|
|
فرصت رنگین حیات |
|
|
|
انسی شیرازی
|
|
|
|
|
|
|
«زندگی ما یک فرشینه (tapestry) است و هر روز، یک نخ از تار یا پود آن. پارچه ی دستباف ما چگونه است؟حریری شایسته ی تن عروس، یا نمدی که نه تارش معلوم است و نه پودش؟»
نمی دانم کجا خوانده ام که ما همانگونه می میریم که زندگی می کردیم. این جمله حقیقتی را در میان دارد و شاید بتوان به آن عباراتی دیگر نیز افزود ، از این دست که مثلا...در مراسم یادبودی که پس از مرگ هر کسی فرزندان و نزدیکان او برایش برگزار می کنند، می توان به فضایی که فرد در آن می زیسته پی برد و حتی حاصل زندگی او در این جهان و تأثیر گذاری اش را مورد ارزیابی قرار داد. حتی به گمانم می شود از این هم قدری پا را فراتر نهاد و اگر به چگونگی برگزاری این مراسم دقت بیشتری کرد، شاید بتوان به فرهنگ مرگ و میر، باورهای یک قوم و ملت و نوع نگاهشان به زندگی و هستی نیز نیم نگاهی داشت. خبردارشدم که دو روز پیش زنی در ایران فوت کرد. بانویی حدوداً هشتاد ساله. در خانه ی یکی از فرزندانش زندگی می کرد و سال ها بود که هر روز، به اصطلاح، آه و ناله می کرد چرا که از پیری دل خوشی نداشت! آن روز از سوزش معده می گفته و در حالی که دخترش نبات داغ برایش درست می کرده، به طور ناگهانی از دنیا می رود. بعدا علت مرگ نارسایی قلبی اعلام شده بود. به خانه شان در تهران زنگ می زنم تا به خانواده اش تسلیت بگویم. صدای شیون و گریه و زاری امکان مکالمه ی تلفنی را تقریباغیرممکن کرده بود. روضه خوانی، با ذکر مصیبت! سعی می کرد بر دامنه ی غم و اندوه بیفزاید. گوشی تلفن را بدون حصول نتیجه می گذارم، اما می توانم از همین جا موقعیت آن خانه و وضعیت به اصطلاح صاحبان عزا و نیز اطرافیان و فامیل و دوستان و همسایگان و فرزندان آن زن را، قریب به یقین، پیش چشمم مجسم کنم. خانواده ی درجه اول، دوستان و آشنایان، همه در لباس های سیاه و قیافه هایی مصیبت زده با چشمانی پُف کرده باید بنشینند و حداقل تا هفت روز دیگر عزاداری کنند. با توجه به اینکه این خانواده به شهرستان خاصی هم تعلق دارند، می دانم که جز ء رسم معمول باید به سر و صورت خود بزنند، زیرا اگر کم گریه و زاری کنند مردم ِعزیزی که به دیدارشان آمده اند ممکن است بگویند که متوفی برایشان چندان عزیز نبوده است! از همان لحظه ای که مادر رفته، فرزندان باید آماده شوند تا بیش از یک عروسی خرج کنند و گروهی را موظف نمایند تا مطمئن باشند که از همه پذیرایی می شود. ظاهرا این مراسم در بزرگداشت یاد و خاطره ی به اصطلاح عزیز از دست رفته است، اما معمولاً سخنران مجلس متوقی را نمی شناسد و در ازای دریافت پول، از فرزندان این زن تعریف و تمجید می کند و حتی به دخترها یادآور می شود که دیگر هیچ غم خوار و مونسی در این جهان نخواهند داشت! برای همه ی اطرافیان و خویشان نزدیک، کار و کاسبی حدود یک هفته تعطیل است، چرا چون روند زندگی (بخوانید عادت های معمول) دچار وقفه ی شدیدی می شود. ••• کسی زندگی این زن را بررسی نمی کند. راستی چه کرده؟ ارزش هایش چه بوده؟ با کدام ارزش موروثی و باوری چالش داشته؟ چند بار خدا را دیده؟! آیا به معنای «از او آمده ایم و به او بر می گردیم» هرگز اندیشیده بوده است؟ آیا با حضور و وجود خویش در عرصه ی این جهان، چیزی بر آن افزوده، یا مصرف کننده ای بیش نبوده است؟ فرزندانش به دور از تعریف های معمول، از مادر چه آموخته اند؟ آیا برگزاری چنین مراسمی انتخاب خانواده ی تازه در گذشته بوده یا بر اساس حاکمیت سنت ها، نوعی اجبار به برگزاری به خانواده تحمیل شده است. راه و روش زیستن این زن با دختر و نوه هایش حتماً فرق داشته، اما آیا این تفاوت قدمی در جهت تکامل زیستن بوده، یا فقط ظواهر تغییر کرده است؟ دوست داشتم بدانم آن فرزند این خانم که دور بوده و قرار است با شنیدن خبر مرگ مادر،شتابان به جمع عزاداران بپیوندد، باوجود پانزده سال دوری و فرصت نگریستن به اعماق ریشه ها و دوباره سنجی عادات و باورها،اینک مرگ مادر را چگونه می بیند؟ ••• بر می خیزم و به خیابان می روم تا سری به اداره ی پست بزنم. پیاده می روم که فرصت کنم بهتر بیاندیشم. سر راه موقع بازگشت به خانه، از جلوی کتابخانه رد می شوم و به خیابان پُر گلی می پیچم که همیشه گل ها و گیاهان بسیار زیبایی جلوی کلبه های ساحلی اش هوش از سرم می برد. به یکباره صدای موسیقی روح نوازی همه ی مرا با خود می برد. صدای موزیک Bagpipe است و چند لحظه بعد، مردی را با لباس اسکاتلندی (دامن چهارخانه سفید و قرمز و جوراب های تا زانو) جلوی ساختمان یک کلیسا می بینم که ایستاده و می نوازد. در کنارش مردی خوش لباس و خوش سیما در کنار زنی با لباس سفید و سیاه ایستاده است. نزدیک تر می روم و متوجه می شوم که در این کلیسا مراسمی برپاست. مرد مؤدبانه از من می پرسد که آیا برای شرکت در مراسم آمده ام؟ به او می گویم خیر! گردشگری هستم که صدای ساز مرا به جلوی کلیسا کشانده است. بلافاصله شروع می کند به توضیح و می گوید: «اینجا مراسمی برای بزرگداشت مادر من بر پاست. مکثی می کند و می بینم که اشگ در چشمانش حلقه می زند و لب پایین اش می لرزد. از من دعوت می کند که در صورت تمایل به جمع شان بپیوندم. تشکر می کنم و تسلیت می گویم و در کناری می ایستم. چند زن و مرد به آنها نزدیک می شوند و بعد همه با هم به داخل سالن زیبای کلیسا وارد می شوند. چند قدم جلوتر می روم. حالا به محوطه ی جلوی ورودی سالن وارد شده و می توانم کسانی که برای عرض تسلیت آمده اند را ببینم. دختر زیبایی گیتار می نوازد و با صدای قشنگی آهنگ دل نوازی را می خواند. پسر خوش پوش و خوش سیمایی او را در نواختن همراهی می کند. وقتی آواز تمام می شود، سه پسر حدوداً هفده هجده ساله که لباس سپید با شال گردن های سیاه بر تن دارند جلوی میکروفن می ایستند و آیاتی از انجیل را تلاوت می کنند: « The spirit of God is upon me » و آن دیگری می خواند: «His wisdom is beyond our understanding.» «I am the way, the truth, the life. » «If you know me, you know the Father, too.» ••• به یاد «آکهارت تول» نویسنده ی کتاب پرفروش Power of Now و The New Earth می افتم که انجیل را بگونه ای دیگر تفسیر می کند. تفسیر او از نوشته های انجیل مطابقت کاملی با گنجینه های عرفانی ما دارد. «من هستم». این «من»، نه تنها عیسی مسیح است که خداست و «من» و «شما». این همان فضای سکون و بی فرمی پس زمینه ی همه ی فرم ها است. فضایی که همیشه بوده و هست و خواهد