Mon, 13 Oct 2008 12:03:36 PST About Us      Advertise      Contact Us      Archives      Earlier articles

کجاییم و به دنبال چه می گردیم؟

{article.de scri ption}
- encyshirazi2006@yahoo.com انسی شیرازی
5 / 5 (1 Votes)
         
Text box
هر کاری که می تونم دارم می کنم...اما ظاهراً کافی نیست. نمی دونم دیگه باید چکارکنم؟»
این پرسش هنوز در ذهن مرد جریان داشت که از درونش صدایی با ملایمت و مهربانی در جواب گفت:
- «پاشو  برو بیرون قدم بزن...یه چیزی هست که می خوام ببینی...»
و بدین ترتیب بود که مرد قدم زنان پا به فضای علفزار پشت خانه اش گذاشت، در حالی که باز با خودش می گفت:
-  «من همه ی قدم هایی رو که باید بر می داشتم، برداشتم اما به نظر میاد هیچکدام برام کار نمی کنه.»
اما اون صدای مهربون باز در جوابش گفت:
- «فقط تو یه چیزی نداری...»
- «چی؟ چه چیزی هست که من نمی دونم باید داشته باشم و بهمین خاطر هم ندارم؟»
- «خودت می بینی. فقط گوش کن...»
و در اینجا بود که مرد یکهو سر و صدایی شنید.  یه چیزی لای علف ها پنهان شده بود.  صدای خُرناس می آمد.  مرد خُشک اش زد.  اما اون صدای مهربون از ته وجودش دوباره گفت:
- «نترس! فقط نگاه کن.»
نفس مرد در سینه اش حبس شده بود و او فقط داشت نگاه کرد  که  ناگهان گرُگی به سرعت به طرف اش آمد.  باز همان صدای مهربون  تکرار کرد:
- « نترس! جُم نخور. فقط نگاه کن.»
گرگ که تقریبا بهش نزدیک شده بود، ناگهان ایستاد و با یک حرکت تند و سریع به میون علف ها برگشت، در حالی که هنوز صدای خروش ناشی از خشم اش شنیده می شد.  مرد نفس راحتی کشید و گفت:
- «دیوونه س...این گُرگه واقعاً دیوونهَ س»
صدای مهربون باز  تو وجودش طنین انداز شد که:
«- شاید! حالا بیا به قدم زدن ادامه بدیم.  هنوز خیلی چیز های دیگه هست که می خوام نشون ات بدم».  مرد به رفتن ادامه داد تا... دوباره سر  و کلّه ی گرگه پیدا شد. این بار مردرو برانداز کرد و در حالی که خرگوشی به دهان داشت به آرامی دور شد.
ناگهان غریبه ای از پشت سر مرد  داد زد: «دیدی چی شد؟»
«من هم میرم درست مثه همین  گرگه یه خرگوش شکار می کنم.»
مرد با نا باوری نگاهش کرد و بهش گفت: «موفق باشی!»
غریبه پرید تو علفزار و از  نظر دور شد.  مرد خودشو جمع کرد و شروع کرد به غُرغُر کردن: «این یارو دیگه کی بود؟ اینجا چکار می کرد؟»  صدای مهربون نجوا کنان بیخ گوشش گفت: «تو کاری ات نباشه.  فقط نگاه کن».  و مرد دید که اون غریبه درست مثه همون گرگه، دیونه وار اینور و انور می دوید، اما تنها فرقش با گرگه این بود که خرگوشی گیرش نمیومد.  مرد پوز خندی زد و زیر لب گفت: «اینجوری که نمیشه خرگوش گرفت.  اینطور فقط میشه خرگوش ها رو کیش داد و دور کرد!»  همون صدای مهربون در جوابش گفت: « درسته! دوست من.  همینطوره!  روش تو هم تو زندگی ات همیشه همینطور بوده. تو هم همیشه کاری رو که دیگری می کرد تقلید می کردی بدون اینکه ارزشی برای وجود خودت و توانایی هات قائل بشی.»
مرد مات و مبهوت از صدا پرسید:
-«منظورت اینه که من هم موفقیت رو از خودم دور می کردم، چونکه نمی تونستم هدف خودم رو ببینم؟  اصلاً هدف رو چه جوری میشه  دید؟»
صدا با همون ملایمت و آرامی گفت:
-«جوری ببین که بتونی خیلی دقیق و مختصر و مفید بیان اش کنی و بگی چی میخوای؟...بعدش اونو بنویس و به هدایت و راهنمایی من هم اعتماد کن.  یعنی تصمیم بگیر که می خوای من کمکت کنم که تو به چی برسی؟»!
مرد یکهو شهامت اینو پیدا کرد که صدای درونش رو باور کنه و بهش اعتماد کنه.  اون صدا هنوز داشت بیخ گوشش نجوا می کرد:
-« آدم های کامیاب و عاقبت به خیر همیشه رؤیاها شون رو دنبال می کنن.  تو هم همینطور رؤیاهات رو تعقیب کن». 
مرد لبخندی زد.  در برگشت، قبل از اینکه به خونه برسه، صحنه ی آخری که دید مُهر تأییدی شد بر حقیقتی که به درک آن رسیده بود:
غریبه رو دید که همچنان داشت دنبال خرگوش این در و اون در می زد و مرد این بار تصمیم خود شو گرفته بود و دیگه دقیقاً می دونست از زندگی چی می خواد.  نجوایی در گوشش می گفت :
- «درسته! حالا بیا کار رو شروع کنیم. با هم!»


