باغ می ایستاد، نایب محمد آقا دویده زانو می زند و دامنش را می گیرد و گریان می گوید «مادام! تفنگ را من برداشته ام و با روس ها من جنگیده ام، سزاوار اعدام منم. این میرزا احمد مکتب دار بیچاره ای بیش نیست. به خطا او را بجای من گرفته اند. شما کاری کنید که مرا بکشند و او را رها کنند.» همسر فرمانده ترکی می فهمیده، از گریه و ناله نایب محمد آقا و عباسعلی که حاضر بودند برای نجات میرزا احمد بپای دار بروند تکان می خورد. هنگامی که نام اعدامی ها خوانده و ترجمه می شده گفته می شود میرزا احمد خیابانی، همینکه به این نام می رسد افسری از پشت سر با صدای بلند می گوید «میرزا احمد خیابانی را به امپراتور بخشیده اند ...آزاد است برود.» در تمام این احوال دولت انگلیس در برابر آنهمه آدمکشی و ویرانگری روس ها سکوت کرده بود. محمد علی میرزا هنوز در ایران بود ولی کسی محل اختفای او را نمی دانست. صمد خان با او تماس دائم داشت و برای تجدید سلطنتش می کوشید. روسها نیز به او یاری می رسانیدند. در این مورد که بزیان انگلیس بود وزارت خارجه آن کشور به سفارت خود در تهران دستور داد که هیچیک از مأموران انگلیس با صمد خان تماس نگیرند و در مراسم از او دعوت به عمل نیاید. در تبریز روس ها افرادی را دار میزدند و صمدخان نیز کسانی را که می دانست روس ها توقیف شان نمی کردند، خود وسیله جلادانش سر می برید. در چنان محیط ترس آور، سرمایه داران را می گرفت و بزندان می انداخت و از آنان می خواست جانشان را با پول هنکفتی خریداری نمایند. روس ها حتی نوجوانان چهارده پانزده ساله را بدون دلیل کافی دار می زدند. یک مسلمانی را با شاگرد بچه سالش و مشتری او دستگیر کردند و همگی را اعدام کردند. عده ای از دلیران با نشان دادن شهامت خود روس ها را تحقیر کردند. سه تن از آنان را برای نمونه نام می بریم. یکی از آنان پتروس خان ارمنی بود که بپای دار کشیده شد. او آرام و خونسرد ایستاده بود. روس ها کشیشی را آوردند تا وصیت های او را بنویسد. کشیش دستش می لرزید. پتروس خان به او گفت«آقا! مرا می کشند شما چرا دستتان می لرزد؟» قلم و کاغذ را از دست او گرفت و وصیت های خود را نوشت. یکی از آنها این بود: «چون زنم بارور است هر فرزندی زاید چه پسر باشد و چه دختر نامش را «وریژ = کینه جویی» گزارند. قزاقان او را به پشت بام که کشتارگاه روسها بود بردند. «مستر تورنر» نوشته است «کسانی که او را در این هنگام دیده بودند از دلیری و خویشتن داری او ستایش می سرودند.» اعدام پتروس خان را روس ها روز «جشن یولیوسی» انتخاب کردند. این روز را که مصادف با هشتم ژانونه بود ارمنی ها روز تولد عیس می دانستند و جشن «کریستمس» آنان همان روز بود. پتروس خان بدون آنکه تغییری در چهره اش دیده شود ایستاده بود. سپس با پای خود بالای کرسی رفت، چون ریسمان به گردنش انداختند و کرسی را از زیر پایش کشیدند، ریسمان پاره شد و او بر زمین افتاد. خود چابکانه برخاست. غریو از مردم برخاست، زیرا رسمی بود استوار که هر گاه طناب دار پاره شود، مرد اعدامی را می بخشیدند. ولی در برابر چشمان گریان تماشا کنندگان دژخیمان دوباره ریسمان را بستند و پتروس خان خود به بالای کرسی رفت. دوباره طناب پاره شد. اما پتروس خان، این کُرد دلیر منتظر ماند تا طناب را بستند و با خونسردی و متانت برای بار سوم روی کرسی رفت. روش بی اعتنایی او به روس ها حماسه ای بود. او آن «دار» و روس ها را با روشی مردانه حقیر شمرد. مردم تبریز در مرگ قهرمان خود عزادار بودند و در خانه های خود اشک می ریختند. بهر حال همسرش وضع حمل کرد. دختری بدنیا آورد و نامش را «وژیر=کینه جویی» گذاشتند. بین یک گروه شش نفری که روز پنجم اسفند سال ۱۲۹۰ شمسی اعدام شدند محمد عمواوغلی نیز «دار» روس ها را به ریشخند گرفت. چون لباس محکومان به اعدام را می کندند، عمواغلی با یک شلوار و یک کلاه دریده بالای کرسی رفت و با دست خود طناب را به گردن انداخت و کلاه را از سر برداشت و توی سر یکی از افسران روسی کوبید. خود با پا کرسی را به سوئی پرت کرد و مردانه جان داد. این مرد در صف مشروطه خواهان جانفشانی ها نمود. حیف است از «آقا میر کریم» هم یاد مختصری نکنیم. او به دیگران دلداری می داد و می گفت مرگ سرنوشت هر بشری است. با روی خوش بالای دار روید. مقصود اینگونه مرد ها که تعدادشان بین اعدامی ها کم