بود. این همان حقیقت زندگی است. حقیقت زندگی که همان «خدا»ست. منشأ و مبدأ است. ما اوئیم و از او جدا نیستیم. از «او» آمده ایم و به «او» بر می گردیم... به پنجره های رنگی و زیبای کلیسا نگاه می کنم. فضایی آرام و ملکوتی است. جایی که ما را از فضای معمول زندگی هر روزه جدا می کند. شمع هایی بلند و زیبا در کنار سبدهای گلی قرار داده شده و مرگ را بخشی از زندگی و زیبایی معرفی می کند. گل هایی که به یادمان می آورد «مرگ پایان کبوترنیست». در دفترچه نتی که کلیسا تنظیم کرده و نت های آهنگ های امروز را در دسترس همه قرار داده است، نوشته شده :«گردهم آیی امروز برای سپاسگزاری از فرصت بودن ما با Mary J. K و یادآوری زندگی اوست.» پسر این خانم که حدوداً پنجاه ساله است پشت تریبون قرار می گیرد. از مادر می گوید و سعی می کند از روزهای خوشی که با او سپری کرده، خاطراتی را با دیگران سهیم شود. در ابتدا می گوید: «خدایا تو را سپاس می گویم که این زن را آفریدی و به من فرصت و امکان در کنار او بودن را عطا کردی». و سپس از ویژگی ها و صفات مادر می گوید. در اینجا لبخندی میزند و می بینم که نگاهش می رود تا دور دست ها. دوباره به شکل پسر بچه ای درآمده و یکهو بر می گردد و می گوید: «خاطره ای بیادم آمد. سیزده چهارده ساله بودم و خودم را برای مسابقه ای آماده می کردم. صبح روز مسابقه می خواستم بروم و تا شب نیایم، بنا براین به مادر گفتم که جای دیگری میروم. متأسفانه، آنروز تیم ما برنده شد و عکس مان در روزنامه ی محلی روز بعد به چاپ رسید. مادر صدایم زد و گفت راستی جایی که دیروز رفته بودی خوش گذشت؟ من هم با آب و تاب مشغول دروغ پردازی شدم که مادرم با یک حرکت روزنامه را جلویم قرار داد. من در بهت و شرم دو چیز را برای همه عمر در یک آن آموختم. دو ارزش خانوادگی را که نادیده گرفته بودم: صداقت و شهامت و به شما بگویم که از همانروز، این دو ارزش را مادرم در یک سکوت، پس زمینه ی همه ی اتفاقات بعدی زندگیم کرد» . بعد، از مادر و ارزش هایش می گوید. از علایق اش و صبوری اش در واپسین روزهای حیات و چالش اش با بیماری. عروس این خانم که سخنگوی بعدی است جزوه ی زیبایی مزین به عکسی از مادر شوهر تهیه کرده بود که در اختیار جمع قرار می دهد. در این عکس «مری» با یک بغل گل در کنار تابلوهایی که یک عمر نقاشی می کرده ایستاده است. در متن زیر تصویر به ورزش های مورد علاقه او، سفرهایش، کارهای عام المنفعه و عشق همیشگی اش به کتاب اشاره شده و اینکه همیشه افکارش نو و تازه بوده و در هر دیدار می توانسته ای درباره ی آخرین کتابی که خوانده بوده، بشنوی. خاطره ای از او می گوید که موجب خنده ی حضار می شود. عروس می گوید مرگ این بانو، مانند زندگیش با آرامش، شادی و نثار عشق و محبت همراه بود. در توصیفات ارائه شده توسط او، من عبور این در گذشته را چون وزش نسیمی حس می کنم که دست به ترکیب هیچ چیز دیگری از زندگی نزده است. صدای آواز دخترک سیاهپوش با نوای گیتار و رنگ ها و سکوت و احترام حضار در هم تنیده می شود تا تابلویی از حقیقت مرگ را ارائه دهد. زندگی و مرگ را در یک مسیر، ادامه ی یکدیگر و جزء لازم مجموعه ی زندگی معرفی می کند و می بینم که «مرگ، مسئول قشنگی پر شاپرک