انتخاب دهمین رئیس جمهوری اسلامی ایران با کم توجهی مردم عادی و شور و هیجان کاندیداها و طرفدارانشان ادامه دارد. راستش را بخواهید بی تفاوتی و یا کم توجهی مردم و بیشت

ر گروه های آگاه تر اجتماعی و شور و حرارت آنها که احتمال «رسیدن به مشروطه» شان را می بینند و طرفدارانشان از فرهنگ همیشگی جامعه ما دور نیست. اصولاً جامعه ایران همین فرهنگ را همیشه داشته است و در پیش و پس از مشروطه هم، جز در مواقع ویژه ای، شور و هیجان عمومی برای انتخابات موجود نبوده است. همین روحیه در مورد مسایل مشترک عمومی مانند تحزّب، گردهمایی های محلی و شهری و ملی ...نیز حاکم است.
روشنفکران البته برای این وضعیت استدلال می کنند که این بی تفاوتی مردم، حاصل وجود استبداد است. در دوران استبداد مستقیم، یعنی پیش از مشروطه که اصولاً نه انتخاباتی در کار بوده و نه حاکم مستبد از کسی نظرخواهی می کرده و رأی کسی را می طلبیده است. در بعد از مشروطه هم، جز چند دوره، حاکم «مشروطه» رأی مردم را آن گونه که خودش می خواسته می گرفته و می شمرده است! بنابراین مردم در «بازی » داخل نبودند و فرهنگ مشارکت در آنها به وجود نیامده که بعد از یکصد و دو سال رشد کرده باشد. در جمهوری اسلامی و نظام اسلام فقاهتی هم که مرتب ترین انتخابات را داشته ایم، انتخاباتش به چیزی که شبیه نیست به انتخابات است! شورای نگهبان را با چرخش غیرمستقیمی «ولی فقیه» بر می گزیندو آنگاه شورای نگهبان معلوم می کند که چه کسی حق دارد یا صلاحیت دارد که خود را کاندیدای وکالت مجلس یا مقام ریاست جمهوری کند. یعنی در واقع، ولی فقیه افراد مورد اعتماد خود را از صافی شورای نگهبان عبور می دهد و مردمی که در رأی دادن مشارکت می کنند، منتخبین رهبر را انتخاب می کنند. یعنی ا ختیار انتخاب ندارند، یا حق انتخاب ندارند، بلکه حق رأی دادن به انتخاب شده رهبری را دارند! تازه اگر این انتخاب شده ،در دوره مسئولیت خود بخواهد با استقلال رأی شخصی در جهت اجرای منویات رهبری اقدام کند، اگر وکیل مجلس است با «حکم حکومتی» از آن اقدام منع می گردد و اگر رئیس جمهور است «هر روز یک توطئه» برایش ترتیب داده می شود.با وجود چنین شرایطی آشکار است که فرهنگ مشارکت به وجود نمی آید و مردم بی تفاوت به انتخابات نگاه می کنند.
اما، برای من یک پرسش باقی می ماند و آن این است که مسئولیت روشنفکران و آگاهان جامعه چه می شود؟ آیا این تفکر، از مسئولیت گریزی و تقصیر را به گردن دیگران گذاشتن سرچشمه نمی گیرد؟ اگر امپریالیسم و کشورهای خارجی مسئول عقب ماندگی و بدبختی ما هستند، اگر حکومت مستبد مسئول فرهنگ ناسازگار و نداشتن روحیه همکاری و اسارت در فرهنگ بی تفاوتی ما است، پس مسئولیت و خلاقیت خود ما کجا است؟
گرفتاری ما این است که ما نمی خواهیم خودمان را مسئول کارها و گفتار و نوشتار خود بدانیم. با گفتن این که «دین» این بلا را به سر ما آورده و نظام پادشاهی و استبداد این فرهنگ را به وجود آورده و ما را بیچاره و اسیر کرده است، ولی فقیه ایران را به سرازیری انهدام و ورشکستگی انداخته است...چیزی جز بهانه تراشی و مسئولیت گریزی نیست. این پادشاهی ها و ولایت فقیه ها و تعبیر و تفسیر ها را چه کسی آورده است؟ اگر بپذیریم که خود «ما» هستیم که «شاه» و «ولی فقیه» تراشیدیم و این بدبختی ها را برای خودمان آفریدیم، نصف مسئله را حل کرده ایم و اگر این اصل را نپذیریم و به این واقعیت نرسیم که ما مسئول سرنوشت خود و فرهنگ آفرینی هستیم، هیچگاه، آری هیچگاه، مشکل ما حل نخواهد شد. رویدادهای تاریخی ما این حقیقت را ده ها بار نشان داده است که از شاه مستبد قاجار، «ما» مشروطه گرفتیم، سردار سپه را «ما» به سلطنت نشاندیم، محمد رضاشاه را همینطور، نفت را «ما» ملی کردیم و امپریالیسم جهانی را به جای خودش نشاندیم، در کودتای 28 مرداد «ما» به خیابان ریختیم و خانه مصدق را غارت کردیم، انقلاب سال 1357 را «ما» پیروز کردیم و به جمهوری اسلامی «نه یک کلمه بیش، نه یک کلمه کم»، «ما» رأی مثبت دادیم...آیا جز این است؟ چرا خودمان را حالا کنار می کشیم و مسئولت نمی پذیریم؟ این «ما» که می نویسم، یعنی مردم ایران، چه به عنوان موافق وارد صحنه شدند و تغییر ایجاد کردند و چه به عنوان مخالف، ساکت نشستند و یا نتوانستند نیرو جمع کنند و دیگران پیروز شدند.