نبود این بود که روس ها دریابند این مردم چون از مرگ نمی ترسند تسلیم شدنی نیستند. بهر حال وقتی نوبت به او رسید شادمان از اینکه دیگران کمال مردانگی را نشان دادند رو به مردم کرد و فریاد زد «زنده باد مشروطه» و ریسمان را به گردن انداخت و چون کرسی را از زیر پایش کشیدند به اندک زمانی جان داد. در یکی از روز های نیمه بهمن روس ها یک مهمان مردم تبریز را به بالای دار بردند. کسی نام این شخص را نمی دانست ولی از گرجی هایی بود که برای یاری به آزادیخواهان از گرجستان به تبریز آمدند و از تبریز دفاع می کردند. گرجی ها در جنگ با روس هم شرکت داشتند. این جنجگوی گرجی در کاروانسرایی پنهان شده بود. روس ها گرفتارش کردند. این مرد پُر دل خود را نباخت و با خونسردی در برابر طناب دار ایستاده بود. خواست با مردم تماشاچی سخن بگوید ولی جلّاد سیلی سختی بصورتش نواخت. افسر روسی باو اعتراض کرد. محکوم از آن افسر اجازه گرفت تا وصیت خود را به مردم تماشاچی بگوید. سپس پای دار بمردم گفت من یک ماه در کاروانسرا بسر بردم و پولی نداشتم مخارج زندگی مرا کاروانسرا دار می داد. من وامدار او هستم. از خود چیزی جز یک لحاف ابریشمی ندارم. او را به کاروانسرا دار بدهید. یک سخن دیگر این است که من مسلمان شدم. مرا در گورستان مسلمانان و به آئین اسلام زیر خاک بسپارید. اما هنگامی که طناب بر گردنش انداختند چون تناور بود طناب پاره شد. بار دوم نیز طناب پاره و بر زمین افتاد. بار سوم جان داد. دو روز بعد، ارگ بدلیلی که روشن نبود بر اثر آتش گرفتن انبار باروت، ساختمان و سالدات هایی که آنجا بودند به هوا رفتند. مردم از خانه ها بیرون ریختند و چون دود از محل حادثه بلند بود فهمیدند چه اتفاق افتاده است. سربازان و قزاق های روسی مشغول بیرون آوردن سالدات ها (سربازان روسی) شدند. معلوم شد چهل و دو تن کشته و بیش از (۱۵۰) نفر زخمی شده بودند. روز بعد روس ها غفارخان برادر ستارخان را پای دار بردند. او از افسر روسی اجازه گرفت چند دقیقه به او مهلت دهد، چون خواهش او پذیرفته شد وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و بعد پای چوبه دار رفت. چون احتمال دادند که طناب پاره شود دو طناب را یکی کردند و بر گردنش انداختند. چرخی خورد و اندامش لرزید و جان داد. روس ها برای اینکه در برابر اروپاییان تعداد قتل ها را خیلی بالا نبرند، سهمی گسترده برای صمدخان قائل شدند و او تعداد زیادی را سر می برید و جسد شان را در معابر آویزان می کرد. شماره این شهیدان بدست صمدخان به 243 تن رسید. در شماره آینده واقعه جانگداز خودکشی شاهزاده امان الله که با صداقت و مردانگی آذربایجان را اداره می کرد و در راه آزادی رنج ها برد می نگاریم و از سر و سینه زدن ملاها برای بازگشت محمد علی میرزا به سلطنت نیز وقایعی را بیان خواهیم کرد.
بتاریخ ۲۷ جون سال ۲۰۰۸ میلادی - سان دیه گو - کالیفرنیا
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
|
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
سلسله مقاله هایی درباره مشروطیت
از : دکتر رحمت مهراز : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
-
هوای باغ بکردیم و حال در باغیم!
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
زنان در سرزمین گمنام
از : دکتر درخشنده صادقی : July 3rd, 2008
|
|
-
نگاهی به فیلم «گل شیطان»
از : سعید شفا : June 6th, 2008
-
زنِ گله دار مغولی
از : دکتر درخشنده صادقی : June 6th, 2008
-
بچه ها و پول
از : زری صادقی : May 21st, 2008
-
هفتمین «جشنواره بین المللی فیلم تیبران» برگزار شد.
از : سعید شفا : May 21st, 2008
-
نقد، نوعی آفرینش هنری است!
از : پرتو نوری علا : May 21st, 2008
-
دو شعر تازه
از : پرتو نوری علا : May 19th, 2008
-
کجاییم و به دنبال چه می گردیم؟
از : - encyshirazi2006@yahoo.com انسی شیرازی : May 19th, 2008
-
زنان در سرزمین مغول
از : دکتر درخشنده صادقی : May 19th, 2008
-
اردو کشی روس به تبریز و گیلان فرار مجاهدان و عده ای از مشروطه خواهان از تبریز
از : دکتر رحمت مهراز : May 19th, 2008
-
جنگ دلیرانه سلحشوران تبریز با روس های اشغالگر ظرف چهار روز 850 سرباز روسی را بر خاک افکندند
از : دکتر رحمت مهراز : April 10th, 2008
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|