است». در یادداشتی می بینم که خانواده ی «مری» از دوستان و آشنایان خواسته بودند که بجای گل برای ادای احترام به یک سایت اینترنتی که در اختیار عموم قرار گرفته بود مراجعه و مبالغ مورد نظرشان را برای مرکزخیریه ای واریز نمایند. از کلیسا بیرون می آیم. این دو مرگ، مرگ دو بانو از دو فرهنگ مختلف، مرا به هزار توی صدها خاطره برده است. کاری به کلیسا و مسجد ندارم که می دانم حقیقت زندگی در پستوهایش از یاد ها رفته است. امابه این اندیشه ام که چگونه در فرهنگی«مرگ» همواره معادل غم و اندوه و همیشه در تقابل با «زندگی» معرفی می شود در حالی که امروز می بینم که می توان در دل مرگ حقیقت زندگی وعبور جریان حیات را به تماشا نشست. این دو زن هر دو آمدند. عمری طولانی به آنها هدیه شد و بعد رفتند و شاید با ما سخن بدینگونه به پایان بردندکه : بیندیشیم. زندگی را دریابیم، و ببینیم که با فرصت رنگین حیات چه می کنیم؟ به یاد «فرشینه ی» آغاز این نوشتار می افتم و با خود می گویم: فرصت کم است، یادم نرود که همواره سر نخ را باید به کلّ بخیه زد و بافت.
|
|
|
|
|
|
صفحه نخست >
فارسی >
تاریخ، فرهنگ و هنر |
|
|
-
«پرشیا »، روح باستانی ایران
از : محمد جواهربين : August 7th, 2008
-
زن در فرهنگ ایرانی
از : مونا خادم : August 7th, 2008
-
سینمای نئورئالیستی «بهمن قبادی»
از : saeedshafa@aol.com - سعید شفا : August 7th, 2008
-
حاشیه نشینان فرسوده
از : دکتر درخشنده صادقی : August 7th, 2008
-
سلسله مقاله هایی درباره مشروطیت
از : دکتر رحمت مهراز : August 7th, 2008
-
جماعت خواب... اجتماع خواب زده... جامعه چرتی...چه ملت بی برقی
از : محمود فرجامی : July 7th, 2008
-
خلاقیّت، در سِرشت ماست
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
سینمای مذهبی و «شبی باشاه»
از : سعید شفا - saeedshafa@aol.com : July 3rd, 2008
-
هوای باغ بکردیم و حال در باغیم!
از : انسی شیرازی - encyshirazi2006@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
زنان در سرزمین گمنام
از : دکتر درخشنده صادقی : July 3rd, 2008
|
|
-
کشتار بی امان آزادیخواهان وسیله روس ها
از : دکتر رحمت مهراز - remehrz@yahoo.com : July 3rd, 2008
-
نگاهی به فیلم «گل شیطان»
از : سعید شفا : June 6th, 2008
-
زنِ گله دار مغولی
از : دکتر درخشنده صادقی : June 6th, 2008
-
بچه ها و پول
از : زری صادقی : May 21st, 2008
-
هفتمین «جشنواره بین المللی فیلم تیبران» برگزار شد.
از : سعید شفا : May 21st, 2008
-
نقد، نوعی آفرینش هنری است!
از : پرتو نوری علا : May 21st, 2008
-
دو شعر تازه
از : پرتو نوری علا : May 19th, 2008
-
کجاییم و به دنبال چه می گردیم؟
از : - encyshirazi2006@yahoo.com انسی شیرازی : May 19th, 2008
-
زنان در سرزمین مغول
از : دکتر درخشنده صادقی : May 19th, 2008
-
اردو کشی روس به تبریز و گیلان فرار مجاهدان و عده ای از مشروطه خواهان از تبریز
از : دکتر رحمت مهراز : May 19th, 2008
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
آگهی در «پیام آشنا» به سود شماست
|
|
|
|
|
|
نظرسنجی
|
|
|
|
عکس و ویدیو
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|