نویسندگان کتاب
 Trevan Householder و  Leslie Householder یعنی   The Jackrabbit Factor
توانسته اند با شیوایی و شفافیت به بیان این حقیقت بپردازند که «جوینده یابنده است»اگر بداند به دنبال چه می گردد؟!  و با توجه به افکار، احساسات، گفتار و کردار خود ببیند آیا در مسیر رسیدن به هدف خویش گام بر می دارد یا بر خلاف مسیر در حرکت است.
نکته  ی مهم تر اینکه افرادی که توانسته اند بر جهان تأثیر بگذارند - چه در بُعد مادی (بیرونی) زندگی و چه در قلمرو معنوی (درونی)، هرگز  دنباله رو دیگری نبوده اند بلکه به صدای جان خویش به عنوان بهترین رایزن و مشاور گوش سپرده اند و فرمانش را بی هیچ تردیدی فرمانبردار بوده اند.

این کتاب به شرح داستان زندگی خانواده ی  «گودمن» می پردازد.  خانواده ای که به اصطلاح کفگیرشان به ته دیگ خورده و زن، شوهر را به خاطر عدم توانایی اش در تأمین معاش خانواده به باد سرزنش گرفته است.  مانند هر مرد دیگری که در چنین شرایطی قرار گیرد، ریچارد با احساس سرشکستگی از خانه بیرون می زند و به علفزار پشت خانه پناه می برد و در  آنجا برای نخستین بار فرصتی می یابد تا به دور از جنجال و سر و صدای دنیای بیرون، دمی با خویش خلوت گزیند.  ضمن قدم زدن،  بخت یارش می شود تا در سکون و سکوت خویش، صدای  درون اش را بشنود.  صدایی که او را دعوت به دیدن می کند.  دیدنی دیگر گونه و لاجرم شنیدنی دگرگونه که سبب ساز تحولّی درونی در او می شود چرا که نقطه ی پایانی می گذارد بر طومار سرگشتگی ها و گم گشتگی هایش و آغاز گر راهی می شود نوین و یگانه.
گرچه تأکید و هدف این کتاب بیشتر پرداختن به بُعد بیرونی و مادی زندگی و به عبارتی چگونگی حصول موفقیت است اما در حقیقت هر کجا ما بدانیم به دنبال چه می گردیم بدان می ماند که ذره بین را در مقابل نور خورشید قرار داده ایم و تمرکز را بر یک نقطه معطوف داشته ایم و بهمین سبب در هر بُعدی از زندگی راهگشا و کارگشا خواهد بود.  وقتی بدانیم که کجاییم و چه می خواهیم، همه ی منابع مورد  نیاز برای برآوردن خواسته ی ما معجزه آسا در اختیارمان قرار خواهد گرفت!
هدف من در این نوشتار، نقد این کتاب نیست. اصول پیشنهادی آن را در کتاب های دیگری همچون «هفت عادت مردمان مؤثر» از «استفن کووی» نیز  خوانده ایم.  حتی بسیاری از داستان های ادبیات کهن فارسی هم با شیوایی بر بسیاری از نکات مطرح شده در این کتاب صحه می گذارند.  اما آنچه مرا بر آن داشت که در مقدمه ای نسبتاً طولانی، داستانی از این کتاب را انتخاب کنم، پر رنگ کر دن این حقیقت است که ما یگانه ایم و اثر  گذار.  سرشت هر یک از ما در این جهان بگونه ای است که می توانیم بیافرینیم و جای پایی متفاوت بر  پهنه ی هستی بگذاریم، از همان دست که اثر انگشت هیچ دو تایی از ما یکسان نیست و هر یک کُد ژنتیکی متفاوتی را با خود به این جهان آورده ایم.  پرسش اینجاست که چه می کنیم و چگونه کارمان را به انجام می رسانیم؟  آیا با قوانین علمی و طبیعی زندگی هم سوییم یا در اسارت فرهنگ - ناهشیارانه- به ساز دیگران می رقصیم.  دیگرانی که هزاران سال است آمده اند و رفته اند و طی قرون و اعصار دردشان درد ماشده و سنگینی کتاب داستان هایشان قفسه ی سینه ی ما را   می فشارد.
