|
|
|
واکنش به بیانات غیر واقعی آقای خامنه ای (در جمع استادان دانشگاه) |
|
{article.de scri ption} |
|
|
|
|
|
|
|
واکنش به بیانات غیر واقعی آقای خامنه ای (در جمع استادان دانشگاه) بخشی از بیانات رهبر جمهوری اسلامی: «در همین زمینه من این را عرض بکنم که طبق آنچه که به ما گزارش دادند، در بین این مجموعه ی عظیم دانشجوئی کشور که حدود سه میلیون و نیم مثلاً دانشجوی دولتی و آزاد و پیام نور و بقیه ی دانشگاه های کشور داریم، حدود دو میلیون اینها دانشجویان علوم انسانی اند! این به یک صورت، انسان را نگران می کند. ما در زمینه ی علوم انسانی، کار بومی، تحقیقات اسلامی چقدر داریم؟ کتاب آماده در زمینه های علوم انسانی مگر چقدر داریم؟ استاد مبرزی که معتقد به جهان بینی اسلامی باشد و بخواهد جامعه شناسی یا روانشناسی یا مدیریت یا غیره درس بدهد، مگر چقدر داریم، که این همه دانشجو برای این رشته ها می گیریم؟ این نگران کننده است. بسیاری از مباحث علوم انسانی، مبتنی بر فلسفه هایی هستند که مبنایش مادی گری است، مبنایش حیوان انگاشتن انسان است، عدم مسئولیت انسان در قبال خداوند متعال است، نداشتن نگاه معنوی به انسان و جهان است. خوب، این علوم انسانی را ترجمه کنیم، آنچه را که غربی ها گفتند و نوشتند، عیناً ما همان را بیاوریم به جوانان خودمان تعلیم بدهیم، در واقع شکاکیت و تردید و بی اعتقادی به مبانی الهی و اسلامی و ارزشهای خودمان را در قالب های درسی به جوان ها منتقل کنیم. این چیز خیلی مطلوبی نیست. این از جمله ی چیزهایی است که بایستی مورد توجه قرار بگیرد، هم در مجموعه های دولتی مثل وزارت علوم، هم در شورای عالی انقلاب فرهنگی، هم در هر مرکز تصمیم گیری که در اینجا وجود دارد، اعم از خود دانشگاه ها و بیرون دانشگاه ها. به هر حال نکته ی بسیار مهمی است. این حالا راجع به مسائل مربوط به دانشگاه.» آقای خامنه ای
وقتی یکی از همکاران این متن را برای من فکس کرد و از من خواست که پاسخی و یا واکنشی به این متن نشان بدهم، اول فکر کردم موضوع آنقدر پرت و دور از واقعیت است که باید بی پاسخ به بایگانی ناسنجیده گويی های بیت رهبری و پیروان آن بیت عاری از معنویت و فضیلت های انسانی، سپرده شود. در نگاه دوباره ای که به موضوع انداختم، فکرم تغییر کرد و این متن را بهانه ای یافتم برای ضرورت طرح افتراقی که گاه بین تفکر علمی و بحث اخلاق و معنویت مطرح می شود. لذا گفتم بقول حافظ در همین بیانات نا مربوط هم می شود خیری یافت آنجا که می گوید: «مأیوس نباید بود از طعن حسود ای دل زیرا که چو وا بینی ،خیر تو در آن باشد» بهر حال می خواهم در آغاز سخن از ابراهیم نبوی، طنز پرداز زمانه ما، نقل قولی بیاورم که می گوید جمهوری اسلامی باید تدریس ریاضیات را نیز در دانشگاه ها تعطیل و ممنوع کند، زیرا وقتی مردم یاد بگیرند که 2+2 می شود چهار، دیگر زیربار 2+2=6 نخواهند رفت و نظامی که هروقت لازم دانسته باشد باید 2+2 را مساوی با چیزی جدید اعلام کند لطمه می خورد!! بگذارید با چند سئوال بحث امروز را که احتمالاً به ماه دیگر نیز خواهد کشید، آغاز کنم: 1- آیا مباحث علوم انسانی در غرب مبتنی بر فلسفه های مادی گرا است و مبنایش حیوان انگاشتن انسان است؟ 2- آیا تحقیق در زمینه ی علوم انسانی اگر بخواهد در ایران انجام بگیرد و بومی باشد، آیا باید توسط استادان مبرزی که معتقد به جهان بینی اسلامی هستند صورت بگیرد؟ 3- آیا پژوهشگر بی طرف و مجهز به اصول پژوهش های علمی باید باور و ایده ئولوژی شخصی خود را در تحقیق و بررسی علمی مداخله بدهد؟ 4- آیا امور دنیائی و مدیریت زندگی روزمره ی یک ملت و پژوهشها ی راه گشا در راه حل معضلات زندگی مدنی باید توسط مدیریت دینی و اصول فقهی صورت بگیرد؟ 