در این رویدادها که نام بردیم، کدام نیروی نظامی یا مردمی را، دولت های خارجی یا پیروزشدگان داشتند؟ جز خود «ما» یا گروهی از «ما» چه کسی مشروطه نو پا را به آشوب می کشید و چه کسانی تنور سلطنت رضاشاه را گرم کردند و چه نیروی بیگانه ای نقشه سیا و MI-6 را در حوادث مرداد 1332 اجرا کرد و چه ارتشی خمینی را به قدرتی رسانید که بتواند بگوید «...نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم»؟
آیا بجز «ایرانی»، یعنی بجز «ما»از نیروی انسانی همطرازی می توان نام برد؟ بنابراین بیائید اولین شهامت را در راه برون رفت از این گرداب ویرانگر خود ساخته، برداریم و بپذیریم که «ما» مسئول سرنوشت «خودمان» بوده ایم و هستیم. اگر این سرنوشت را نمی پسندیم، بایستی گام دوم را برداریم و «ما» را باهدف دیگری، فکر بدهیم و بسازیم. بنابراین با فکر ساختن و بهبود، «ما» مسلح شویم. یعنی می توانیم با نیروی جمعی و فکر جمعی و حفظ منافع جمعی ، خود را سازمان بدهیم. آشکار است که قدرت موجود نمی گذارد. «ما» که مسئولیت پذیرفته و با فکر جمعی و دانش جهان امروزی و تکنولوژی فعلی، راه حل سازمان دهی کم هزینه تری را پیدا کرده است،«ما» که خردمندانه از هزینه دادن برای به رسیدن هدف نمی ترسد و گام به گام با درک موقعیت، نه یک روزه و انقلابی، بلکه آهسته و پیوسته به پیش می رود، چه تحریم انتخابات و چه شرکت در انتخابات با محاسبه دقیق و نیروی روز افزون همسو، معنی پیدا می کند و پشتیبانی می شود. شعارهای درست و امکان ائتلاف های سیاسی موقت می تواند، هم سطح شعور و توقع جامعه را بالا ببرد و هم نیرو و تجربه «ما» یعنی نیروی فرهنگ ساز و سرنوشت آفرین و مسئولیت پذیر را در کشور تقویت کند.
با این شیوه، «ما» سرنوشت ساز می شود و نه سرنوشت پذیر. من واقعاً معتقدم که ملت ما از زمانی که با مفهوم مشروطه، یعنی حقوق انسانی و مردم سالاری و قانون و انتخابات و آزادی آشنا شد، به علت مسئولیت ناپذیری، تسلیم سرنوشت شد. در جهان امروز این مفاهیم شناخته شده است و مردمان کشور ما از نظر سواد و اطلاعات به سطحی رسیده اند که نیاز ی به استدلال کردن برای اثبات لزوم آزادی اندیشه و حقوق بشر و قانون طلبی و مزایای مردم سالاری و بهره وری از خرد جمعی برای پیشرفت اقتصادی و بهتر زیستن نیست.تنهاکافی است که برای رسیدن به این هدف ها، به سازمان دهی و اتحاد نیروهای متفرق موجود پرداخته شود. تصور میکنم راز مسئولیت پذیری در سرنوشتی که داریم می تواند مبنای مناسبی برای سرنوشت سازی ملت ما گردد.
از تقصیر شکنی به دیگران دست برداریم و مسئولیت پذیر باشیم تا بدانیم که «کس نخارد پشت ما، غیر از سر انگشت ما» تا بتوانیم گرد هم آئیم «و طرحی نو در اندازیم».
تا رسیدن به این هدف، نبایستی کنار نشست و نظاره گر بود و منفی بافی کرد. مداخله در کارها و مشارکت در کارهای دعوت نشده، بویژه در فرصت های مناسبتری که در انتخابات پیش می آید، بهترین هنگام برای طرح شعارها و خواست های عمومی است و اگر انتخاب ایده آل مقدور نیست، کمک به انتخاب کم زیان تر، بهتر از کناره گیری و روی کار آمدن زیانکاران است.