چرا پیروی کورکورانه از فرهنگ را «اسارت» می بینم؟  مگر فرهنگ همان «الگو های ذهنی جمعی» نیست؟  مگر فرهنگ تجلی بیرونی آگاهی ما نیست؟  مگر چگونگی فهم و درک جمعی ما را نشان نمی دهد؟  مگر تا ما درد را نشناسیم و دست به درمان نزنیم در بر همان پاشنه نمی چرخد؟  مگر جز به تبع وضعیت آگاهی مان، هرگز هیچ چیز بهتری (چه در سطح فردی و چه اجتماعی) برایمان رخ خواهد داد؟  هیچ چیزی به ما داده یا از ما گرفته خواهد شد؟  راز چگونگی و چرایی شکل  زندگی ما بهمین سادگی است.
آنجا بَرَدَت پای، که در سر هوَسَش بود
آنجا بردت دیده که آنجا نگریدی.
پس هر کجا هستیم، جایی است که باید باشیم.  این به معنای باور من به جبر نیست بلکه تأکید بر این حقیقت است که نوع تفکر، باورها و نحوه ی نگرش ما، موقعیت فعلی زندگی ما را رقم زده است.  اینجا همان جایی است که مانند آن «مرد» باید از فضای امن که گاهی سخت غیر مولّد است قدمی به بیرون گذارده و فرصت «دیدن» و «شنیدن» را به  خود بدهیم.
اما چگونه می توان  منشاء دو صدایی که گاه همزمان در ون هر یک از ما (مثل همین مرد قهرمان داستان) به گفت وگو مشغول است را تشخیص دهیم؟   از کجا بدانیم که به کدامیک باید آری گفت و به کدام نه؟!
تقریباً محرک و انگیزه ی اکثر تصمیمات و انتخاب های ما- در درونی ترین لایه - «ترس» است.  ذهن ترس می آفریند.  منشأ توهم جدایی- من و مایی - در ما باز هم ذهن است.  ذهن شرطی شده، قضاوت کننده، بر چسب زننده و ترسان  می خواهد تصمیم بگیرد. خب، معلوم است که چگونه می بیند و چگونه می شنود و عمل می کند!   باید به این درک رسیده باشیم که قبل از هر تصمیم و گزینشی به «حواس» مان توجه کنیم  و ببینیم آیا از چیزی می ترسیم؟ درست است که هر یک از ما گاه با حقیقت خویش یکی شده ایم و صدای درون را شنیده ایم.  حتی گاه باچشم جان، «دیدن» را تجربه کرده ایم اما اگر بخواهیم همواره این کیفیت فراموش شده را به عنوان اصل و پایگاه و منشأ حرکت در خویش بیدار نگه داریم، باید به راستی بخواهیم که دیگر رنج نبریم!!  و  با تمام وجود خواهان تغییر باشیم.  هنر «دیدن» را باید مثل هر هنر دیگری آموخت. تمرین هنر «دیدن» این توانایی را در ما رشد می دهد تا به محرک های خود بنگریم و ببینیم آیا از سر «ترس» است که دست به کاری می زنیم یا نمی زنیم؟  «کریشنا مورتی» می گوید: نخستین  دستاورد مراقبه خود شناسی است.
با درک حقیقت ذهن می بینیم که هر چه بیشتر گوش به فرمان توهمات ذهنی بسپاریم از حقیقت خویشتن دورتر شده و روز به روز از فضای فراوانی و نعمت زندگی بیشتر فاصله می گیریم،  حتی اگر در وضع مادی خوبی به سر بریم،زیرا ذهن ترسو است.  من و مایی و حسّ جدایی، بین ما و دیگران فاصله ایجاد می کند.  تنها در پرتو نور شناخت خویشتن می بینیم که ما همواره حق انتخاب داریم.  مختاریم که بین «ترس» و «عشق» یکی را انتخاب کنیم.  با گزینش «عشق» به رنج برای همیشه پایان می دهیم(البته  اگر بخواهیم!!)  و مسئولیت زندگی خویش را بر عهده می گیریم.   از رفتن به دکان های آرامش و موعظه خودداری می کنیم و به قول سهراب درک می کنیم که «سایبان آرامش ما، ماییم».  فرهنگ شفاهی -  قومی خود را پشت سر می گذاریم و خود کتاب می خوانیم تا سطح  آگاهی و شعور را در خویش بالا ببریم  و نمی گذاریم ترس ما را به بیراهه بکشاند.  به آن فضای سکوت و سکون درون خویش، جاییکه عشق در آن ساکن است روی می آوریم و می دانیم که جوهر و اصل و حقیقت ما «عشق» است.  همان حسّ یگانگی، یکپارچگی و هماهنگی با کلّ هستی و تنها به تصمیمات، هدف ها و اموری می پردازیم که از این منشأ سرچشمه می گیرد، چرا که می دانیم سعادت، آرامش و رستگاری جاودان نصیب ما خواهد شد.