5- آیا آقای خامنه ای می داند که چه می گوید و آیا صلاحیت قضاوت راجع به علوم انسانی و پژوهش های علمی جهان غرب را دارد؟ یا که: طوطی وار آنچه استاد صدارت به او گفت بگو، می گوید؟ بگذارید از درون خودِ باور دینی که مبنای ادعای مقام رهبری است وارد بحث شویم و سپس به علوم انسانی بپردازیم. آقای محمد مجتهد شبستری در کتاب «هرمنوتیک، کتاب و سنت» می نویسد: «وقتی نظریه و فتوای یک عالم دینی را ارزیابی می کنند، تنها به نقد مبانی اصولی و چگونگی استدلال وی می پردازند و هیچ کس سراغ مبانی فلسفی، کلامی، انسانشناسی، جامعه شناسی و روانشناسی و ...که پیش فهم های نخستین و علائق و انتظارات او را به وجود آورده و به استنباط وی جهت داده است نمی رود. این غفلت زیانبار، موجب خسارت های علمی و عملی فراوان در زندگی مسلمانان شده است.» آقای شبستری ادامه می دهد: «دینداری ما مسلمانان دارای سه مرحله است: شناختن خدا و پیامبر، دریافتن آنچه پیامبر می گوید و بالاخره جهت دادن به زندگی بر پایه ی آموزش های پیامبر. برای یک متفکر مسلمان، غیر ممکن است که کارکرد اجتناب ناپذیر علوم و معارف بشری یعنی اندیشه ی انسان را در مراحل سه گانه فوق، ندیده بگیرد. جامعه ما با همین علوم و معارف معمولی و تجربی خود زنده است و بنیان های اندیشه ی دینی انسانها تنها از همین سرچشمه سیراب می شود و دانش و معارف بشری پدیده ای متغیر و متحول است، و اهمیت پژوهش های علمی نیز در همین است که درک نوینی از جهان متحول پیش روی ما می نهد. » حاصل این گونه نگاه به معارف و علوم در ساختمان تفکر جزمی نیز نفوذ کرده و حتی دینداری جازمّیت گرا را از میدان تفکر انسان به عقب رانده است. پاره ای از جزم گرایان دینی،نام این پویائی و تحول در اندیشه های دینی را انحراف می گذارند و اگر بپرسید انحراف از چه؟ پاسخ می دهند، انحراف از فطرت بشر، انحراف از عقل سلیم، انحراف از فطرت عقلانی، ولی باید از این ها پرسید که آیا برای این مفاهیم یک تعریف جامع و مانع، همه مکانی و همه زمانی وجود دارد؟ که پاسخ منفی است. به لحاظ تاریخی که نگاه کنید، می بینیم عقلها و ادراکات متفاوت وجود داشته و دارد. لذا این عدم جازمیت یک مرحله از تفکر است و جزمی گرائی پیشین نیز مرحله ی دیگری بود. هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقاء «مولوی» البته کسانی آرزوی بازگشت به آن جازمیت را دارند مانند (رهبر و گروه حجتیه) که آرزوی آنان بنا به گفته آقای شبستری مانند آرزوی بازگشت پیری است به دوران جوانی. جزم اندیشان که وحی را نهایتاً در برابر آزادی عقلی انسان قرار می دهند بر این باورند که «وحی» به انسان خطاب می کند که چگونه زندگی کند تا رستگار باشد و لذا بالاترین مرجع اقتدار معنوی است و تبعیت و ایمان می طلبد در حالی که عقل آزاد اندیش، انسان را در راه طرح و حل مسائل خود کاملاً آزاد می گذارد. در مغرب زمین، تقابل عقل و وحی زمانی مطرح شد که مسیحیت با فلسفه یونان مواجه شد. چرا که فلسفه ی یونان محصول بشر بود و صد در صد به خود انسان ارتباط داشت و برای وحی توجیهی پیدا نمی کرد. بنا بر تعریف استاد شبستری: در تفکر مغرب زمین، عقل در سه مرحله خود را فهم کرده است. در عصر «سینت اگوستین» و قبل از او، رابطه ی عقل و وحی این بود که : وحی واقع می شود و از عقل، ایمان می طلبد و عقل و وحی دو رویه ی یک واقعیت اند و عقل مستقل نیست. در مرحله ی دوم که تقریباً از رنسانس شروع می شود، فهم دیگری از عقل به میان می آید و آگاهی انسان از خودش و جهان تغییر پیدا می کند و تجربه ای که انسان از خود و جهان داشته تحول می یابد. جهان طبیعت از صورت جهان بسته مسقف بیرون می آید و بصورت یک جهان شونده ی متکامل جلوه می کند که دیگر با مکان و زمان محدود نمی شود. و لذا جهان به صورت یک روند (پروسه) دیده می شود. در این دوره، انسان نیز مانند جهانش واقعیتی بی مرز می شود و چیزی که غیر قابل تحقیق باشد بی معنا می شود و آنچه وجود دارد قابل تحقیق است. پیشرفت تکنیکی بشر و غلبه ی بشر بر طبیعت، وضعیت بی مرزی انسان را تشدید می کند. و بشر تغییر در جهان خویش را خود بدست می گیرد. معنای عقل تغییر می کند و عقل خودش را اینگونه معنا می کند که عبارتست از یک کوشش بی پایان برای فهم جهانی بی مرز و برای فهم خود بی مرز. همراه با این دگرگونی اندیشه، تصور خدا نیز دگرگون می شود. خدای این دوره، مثل خدای سابق نیست که جهان مرز دار و انسان محدود را خلق کرده است و خود محور جهان و انسان است و همواره انسان را بسمت هدفی ماورای جهانی که همان جهان آخرت باشد پیش می برد. بلکه خدای نوین، واقعیتی است که اساس کل جهان بی مرز است و مُدل نزدیک شدن به او که اساس جهان است عوض می شود. او دیگر یک واقعیت بیرونی نیست و در اساس هستی یا «اگزیستانس»، قرار می گیرد. در محور این دگرگونی هاست که کسانی مانند «شلایر ماخر» سعی کردند که مدل فهم خدا و وحی را عوض کنند و آنرا به درون انسان بکشند. «شلایر ماخر» می گوید: وحی خدا عبارتست از آگاه شدن به وابستگی مطلق که در درون انسان است. این آگاهی تجلی خداوند در انسان است و رابطه ی انسان و خدا را در این جا باید جستجو کرد. این مرحله ی دوم هم به پایان می رسد و مرحله ی سوم، فهم عقل در تاریخ مغرب زمین آغاز می شود. در این مرحله عقل نه عقل مرحله اول است که خودش را مخلوق خداوند معنی می کرد و نه عقل مرحله ی دوم که کوشش بی پایان درونی است که از اساسی نشأت می گیرد و آن اساس خداوند است. در مرحله ی سوم عقل خودش را واقعیتی می فهمد که خودش، خودش را تأسیس می کند. این عقل آدمی است که جهان را جهان می کند، هم اوست که اصول اخلاق را تعیین می کند و به آن معنا می دهد. اصول، دیگر آن حقوق ابدی یا اصول اخلاقی ابدی که همیشه بوده اند نیستند، بلکه بیان چیزهایی هستند که عقل می تواند تأسیس کند و تأسیس می کند. در چنین وضعیتی، «حقیقت» مطابقت آنچه که می گوئیم با آنچه درباره آن می گوئیم نیست، بلکه حقیقت عبارتست از تطابق گفته های انسان هایی که به شیوه ای معقول با یکدیگر سخن می گویند: تطابق و انسجام گفته هایی که به شیوه ای معقول بیان شده اند و بر اساس تصورات و نیازها و علائق مشترک عمومی قرار دارند. این معنای جدید حقیقت در مقابل معنای سنتی حقیقت است. واضح است که این عقل، عقل «آته ایست» است. برای عقل «آته ایست» خدا مطرح نیست (ولی ضد خدا نیست). یکی از مشکلات چنین جهان بی مرز و در حال شدن و از بین رفتن جازمیت فلسفی و علمی موجب نوعی سرگردانی در اصول و تحیر و بهت است و در چنین فضائی شک بجای یقین نشسته است. آقای محمد مجتهد شبستری به انتقاد یا نگاه شک برانگیز فوق چنین پاسخ می دهد: «معنای عدم جازمیت فلسفی و علمی در عصر حاضر این است که امروز در عالم فلسفه و علم، در مقابل هیچ گزاره ی علمی یا فلسفی، توقف مطلق نمی کنند و آن را آخرین مرحله ی ممکن تحقیق و تعقل نمی پندارند. و در باره ی هر گزاره ای که باشد و با زحمت و تحقیق و کوشش بسیار هم بدست آمده باشد، باز نقد ر بررسی روا و ضروری است. این باور به نقد دائمی و مبرا نبودن از انتقاد و بررسی مجدد، نه شکاکیت است و نه نسبیت گرائی در حقیقت،بلکه عالیترین شکل باز بودن انسان در مقابل حقیقت نهائی است. نقادی مداوم، ما