و اما برای کسانی که به دنبال یافتن «راهکاری ساده و عملی»! می گردند توصیه ام این است که تنها از انسان های «به حضور رسیده» که خود در دریای بی واژه کرامتِ هستی شنا کرده اند و دُرّ و گوهر ارزانی ما داشته  و  می دارند یاری بگیرند.  همه ی این انسان ها یک وجه مشترک دارند.  آنان هرگز شما را به سوی خودشان  نمی خوانند.
تو  را هر کس به سوی خویش خواند
تو را من، جز به سوی تو نخوانم
برای  خود تبلیغ نمی کنند و نسخه شان برای همه ی دردهای آدمیان همیشه یکی است:
تو درمان غم ها ز بیرون مجو
که پازهر و درمانِ غم ها تویی
از این ساحلِ آب و گِل درگذر
به گوهر سفر کن که دریا تویی
پذیرش بی چون و چرای این حقیقت که «از ماست که بر ماست»  و قبول مسئولیت، نقطه ی آغاز حرکت است.  چراغ درون ما اگر روش شود، شعور برخاسته از آن به تدریج به روند الگوهای شرطی شده (عادتی - واکنشی) پایان خواهد داد و پرتو نورش زندگی بیرونی (مادی) ما را نیز روشنی خواهد بخشید.


5 / 5 (1 Votes)
صفحه نخست > فارسی > تاریخ، فرهنگ و هنر

Submit Comment On Article Latest English Articles On Payam-e-Ashena
Your Name:
Your email: (will not be published)
Subject:
Comment Text: 500 characters Maximum


Will the Presidential Election Effect Your Investments?
By : Ali Bavarian ( ali.bavarian@edwardsjones.com)
October 7th, 2008: Now that both political parties have held their respective conventions, the campaign season is shifting into high gear. As a ...
Iranian Film Festival Part II
By : Saeed Shafa
October 7th, 2008: Iranian Film Festival (IFF) is an annual event showcasing the independent feature and short films made by or about the Iranians ...
In Search of the Love You Want
By : Farzaneh S. Khazrai, Ph.D. Marriage & Family Therapist www.drkhazrai.com
October 7th, 2008:   For singles looking for a lifelong love partner --- Part SevenI have been writing about single people looking for a life ...
How To Lose Weight
By : Grace Fahmie (trainergrace@gmail.com)
October 7th, 2008: Our Fitness Expert Breaks Down the DetailsIn this article I will make it clear why your goal should be not merely losing weight ...
No way back
By : Pedram Moallemian
July 16th, 2007: Ebrahim Nabavi is confident about the reform movementThis article was first published in Payvand.com.To listen to the audio, ...
Posted Comments On Article
Payam e Ashena Polls
لطفاً نظرتان را در باره این سایت بنویسید
بسیار خوب
خوب
متوسط
بی ارزش
Watch News Video
Photo Gallery
Advertisements




Copyright ©2000 - 2008 Payam e Ashena. All rights reserved. Reproduction in whole or in part without permission is prohibited
Designed & Hosted By Scorpio Informatics
Preview Chanel
Powered by: PHPCow.com