را به ذات حقیقت نزدیکتر می کند و نقاد مداوم کسی است که به حقیقت نهائی معتقد است و هیچ کدام از معلومات موجود در دست را معادل کامل آن حقیقت نهائی نمی داند. ناقد مداوم، یک انسان همیشه در راه است. ناقد مداوم کسی است که هیچ کدام از یقین های خود را یقین نهائی تلقی نمی کند و همواره از یقینی به یقینی دیگر حرکت می کند. در عرف نقد مداوم هر سخن علمی و فلسفی، سخنی است در میان سخن ها، نظریه ای است در میان نظریه ها که ممکن است از اعتبار کم یا زیادی نیز برخوردار باشد، ولی هیچگاه نظریه و سخن نهایی نیست. نقد پذیری فقط متوجه فلسفه علوم هم نیست که فقط جمع بندی علوم باشد، زیرا در قرون اخیر یکی از مهم ترین مباحث نقد معرفت فلسفی، متوجه ی «فلسفه ی اولیٰ، بوده است و فلسفه اولیٰ، هم پایه فلسفه« اسکولاستیک» غرب بوده است و هم پایه ی فلسفه رایج در میان مسلمانان. مگر نقد فلسفه اولیٰ غیر از نقد همین تقسیم وجود، به واجب و ممکن، و علت و معلول و مجرد و مادی و امثال این قضایاست.» ؟
تذکر لازم و مهم اینکه آنچه از نظر شما گذشت یک گزیده ی تقریباً مستقیم از کتاب «هر منوئیک، کتاب و سنت» آقای مجتهد شبستری است که من بدون رعایت اصول نقل از متون علمی و فلسفی و فقط باین امید که هدف استاد نیز روشنگری و گسترش تفکر و خرافه زدایی است، به صورت انتخابی هدف مند در پاسخ گوئی به سخنان آقای خامنه ای درباره ی علوم انسانی، آوردم. اگر ابتداء باب سخن را از روانشناسی و علوم انسانی غرب آغاز می کردم، آقای خامنه ای می توانستند پشت جزمیت مقدس اسلامی پنهان شوند و بگویند حرف آخر را خدا گفته و من در مقام ولی فقیه، بجای او نشسته و حرف آخر را می زنم. لذا لازم بود از زبان یک متفکر اسلامی معاصر، ابتداء بن بست بیان ایشان و گرفتاری فکری حکومت جمهوری اسلامی که منجر به عدم تحمل هرگونه اعتراض و انتقاد شده است روشن گردد و سپس در شماره آینده از نادانی ایشان درباره ی علوم انسانی غرب و معنویت رو به گسترش مبتنی بر پژوهش های علمی غرب در علوم انسانی با ایشان سخن بگویم. به بیان حافظ: هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نفشش به حرام اَر خود صورتگر چین باشد. ایشان و حکومت ایشان حتی صورت گر چین هم نیستند ولی به شدت محتاج دست آوردهای صنعتی و تولیدات چین و حمایت بی دریغ غارتگران چینی که امروز شریک ملت ایران در سرزمین نظر کرده ی امام زمان هستند. تا ماه دیگر خدا نگهدار
|
|
|
|
|
|
Latest Farsi Articles On Payam e Ashena
|
Submit a Comment
|
|
|
|
|
|
Posted Comment On Article |
Home >
فارسی >
سیاست |
|
|
به مناسبت 22 بهمن و سی و یکمین سالگرد انقلاب سال
از : غفور میرزایی : February 11th, 2010
نامه ای از تهران: کدام جمهوری ؛ کدام اسلام
از : محمد ح . ن. - فرزند ایران : February 11th, 2010
سال نو، فرهنگ نو ،نظام اداره امور جمعی نو
از : غفور میرزایی : January 11th, 2010
آیا بدون داشتن گفتار و رفتار دموکراتیک ما می
از : غفور میرزایی : December 17th, 2009
سرنگونی استبداد با جنون آن در آدمکشی همراه است
از : غفور میرزایی : November 13th, 2009
واکنش به بیانات غیر واقعی آقای خامنه ای (در جمع
از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی : November 13th, 2009
آیا مشکل امریکا و غرب با ایران بر سر غنی سازی
از : غفور میرزایی : October 13th, 2009
خامنه ای با کارهای سیاه و همکاران تبه کار خود،
از : غفور میرزایی : September 11th, 2009
یک بحران بزرگ
از : شهلا صمصامی : September 11th, 2009
نقض حقوق بشر در ایران
از : شهلا صمصامی : August 10th, 2009
|
|
|
|
|
|
|
|